وقتی خبر شهادت مهدی باکری را به احمد کاظمی دادم، دیدم زانوهای حاج احمد لرزید و خم شد. بعد کناری رفت و کمی در خودش فرو رفت، اما به یکباره ایستاد و نماز خواند. در آن سن و سال پیش خودم فکر میکردم الان چه وقت نماز خواندن است؟ اما این همان نماز دو رکعتی عشق بود…
جوان آنلاین: سعید ریاضیپور از آن دست رزمندگانی است که در سنین نوجوانی به جبهههای دفاع مقدس رفته بود. نوع حضور او در جبهه و همین طور خاطراتی که از سه فرمانده شهید دفاع مقدس شهیدان «علی صیاد شیرازی، احمد کاظمی و مهدی باکری» دارد، ما را بر آن داشت تا در گفتوگویی که با این رزمنده دفاع مقدس انجام دادیم، شنوای خاطراتش از روزهای حماسه و ایثار جنگ تحمیلی باشیم. ریاضیپور که در عملیات بدر بیسیمچی حاج احمد کاظمی شده بود، از این سوی دجله شاهد نحوه شهادت مهدی باکری بود و دیدههایش اکنون بخشی از تاریخ جنگ به شمار میرود. گفتوگوی ما با جانباز ریاضیپور را پیشرو دارید.
اولین بار چطور و در چند سالگی به جبهه رفتید؟
من متولد سال ۴۷ هستم و تا آنجا که یادم است، از زمان شروع جنگ تصمیم داشتم به جبهه بروم. منتها سنم اجازه نمیداد. زمان شروع جنگ ۱۲ سال داشتم. با جثه کوچک و قد و قواره کوتاه، به هیچ وجه اجازه اعزام نمیدادند. اوایل تابستان ۶۱ و در حالی که هشت ماهی از فوت پدرم میگذشت، در تعمیرگاهی در اصفهان مشغول کار بودم. صاحبکارم فردی به نام «استاد رمضان صافکار» بود که میخواست از طریق جهاد اصفهان برای پشتیبانی جنگ به اهواز برود. رفتن او بهترین فرصت بود تا همراهش بروم. به مادرم گفتم او هم رضایت داد، یعنی باورش نمیشد بتوانم به جبهه بروم. میگفت اگر اجازه دادند بروی برو. برای من همین جمله و رضایت نسبی مادرم و استاد رمضان کافی بود تا سریع کولهام را ببندم و راهی شوم. هم مادرم و هم استاد رمضان فکرش را نمیکردند بتوانم خودم را به جبهه برسانم. منتها با پشتکاری که داشتم، در اتوبوس و حین راه تا جایی که میشد از دید مسئولان پنهان ماندم. مثلاً یک جایی از سفر به قسمت خواب راننده اتوبوس رفتم و جاهایی زیر صندلی پنهان میشدم و خلاصه هر طور شده خودم را به اهواز رساندم.
در اهواز کارتان چه بود؟
من قرار نبود در اهواز بمانم (میخندد) آنجا نیروهای تخصصی مثل تعمیرکارها یا مکانیکها و افرادی که مهارتی داشتند، در پشتیبانی جنگ فعالیت میکردند. منتها من فقط در فکر رفتن به خط مقدم بودم. چند روزی که در جهاد اصفهان بودم، از رانندههای لودر کار با این ماشین سنگر را یاد گرفتم. خیلی هم کار سختی نبود. بعد همراه یک ماشین تانکر آب تا نزدیکیهای خط مقدم رفتم. راننده بین راه مجروح شد و وقتی خود را به قسمت پشتیبانی و تدارکات معرفی کردم، گفتم برای کارهای تدارکاتی آمدهام و راننده لودر هستم. آن زمان هنوز ۱۴ سالم نشده بود، اما خود را نیروی تدارکاتی معرفی کردم و به این ترتیب اجازه گرفتم مدتی در منطقه بمانم.
زمان حضورتان عملیات خاصی در جریان بود؟
مرحله سوم عملیات رمضان بود. شب عملیات باید خاکریزی زده میشد. من و چند نفر راننده لودر را برای زدن خاکریز جلوتر بردند. آن شب شاهد شهادت حدود ۱۰ الی ۱۲ راننده لودر بودم. هر کس که روی لودر قرار میگرفت و کمی کار میکرد یا با تیر مستقیم دشمن یا بر اثر ترکش خمپارههایشان به شهادت میرسید. دو، سه بار نوبت من شد که بروم و پشت لودر بنشینم، حقیقتش را بخواهید جرئت نکردم. نفرات دیگر که سن و سال بیشتری نسبت به من داشتند جایم را میگرفتند و میرفتند و چند دقیقه بعد به شهادت میرسیدند. این رانندهها واقعاً آدمهای شجاع و از جان گذشتهای بودند. میدانستند رفتنشان را بازگشتی نیست، ولی روحیه شهادت طلبی داشتند و در آن شرایط وخیم پشت لودر قرار میگرفتند و به نوبت کار میکردند تا اینکه به شهادت میرسیدند.
