«سیما ملکفر» هم جانباز است و هم مادر ۴ شهید؛ مادر دزفولی که وقتی ۲۳ ساله بود موشک بعثیها همه فرزندانش را از او گرفت و حتی یکی از پاهایش را.
جوان آنلاین: «روپوش مدرسهاش را اولین بار بود که میپوشید. کلی ذوق داشت. به قد و بالایش نگاهی انداختم. مریم من دیگر داشت بزرگ میشد. میخواست به مدرسه برود با آن همه شیرینزبانیاش. با همان لباس مدرسه خودش را به مادربزرگش رساند و مادرجون هم کلی قربان صدقهاش رفت و آرزوهایی برای مریم من را به زبان آورد؛ الهی خانم معلم بشی دختر قشنگم! و… ۳۱ شهریور۵۹ بود که صدای غرش هواپیماهای بعث عراق در آسمان پیچید و صدای موشکهایی که به کوچه پسکوچههای دزفول میخورد. همان لحظه مریم که انگار غم بزرگی بر دلش نشسته، گفت: الهی آه دلم شما را بگیرد؛ حسرت به دلم ماند! گفتم: مریم چرا این حرف را میزنی؟ نگاهی به روپوش نویش انداخت و گفت: میخواستم برای اولین بار به مدرسه بروم، الان نمیتوانم بروم!»
به گزارش فارس، این چند جمله روایت «سیما ملکفر» مادر کودکان شهید محمدحسن، مریم، معصومه و محسن است. مادر دزفولی که فقط ۲۳ سال سن داشت و در یک روز تمام فرزندانش را در موشکباران از دست داد. در روز تلخ و فراموشنشدنی ۲۲ اردیبهشت ۱۳۶۰.
داستان زندگی علی و سیما از اینجا شروع میشود؛ «علی فرهاد» در کتابخانه عمومی دزفول کار میکرد. اولین حقوقش را که گرفت، با یک جعبه شیرینی به خواستگاری سیما رفتند و سال ۱۳۵۱ باهم ازدواج کردند. تولد ۱۳ سالگی سیما، همزمان با سالگرد ازدواج و تولد نخستین فرزندش «محمدحسن» بود. دومین فرزندشان «مریم» سال ۱۳۵۴ و سومین فرزندشان «معصومه» سال ۱۳۵۷ به دنیا آمد. این خانواده ۵ نفره در یک خانهباغ خیلی بزرگ کنار مادرجون و عمو کاظم و زن عمو گوهر و بچههایشان زندگی شادی داشتند. با کم و زیادش میساختند. برای کمکخرجی به همسرانشان در خانه هم خیاطی میکردند و هم به بچهها و خانه زندگی میرسیدند. تا اینکه بعثیها جنگ را شروع کردند؛ باز هم این خانواده کنارهم بودند. زیر زمین بزرگی داشتند که در بمبارانها پناهگاه فامیل و همسایهها شده بود.
از سیما ملکفر میخواهیم ماههای اول جنگ را توصیف کند. صدای سیما از پشت خطوط تلفن هم بوی دلتنگی میدهد، صدایی محکم و صبری که ستودنیست. او میگوید: «آن روزها مدرسهها بهخاطر موشک باران دزفول نیمهتعطیل بود. برای اینکه بچهها از درس و مدرسه عقب نمانند، علیآقا بچهها را با موتورسیکلت پیش یکی از معلمان میبرد؛ آنها درس میخواندند و امتحان میدادند. هر روزی که بچهها برای درس خواندن از خانه بیرون میرفتند، دل من با بچهها راهی میشد تا وقتی که برگردند. علی آقا هم، چون میترسید یک وقت بعثیها مدرسه را بمباران کنند، همه بچهها را سوار موتور میکرد و باهم به خانه میآورد؛ او نمیخواست یک بچه را جدا از دیگر بچهها به خانه بیاورد. علی آقا این همه دلهره برای تکتک بچههایمان را داشت و نمیدانست روزی میرسد که جنازه پارهپاره بچههایش را با بیل از زیرِ آوار بیرون میکشد.»
