لشکر ۲۷ در فتح خرمشهر گلوگاه خروج دشمن را بسته بود

در فتح خرمشهر وظیفه حاج احمد و نیروهایش این بود که همه راه‌های مواصلاتی به خرمشهر را ببندند. الی بیت المقدس در چهار مرحله عملیات اتفاق افتاد. در مرحله اول به جاده آسفالت اهواز - خرمشهر رسیدیم، در مرحله دوم رسیدیم به دژ محلی و مرز را بستیم، در مرحله سوم به سمت شلمچه حرکت کردیم و در مرحله چهارم تمام راه‌های مواصلاتی را روی دشمن بستیم

در فتح خرمشهر وظیفه حاج احمد و نیروهایش این بود که همه راه‌های مواصلاتی به خرمشهر را ببندند. الی بیت المقدس در چهار مرحله عملیات اتفاق افتاد. در مرحله اول به جاده آسفالت اهواز – خرمشهر رسیدیم، در مرحله دوم رسیدیم به دژ محلی و مرز را بستیم، در مرحله سوم به سمت شلمچه حرکت کردیم و در مرحله چهارم تمام راه‌های مواصلاتی را روی دشمن بستیم

جوان آنلاین: سردار جعفر جهروتی‌زاده، فرمانده گردان تخریب لشکر ۲۷ محمدرسول الله (ص) بود. او از ابتدای تشکیل این لشکر تا پایان دفاع مقدس در همین یگان بود و خاطرات بسیاری از عملیات‌های مختلف جنگ دارد. خاطرات جهروتی‌زاده به دلیل استمرار حضورش در میادین مختلف بسیار گسترده است. از وضو گرفتن با برف‌های آب شده در ارتفاعات کردستان تا دیدن آزادی خرمشهر و… همگی دفتر خاطرات او را تشکیل می‌دهند، اما قرار داشتن در سالروز عملیات الی بیت المقدس (۱۰ اردیبهشت تا سوم خرداد ۶۱) را فرصتی دانستیم تا علاوه بر مرور بخش‌هایی از خاطرات او از نحوه حضور در جبهه‌های جنگ، گذری هم به روند عملیات آزادسازی خرمشهر داشته باشیم. 

از چند سالگی وارد جریان انقلاب و جنگ شدید؟
من متولد تیر ۱۳۴۰ در یک خانواده مذهبی هستم. ۱۶ساله بودم که زمزمه‌های انقلاب شدت گرفت و ۱۷ساله بودم که انقلاب پیروز شد. خداوند لطف کرد و توفیق داد از همان پیروزی انقلاب پای کار باشم. بعد از انقلاب هم همه توانم را گذاشتم که از دستاورد‌های انقلاب دفاع کنم و تا همین الان و هر جا که نیاز بود، سعی کردم مفید واقع شوم. 

گفتید خانواده مذهبی داشتید، اعتقادات مذهبی چقدر در جذب جوان‌های آن دوره به انقلاب و دفاع مقدس نقش داشت؟
مذهب یا در واقع داشتن اعتقادات مذهبی و عمل کردن به آن مهم‌ترین دارایی هر آدمی است. مخصوصاً وقتی جوهره تلاش هم همراهش شود، انسان را محکم بار می‌آورد، ساختار ذهنی درست می‌سازد و آرمان‌های حق را شکل می‌دهد. من پدرم کارگر کشاورز بود. زندگی خیلی سختی داشتیم طوری که همه دلمان برای پدرمان می‌سوخت. چون کارکردنش به تنهایی، کفاف یک زندگی ۱۰نفره را نمی‌داد. ما چهار برادر و چهارخواهر بودیم. سعی می‌کردیم هرطور می‌توانیم به او کمک کنیم. کلاس سوم ابتدایی بودم که تا ظهر درس می‌خواندم. بعد تا ۱۰ شب کار می‌کردم. یادم است جایی که کار می‌کردم پس از یک هفته ۶ ریال حقوق گرفتم. گاهی پدرم یک هفته خانه نمی‌آمد. یکسره سر زمین بود. وقت‌هایی هم که می‌آمد، تا ۱۲ شب مشغول کار خانه بود. ما خانه‌مان اتاق نداشت. آب انبار داشتیم. پدرم می‌آمد خانه و تا نیمه شب مشغول درست کردن اتاق بود. ۱۲ شب می‌خوابید. دو ساعت مانده به اذان صبح برای عبادت و نماز شب بیدار می‌شد، بعد صبحانه‌اش را می‌خورد، اذان صبح را که می‌گفتند نمازش را می‌خواند و می‌رفت. یا مثلاً مادرم خیلی روی اخلاقیات ما حساس بود. لُب کلام اینکه جوهره تلاش با گوهر مذهب، انقلاب را برای ما عزیز کرد. 

چطور در جبهه حضور پیدا کردید؟ 
یک هفته بعد از پیروزی انقلاب بود. داخل حیاط دراز کشیده بودم. خبر رسید که کردستان در تهدید و خطر ضد انقلاب است. من آن زمان پیش شهید سیدعبدالله برقعی کار می‌کردم. با شهید برقعی همراه چندنفر از بچه‌هایی که همراهشان بودند عازم مهاباد شدیم. دشمن حمله و پادگان مهاباد را خلع سلاح کرده بود. اوضاع شهر خیلی وخیم بود. آتشی که می‌ریختند روی شهر، عمدتاً زن و بچه مردم را به شهادت می‌رساند. ما در این موقعیت به مهاباد رسیدیم. 
 اینجا بود که کار ما با سیدعبدالله برقعی کلید خورد. بعد با مینی‌بوس شخصی شهید برقعی همراه ۱۵نفر از بچه‌ها سنندج آمدیم. دشمن می‌خواست صدا و سیمای سنندج را تصرف کند. وقتی به صداوسیما رسیدیم گروهی که داشتند مقاومت می‌کردند جوانمردان نام داشتند، چون تعداد و امکاناتشان کم بود توان مقاومت نداشتند. اگر دشمن قبل از ما می‌رسید، حتماً صدا و سیما را می‌گرفت. با عنایت حق ایستادگی و صدا و سیما را حفظ کردیم. 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *