«اینک آخرالزمان» بلند‌ترین فریاد علیه جنگ‌افروزی امریکا در تاریخ سینما

فیلم «اینک آخرالزمان» سفری فلسفی به اعماق تاریک روح انسان و نقدی بی‌امان بر ماهیت پوچ و جنون‌آمیز جنگ‌افروزی و امپریالیسم امریکایی است. کاپولا با اقتباس آزاد، روایتی مدرن و سوررئال از ویتنام را خلق می‌کند که در آن مرز بین تمدن و وحشت، عقل و جنون کاملاً از بین رفته است. 

فیلم «اینک آخرالزمان» سفری فلسفی به اعماق تاریک روح انسان و نقدی بی‌امان بر ماهیت پوچ و جنون‌آمیز جنگ‌افروزی و امپریالیسم امریکایی است. کاپولا با اقتباس آزاد، روایتی مدرن و سوررئال از ویتنام را خلق می‌کند که در آن مرز بین تمدن و وحشت، عقل و جنون کاملاً از بین رفته است. 

جوان آنلاین: اقتباس فرانسیس فورد کاپولا از رمان «دل تاریکی» جوزف کنراد، یکی از هوشمندانه‌ترین و جسورانه‌ترین نمونه‌های اقتباس سینمایی در تاریخ هفتم هنر به شمار می‌رود. کاپولا در فیلم اقتباسی خود، داستانی را از قرن نوزدهم به قرن بیستم منتقل و روح اثر کنراد را در قالبی کاملاً نوین بازآفرینی کرد. او با جابه‌جایی بستر داستان از رودخانه کنگو در دوران استعمار بلژیک به رودخانه‌های ویتنام و کامبوج در دوران جنگ ویتنام، نشان داد تاریکی مختص یک مکان یا دوران خاص نیست و ویژگی ذاتی تمدن مدعی است. 

 نقدی بی‌امان به امپریالیسم امریکا
فیلم «اینک آخرالزمان» سفری فلسفی به اعماق تاریک روح انسان و نقدی بی‌امان بر ماهیت پوچ و جنون‌آمیز جنگ‌افروزی و امپریالیسم امریکایی است. کاپولا با اقتباس آزاد، روایتی مدرن و سوررئال از ویتنام را خلق می‌کند که در آن مرز بین تمدن و وحشت، عقل و جنون کاملاً از بین رفته است. 
کتاب و فیلم هر دو از ساختاری اپیزودیک و سفرگونه بهره می‌برند و راوی اول شخص است. در رمان، مارلو (سکاندار کشتی) داستان سفر خود به دل آفریقا را روایت می‌کند. در فیلم، ویلارد (کاپیتان نیروی ویژه) راوی مأموریت خود برای یافتن و حذف سرهنگ کورتز است. صدای درون‌گرایانه ویلارد که مدام در حال خواندن نامه‌ها و پرونده‌های کورتز است، مشابه روایت مارلو عمل کرده و بیننده را به درون ذهن شخصیتی می‌برد که به تدریج شیفته هدف خود می‌شود. 
رودخانه در هر دو اثر نقشی فراتر از یک مسیر جغرافیایی دارد. این رودخانه به مثابه رگ حیات امپراتوری و در عین حال تاریخچه زنده جنایت‌ها عمل می‌کند. هر چه ویلارد و مارلو بیشتر به پیش می‌روند، پوشش گیاهی انبوه‌تر و فضای روانی سنگین‌تر می‌شود. این سفر، سفری است از تمدن دروغین به سوی وحشت حقیقی. 

 شورش علیه دروغ‌های سیستم
کاپولا شخصیت‌های کلیدی را با حفظ کارکرد اصلی، بازتعریف کرده است. همچنین بستر تاریخی از استعمار بلژیک در کنگو (اواخر قرن۱۹) به جنگ ویتنام (اواخر قرن۲۰) و انتقال از استعمار کهن به نواستعماری و امپریالیسم نظامی- رسانه‌ای تغییر می‌کند. 
قهرمان/ضدقهرمان (کورتز) مأمور عاج فیل که برای کمپانی استعماری کار می‌کند و به خدای قبایل بدل شده سرهنگ نیرو‌های ویژه امریکا که ارتش را رها کرده و در کامبوج امپراتوری شخصی ساخته است. از یک تاجر- خدای استعمارگر به یک سرباز- فیلسوف سرکش تبدیل می‌شود که علیه دروغ سیستم خودش شورش کرده است. 
راوی (مارلو/ویلارد) ملوانی که به دنبال ماجراجویی است و در نهایت از وحشت درون کورتز وحشت‌زده می‌شود؛ سربازی که خودش نیز دچار آسیب‌های روانی جنگ است و در نهایت وحشت را درک می‌کند و می‌پذیرد. ویلارد دیگر یک ناظر بیرونی نیست، او بخشی از همان سیستم جنایتکار است. 
ایستگاه‌ها و پست‌های تجاری ناکارآمد و وحشیانه کمپانی پایگاه‌های نظامی بی‌هدف و پر از هرج‌ومرج (مثل پل دو لانگ). نمایش ناکارآمدی ماشین تمدن‌سازی و تبدیل آن به ماشین کشتار. 

 اقتباس هوشمندانه کاپولا
فیلم «اینک آخرالزمان» فراتر از یک اقتباس ساده، نمونه‌ای از «روش اسطوره‌ای» در هنر مدرن است؛ رویکردی که تی. اس. الیوت آن را «راهی برای مهار، نظم‌بخشی و معنا دادن به چشم‌انداز بی‌کران پوچی و هرج‌ومرجی که تاریخ معاصر است» تعریف کرده است. کاپولا با آگاهی کامل از این سنت، فیلم خود را بر پایه متونی بنا نهاد که در دل خود با بحران معنا و خشونت مدرن دست‌وپنجه نرم می‌کنند. 
کاپولا در مصاحبه‌هایش بار‌ها تأکید کرده که «اینک آخرالزمان» اقتباسی تحت‌اللفظی از رمان کنراد نیست، بلکه برداشتی آزاد با حفظ روح اثر است. این وفاداری در لایه‌های زیرین داستان نمایان است. جالب است بدانید که با وجود این تأثیر عمیق، هنگامی که فیلم «اینک آخرالزمان» در سال۱۹۷۹ اکران شد، رمان «دل تاریکی» به طور رسمی به عنوان منبع اصلی اثر معرفی نشد؛ موضوعی که بعد‌ها بحث‌های زیادی را میان منتقدان برانگیخت. 
در رمان، مارلو از دروغ گفتن به عروس کورتز خودداری می‌کند و به او می‌گوید آخرین کلام کورتز «نام تو» بوده، در حالی که آخرین کلام واقعی «وحشت… وحشت!» بود. در فیلم، این دروغ به کل سیستم تعمیم داده می‌شود: ارتش، سیاستمداران و رسانه‌ها در حال پنهان کردن وحشت واقعی جنگ هستند. 
در هر دو اثر، کورتز شخصیتی کاریزماتیک و مرموز است که قهرمان داستان را به شدت جذب خود می‌کند. ویلارد وقتی به چهره کورتز می‌رسد، نه یک دیوانه صرف که مردی را می‌بیند که به حقیقتی تلخ درباره بشریت دست یافته است، وحشت. 
همانطور که مارلو در کورتز بخشی از خودش را می‌بیند، ویلارد نیز در کورتز «منِ احتمالی» خود را در آینده مشاهده می‌کند. کشتن کورتز برای ویلارد نوعی خودکشی نمادین یا رهایی از وسوسه تبدیل شدن به اوست. 
در رمان کنراد، وحشت بیشتر جنبه فلسفی و روان‌شناختی دارد؛ وحشت از پوچی آرمان‌های اروپایی در برابر وحشیگری انسان. در فیلم کاپولا، وحشت عینی و فیزیکی می‌شود؛ وحشت کشتار دسته‌جمعی، وحشت سربازان معتاد و گمشده در جنگل. کاپولا با اضافه کردن عناصری مثل حمله هلیکوپتر‌ها با موسیقی واگنر یا ناپالم‌سازی برای موج‌سواری، به وحشت کنراد، طنز سیاه و پوچی مدرن را اضافه می‌کند. 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *