شهید تأمین جاده

وقتی به حوالی مریوان رسیدیم، من دوباره همان رزمنده‌ای را دیدم که بی‌حرکت روی تخته سنگی نشسته بود. دوباره برایش دست تکان دادم و مثل بارقبلی جوابم را نداد. به فرمانده گروه گفتم این رزمنده انگار خوابش برده. الان سومین بار است که او را می‌بینم، همین‌طور ساکت نشسته و تکان نمی‌خورد. فرمانده مشکوک شد و به راننده گفت توقف کند

وقتی به حوالی مریوان رسیدیم، من دوباره همان رزمنده‌ای را دیدم که بی‌حرکت روی تخته سنگی نشسته بود. دوباره برایش دست تکان دادم و مثل بارقبلی جوابم را نداد. به فرمانده گروه گفتم این رزمنده انگار خوابش برده. الان سومین بار است که او را می‌بینم، همین‌طور ساکت نشسته و تکان نمی‌خورد. فرمانده مشکوک شد و به راننده گفت توقف کند

جوان آنلاین: خاطره زیر در گفت‌و‌گو با رضا حسن‌زاده از رزمندگان دوران دفاع مقدس بیان شده است. حسن‌زاده بین سال‌های ۱۳۵۹ الی ۶۱ چند بار به جبهه‌های جنگ در غرب کشور اعزام شده بود. این خاطره را او از یک شهید تعریف می‌کند که در یکی از مناطق عملیاتی کردستان با پیکرش روبه‌رو شده بود. 

اعزام به مریوان

از اواخر سال ۵۸، جبهه کردستان برای بچه‌های انقلابی موضوعیت زیادی یافته بود. تقریباً از اواسط همین سال (۱۳۵۸) که ماجرای پاوه پیش آمد، درخواست برای اعزام به کردستان زیاد شد و تا اواخر این سال اعزام‌ها تا حدی سروشکل قابل قبولی گرفته بود. من از بهمن ۵۸ اقدام به اعزام کردم. بعد از دو ماه آموزشی، نهایتاً اوایل سال ۵۹ به مریوان رفتم. این شهر به همراه پاوه، سردشت، مهاباد، کامیاران، خود سنندج و چند جای دیگر، عمده نیرو‌ها را به خودشان جذب می‌کردند. چرا که ضد انقلاب به شکل سنتی در چنین مناطقی حضور داشتند و هربار که فرار می‌کردند، دوباره برمی گشتند و مخفیانه به فعالیت‌شان ادامه می‌دادند. 

رزمنده داخل سنگر

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *