می‌گفت: از من انتظار بازگشت نداشته باشید!

زمانی که حسن می‌خواست به سربازی اعزام شود، هنگام خداحافظی از شهادتش گفته بود. بعد از شهادتش، همان دوستانی که حسن به آنها از شهادتش خبر داده بود، تعریف می‌کردند: «حسن موقع خداحافظی گفت من با پاهایم به جبهه می‌روم، اما دیگر روی پاهایم برنمی‌گردم، بلکه داخل تابوت و به عنوان شهید برمی‌گردم» حرفش به همین صورتی که گفته بود به واقعیت تبدیل شد

زمانی که حسن می‌خواست به سربازی اعزام شود، هنگام خداحافظی از شهادتش گفته بود. بعد از شهادتش، همان دوستانی که حسن به آنها از شهادتش خبر داده بود، تعریف می‌کردند: «حسن موقع خداحافظی گفت من با پاهایم به جبهه می‌روم، اما دیگر روی پاهایم برنمی‌گردم، بلکه داخل تابوت و به عنوان شهید برمی‌گردم» حرفش به همین صورتی که گفته بود به واقعیت تبدیل شد

جوان آنلاین: خواهر شهید حسن حق‌بین روایت می‌کند: وقتی حسن می‌خواست به جبهه برود، به دوستانش گفته بود با پا‌های خودم می‌روم، اما داخل تابوت چوبی و به عنوان یک شهید برمی‌گردم. او در هنگام شهادتش در سال ۶۲، ۲۰ سال داشت. رابطه قلبی عمیقی بین او و مادرش بود چنانچه تا سال ۸۶ که مادر در قید حیات بود، هرگز نتوانست با نبود حسن کنار بیاید و شهادت او را باور نداشت… زندگی شهید حسن حق‌بین، داستان بسیاری از جوانان این مرز و بوم است که برای دفاع از کشور و مردم و ارزش‌های‌شان دست از جوانی و آرزوهای‌شان کشیدند و هشت‌سال دفاع مقدس را خلق کردند. سیما حق بین، برگ‌هایی از زندگی برادر شهیدش را در گفت‌و‌گو با «جوان» بیان می‌کند. 

 بچه روستایی انقلابی 
ما خانواده پرجمعیتی داشتیم، با ۹ خواهر و برادر و حسین متولد ۱۴ خرداد سال ۱۳۴۲ فرزند ششم خانواده بود. روستای ما از توابع دهستان پیشخان شهرستان صومعه‌سرا بود. حسن در همین روستا رشد کرد و در سوم راهنمایی درس خواند و بعد رفت به پدر و مادرمان در کار کشاوزی کمک کرد. همان موقعی که درس می‌خواند هم وقتی از مدرسه تعطیل می‌شد، مستقیم سر زمین می‌رفت تا بتواند به والدینش کمک کند. بسیار بچه خوش اخلاقی بود و با تمام اهالی روستا رفتار خوبی داشت. وقتی انقلاب شد از فعالان پر شور انقلابی روستای پیشخان به شمار می‌رفت. تا می‌شنید قرار است تظاهراتی انجام شود، سریع خودش را به شهرستان صومعه‌سرا می‌رساند تا به مردم ملحق شود و در راهپیمایی شرکت کند. آن موقع داداش حسن فقط ۱۵ سال داشت. 
یادم است وقتی از تظاهرات به خانه می‌آمد برای اهالی خانواده تعریف می‌کرد در شهرستان صومعه‌سرا چه گذشت و تظاهرات به چه صورت بود. وقتی از زد و خورد‌ها می‌گفت، از شدت ناراحتی چشمانش پر از اشک می‌شد و می‌گفت چند نفر شهید و مجروح شدند. ما از طریق داداش حسن می‌توانستیم از اخبار انقلاب اطلاعات کسب کنیم. می‌فهمیدیم به خاطر انقلاب چه خون‌هایی ریخته می‌شود. اخلاق داداش حسن طوری بود که دوست داشت در امور جمعی شرکت کند. اگر هر کسی هم در محله احتیاج به کمک داشت، دریغ نمی‌کرد و با جان دل به آنها کمک می‌کرد. 

 فوتبال با توپ پلاستیکی
خیلی از خاطرات دوران کودکی‌ام با برادرم حسن گذشت. مثل خیلی از پسر بچه‌ها، داداش حسن هم عاشق فوتبال بازی کردن بود. وقتی در مدرسه ابتدایی درس می‌خواند با دوستانش رفتار خوبی داشت و به درس بچه‌های ضعیف‌تر کمک می‌کرد. معمولاً منازل روستایی از حیاط بزرگی برخوردار است. داداش حسن بعد از اتمام درسش در حیاط منزل‌مان با یک توپ پلاستیکی با همکلاسی‌های مدرسه فوتبال بازی می‌کرد. همه همسایه‌ها به خاطر خوش رفتاری او را دوست داشتند. وقتی حسن به سن نوجوانی رسید، برای خودش کار و کسب در آمد می‌کرد تا برای پول توی جیبی خودش در آمدی داشته باشد. مقداری هم کمک حال پدر و مادرمان می‌شد و حتی اگر می‌توانست به مستمندان هم کمک می‌کرد. 

 شهادت در مهاباد
حسن از ژاندارمری صومعه‌سرا به خدمت سربازی اعزام شد. وقتی که دوران آموزشی داداش‌حسن در اعزام سربازی‌اش به پایان رسید او را به سردشت اعزام کردند و در همان‌جا در تاریخ بیست و هشتم آذر سال ۱۳۶۲ در جاده مواصلاتی به مهاباد هنگام درگیری با گرو‌های ضد انقلاب گلوله‌ای به پهلویش اصابت کرد و به شهادت رسید. ابتدا به ما گفتند داداش حسن زخمی شده است ولی مادرم فهمیده بود پسرش شهیده شده است. همان زمان با خواهران و برادران فهمیدیم، دیگر مادر ما آن مادر قبلی نیست و در این دنیا زندگی نمی‌کند. مادرمان همیشه از نبود پسرش در رنج بود و خیلی غصه می‌خورد. پیکر داداش حسن را بعد از تشییع بی‌نظیری که با مشارکت مردم برگزار شد، در ملا سرا به خاک سپردند. همانطوری که دوست داشت دراطراف زادگاهش در مسجد فاطمیه روستای ملا‌سرا از توابع شهرستان فومن دفن شد. 
مرحوم مادرم همیشه می‌گفت،‌ای کاش یکباره دیگر پسرم را با لباس سربازی می‌دیدم و همیشه در آرزوی همین دیدار باقی ماند. اما این آرزو و این دیدار را با خودش به قیامت برد. مادر هیچ وقت نتوانست شهادت حسن را باور کند و با آن کنار بیاید. آن قدر فکر و خیال کرد که بیماری‌ها سراغش آمدند. از دوری دیدار داداش حسن هم مرحوم پدرم «عبدالعلی حق‌بین» و هم مرحومه مادرم «فاطمه انصافی» هر دو در سال ۱۳۸۶ به رحمت خدا رفتند. پدرم بعد از گذشت ۱۱ ماه از فوت مادر در همان سال ۱۳۸۶ به دیار باقی شتافت. 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *