برادر شهید: در منطقه میمک قرار بود برای سرویس دستشویی رزمندهها چالهای بکنیم. هر کسی کمی کار میکرد، خسته میشد و جایش را به نفر بعدی میداد. اما یک رزمنده چند ساعت مدام کار کرد. جلوتر رفتم تاخسته نباشید بگویم. سرش را که برگرداند دیدم ولیالله است. گفتم داداش شما اینجا چه کار میکنی. آرام گفت صدایش را درنیاور بگذار کارم را بکنم…
جوان آنلاین: فروردین ماه ۱۳۶۴، سردار شهید ولیالله چراغچی مسجدی، قائم مقام فرمانده لشکر ۵ نصر که در عملیات بدر مجروح شده بود، پس از ۲۲ روز قرار داشتن در وضعیت کما در هجدهم فروردین ماه، در بیمارستان شهدای تهران به شهادت رسید. ولی الله اصالتاً اهل مشهد بود و پس از شهادت، پیکر مطهرش در گلزار شهدای بهشترضا (ع) مشهد آرام گرفت. در گفتوگویی که با مهدی چراغچی، برادر و سردار جانباز محمود باقرزاده از رزمندگان تیپ ۲۱ امام رضا (ع) انجام دادیم مروری به خاطرات این شهید بزرگوار داشتیم.
دستهای پینه بسته
مهدی چراغچی، برادر شهید از خاطرات همراهی برادر در میادین نبرد میگوید: زمان جنگ هر چهار برادر در جبهه حضور داشتیم. مرحوم پدرم گلایه میکرد و میگفت به نوبت به جبهه بروید که خانه اینقدر سوت و کور نماند. یکبار در جبهه در ارتفاعات میمک بودیم. میمک به دلیل کوهستانی بودن و قرار گرفتن در نقطه مرزی ایران و عراق، از اهمیت ویژهای برخوردار بود. قبل از عملیات آزادسازی میمک بود که برای کندن چاله برای سرویس دستشویی رزمندگان، با مشکل روبهرو بودیم. بچهها به نوبت کار میکردند و هر کسی خسته میشد، میرفت تا نفر بعدی جایگزینش شود. ولی دیدم یک نفر به طور مداوم و چندین ساعت پشت سر هم در حال کندن چاله در آن منطقه کوهستانی است، با خود گفتم بروم و برای ایشان آبی ببرم و بگویم برود کمی استراحت کند. وقتی بالای سرش رسیدم، گفتم اخوی خسته نباشید. رویش را که برگرداند و کلاهش را بالا زد. دیدم ولیالله است. گفتم داداش اینجا چهکار میکنی؟ گفت شما صدایش را در نیاور. بگذار کارم را تمام کنم. من خودم به مدت ۱۰ دقیقهای که سنگها را کنده بودم، تمام دستهایم تاول زده بود، حالا فکر کن داداش ولیالله ۴ ساعت پشت سر هم داشت، روی آن سنگهای سخت کوهستانی کار میکرد. تمام کف دستهایش پوستهپوسته شده بود و از لابه لای زخمهایش خون بیرون میزد.
نماز شب در وسط «بلم»
برادر شهید ادامه میدهد: همرزمان ولیالله میگفتند یکبار برای شناسایی عملیات بدر با بلم (قایق کوچک و باریک) به خاک آبهای تحت نفوذ دشمن رفته بودیم، آنجا شبهای واقعاً سردی داشت. در برگشت از شناسایی خاک دشمن، بلم واژگون شد و رزمندگان در آب افتادند. خودمان را از آب بیرون کشیدیم و به طبع همگی خیس شده بودیم و از سرمای آن شب میلرزیدیم. همه تلاش میکردند، یخ نزنند. همانطور که همگی در داخل بلم برای گرم کردن خودمان تلاش میکردیم و همزمان مراقب بودیم، تعادل بلم به هم نخورد، متوجه شدیم شهید چراغچی آرام در وسط بلم درحال خواندن ذکر نماز شب است. نماز شبهای پر شور و مداوم او در نیمهشبهای جبهه زبانزد همه بود.
شهادت قشنگ
همرزمان برادرم میگفتند: ولیالله چراغچی، از قدرت برنامهریزی و طراحی بینظیری برخوردار بود. در عملیات بستان، طرح او برای تصرف آنجا مورد توجه و تصویب تمامی فرماندهان جنگ قرار گرفت. برادرم در عملیات چذابه از ناحیه دستوپا مجروح شد، ولی به استراحت نپرداخت و به هیچ قیمتی حاضر نبود به پشت جبهه برگردد، تا کامل درمان شود. نهایتاً از شدت جراحات وارده حالش بسیار وخیم شد و او را به اجبار به پشت جبهه انتقال دادند. در یکی از حملهها نیز ترکش به او اصابت کرد و به پشت دریچه قلبش رسیده بود. اما برادرم دائم میگفت: مهم نیست. من حالم خیلی خوب است. شما بهتر است به فکر جنگ و بچههای بسیجی در خط مقدم باشید.
همیشه برادرم میگفت: «دوست دارم ترکشی به سرم بخورد و قشنگ به شهادت برسم و همینطور نیز شد. در بیست و چهارم یا بیست و پنجم اسفند سال ۱۳۶۳ در جاده خندق از ناحیه جمجمه مجروح شد و پس از ۲۲ روز بیهوشی به شهادت رسید. او یکی از شهدای شاخص عملیات بدر بود. در همین عملیات بدر آقای مهدی باکری، فرمانده لشکر ۳۱ عاشورا هم به شهادت رسید. شهید چراغچی، هرچند در زمان شهادتش جانشین لشکر نصر بود، اما به میزان خدماتش در جبهههای دفاع مقدس کمتر شناخته شده است. ایشان از فرماندهان مظلوم و غریب جنگ تحمیلی است.
