بچهها با آب و قرآن او را بدرقه کردند. من تا کنار ماشین همراهش رفتم. لحظات آخر به او گفتم برادر شما را به خدا میسپارم، مواظب خودت باش و مرا در آغوش گرفت. این اولین بار بود که وقت خداحافظی برای مأموریت همدیگر را بغل میکردیم. بعد هم به سمت ماشین رفت. چمدانش را داخل ماشین گذاشت. کمی ایستاد و قبل از سوارشدن به ماشین مرا نگاه کرد و دوباره برگشت مرا در آغوش گرفت. او میدانست این رفتن را بازگشتی نیست
جوان آنلاین: ۱۳ فروردین ۱۴۰۳ بود که در جریان حمله رژیمصهیونیستی به بخش کنسولی سفارت ایران در دمشق، تعدادی از مستشاران ایرانی از جمله فرماندهان ارشد نیروی قدس سپاه در سوریه به شهادت رسیدند. پس از این حادثه برای نخستین مرتبه نام سردار محمدهادی حاجرحیمی در رسانهها منتشر شد. سرداری که تا قبل از شهادتش نام و تصویری از او در رسانهها منتشر نشده بود. او بعد از شهادت سردار حجازی به عنوان معاون هماهنگکننده نیروی قدس سپاه منصوب و پس از آن به پیشنهاد سردار شهید زاهدی و با اصرار خودش به منطقه سوریه میرود و در نهایت نیز در همین مسئولیت به شهادت میرسد. برای آشنایی با سیره و سبک زندگی شهید سرلشکر محمدهادی حاجرحیمی با برادرش امیرحسین حاجرحیمی همراه شدیم؛ خواندنش خالی از لطف نیست.
لبخندای پنهان بابا…
من امیرحسین حاجرحیمی فرزند آخر خانواده هستم. ما دو خواهر و دو برادر هستیم که متأسفانه یک خواهرم در سن ۳۴سالگی بر اثر بیماری به رحمت خدا رفت. محمدهادی هم در سن ۶۱ سالگی به شهادت رسید. اسم دیگر محمدهادی، فرهاد بود که به خاطر علاقهاش به اسم شناسنامهاش محمدهادی، او را با این نام صدا میکردیم. ما اصالتاً اهل تهران، منطقه کن، روستایی زیبا به نام کشار هستیم. پدربزرگم عماد دیوانخان حاجرحیمی از خوانین آن منطقه بود و به دلیل سمت دولتی که داشت هر چهار سال بخشدار منطقهای از کشور بود؛ مثل قزوین، زنجان و… او مردی مؤمن، متعهد و وطندوست بود که در سال ۱۳۵۸ در سن ۱۰۴ سالگی به رحمت خدا رفت. خیلی از فامیل و دوستان قدیمی آقاهادی را شبیه و همانند ایشان میدانستند. پدرمان کارمند بانک تجارت خارجی بود که بعدها به بانک ملت تبدیل شد و مادرم هم معلم مدرسه بود. هر دو بزرگوار قبل از انقلاب مؤمن و مذهبی بودند و در جریانات انقلاب هم حضور داشتند؛ مادر در مسجد محل تدریس قرآن میکرد که در ادامه آقا هادی با توجه به روحیات ذاتیاش از لحاظ فکری به این سمت گرایش پیدا کرد. آقاهادی در بحبوحه انقلاب، دبیرستان تحصیل و در راهپیماییها شرکت میکرد. آن زمان من چند سال از ایشان کوچکتر بودم، اما یادم است که هادی بعضی وقتا پدر را نگران میکرد. دیر میآمد، زود میرفت. والدینمان با وجود اینکه با اصل کار موافق بودند، اما همیشه توصیه میکردند که هادیجان مواظب باش و نگران این مسئله بودند، اما وقتی آقا هادی میآمد خانه و تعریف میکرد که مثلاً بابا اینجا رفتیم و فلان کار را کردیم، پدر با یک لبخند و رضایت از ته دل با همه علاقهای که به او داشتند، تشویقش میکردند. من هم وقتی تشویق و لبخندهای پنهان بابا را میدیدم، با همان سن کم دوست داشتم کاری کنم. مثلاً بروم سر کوچه و یک داد و فریادی بکنم که بابا ما را هم مثل محمدهادی دوست داشته باشد.
پاسداری مخلص
