شرط عقد همسرم رضایت من برای شهادتش بود

یکی از همرزمان همسرم می‌گفت: علی قلب رئوفی داشت. با کوچک‌ترین ذکر مصیبتی به یاد ائمه و اهل بیت (ع) به خصوص سید و سالار شهدا آقا امام‌حسین (ع) اشکش در می‌آمد. بعضی اوقات جبهه خودمان را با حادثه کربلا مقایسه می‌کرد و می‌گفت: تصور کنید که اینجا چگونه است؟ آنجا چگونه بوده است؟ آنجا اسیر و جانباز داشتند اینجا هم همینطور

یکی از همرزمان همسرم می‌گفت: علی قلب رئوفی داشت. با کوچک‌ترین ذکر مصیبتی به یاد ائمه و اهل بیت (ع) به خصوص سید و سالار شهدا آقا امام‌حسین (ع) اشکش در می‌آمد. بعضی اوقات جبهه خودمان را با حادثه کربلا مقایسه می‌کرد و می‌گفت: تصور کنید که اینجا چگونه است؟ آنجا چگونه بوده است؟ آنجا اسیر و جانباز داشتند اینجا هم همینطور

جوان آنلاین: سردار شهید علی کمیلی‌فر، مسئول اطلاعات- عملیات لشکر ۷ ولیعصر (عج) و از فرماندهان شناخته شده جبهه‌های دفاع مقدس بود. او در نوجوانی همراه پدرش در کوره‌های آجرپزخانه کار می‌کرد و از دل سختی‌های زندگی گوهر اخلاص را استخراج کرد و از جوانی نامش را در دفتر رزمندگان و سربازان خمینی کبیر به ثبت رساند. از بدو شروع جنگ تحمیلی به جبهه رفت و هنگام خواستگاری از همسرش، روی برگه‌ای برای او نوشت: «من پاسدار هستم و حتماً باید در جبهه باشم. حقوقم اندک و امکان شهادتم در جبهه زیاد است. با پذیرش این شرایط نظر بدهید و در صورت موافقت این برگه را مضا کنید.» گفت‌و‌گوی «جوان» با شهین برنس، همسر سردار شهید علی کمیلی‌فر را پیش‌رو دارید.

همسرتان در زمان شهادتش دارای دو فرزند دختر بودند، ایشان متولد چه سالی و هنگام شهادت چند سال داشتند؟
علی متولد سال ۱۳۴۰ در دزفول بود. فروردین سال ۶۷ که شهید شد، تقریباً ۲۷ سال داشت. به نسبت رزمندگان کم سن و سال آن زمان ایشان یک فرد پخته و جاافتاده‌ای به شمار می‌رفت. 

شهید چطور خانواده‌ای داشت؟
پدر همسرم به کارگری در کوره‌های آجرپزی مشغول بود. چون پدر بزرگ‌شان «میرزا» بود، برای اینکه نام او را زنده نگه دارند، علی را «میرزا علی» صدا می‌کردند. پدر همسرم شبانه‌روز کار می‌کرد و مادرشان هم در خانه گیوه می‌دوخت. پدر و مادر علی مثل بسیاری از خانواده‌های اصیل دزفولی تلاش می‌کردند تا از کودکی درس‌های زندگی را به فرزندان‌شان بیاموزند. علی بچه پر جنب و جوشی بود. آنطور که شنیدم از ۹ سالگی هم نماز می‌خواند و هم روزه می‌گرفت. وقتی مادرش به او می‌گفت در ۱۶ سالگی نماز و روزه به تو واجب می‌شود، در جواب می‌گفت: «یعنی اگر زودتر روزه بگیرم کسی را اذیت کرده‌ام؟» برادر شوهرم می‌گفت علی دفترچه خاطرات برای خودش داشت که در آن نوشته بود: «وقتی جلوی دوچرخه پدرم می‌نشستم تا از جنوب به شمال شهر که کوره‌پزخانه‌ها قرار داشت، برویم، همانجا چرتی می‌زدم. آش و لاش به خانه نرسیده خواب‌مان می‌گرفت و دوباره صبح زود راهی کوره آجرپزی می‌شدیم. چرخ خانواده باید این طوری می‌چرخید.» علی و برادرش یک سال قبل از انقلاب حوضچه‌ای را برای خودشان کرایه کرده بودند که به صورت شراکت خشت بزنند و این اولین گام‌های استقلال مالی علی و برادرش بود. کارفرمای کوره آجرپزی آدم دقیقی بود. خشت‌های دیگران را خودش می‌شمرد تا حساب و کتاب کار از دستش نرود، اما وقتی به حوضچه علی و برادرش می‌رسید، نشمرده هر عددی علی می‌گفت می‌نوشت، به علی اعتماد داشت. 

قبل از اینکه با شهید ازدواج کنید، ایشان رزمنده بودند؟
بله. ۳۱ شهریور ۵۹ که عراق به ایران حمله کرد، بعد از گذشت دو روز علی به ساختمان یونسکو رفت تا آنجا به برادرانی که حضور داشتند، کمک کند. قریب به ۲۵ روز در یونسکو مانده تا اینکه در مساجد «بسیج» راه‌اندازی شد. ایشان هم در مسجد امام‌سجاد (ع) بسیج را تشکیل داد. خودش مدتی به عنوان فرمانده پایگاه آنجا را مدیریت کرد. در مدت پنج ماهی که مسئول بود، سه بار به جبهه کرخه رفت. با بیرون‌کردن منافقین از مسجد حاج‌ملک «شهدا» برای رونق کار فرهنگی و جلوگیری از بازگشت آنها خودش دست به کار شد و فعالیت‌هایی مانند کمک به نیازمندان محل را در همان مسجد انجام داد. 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *