ما در جبهه به خدا نزدیک‌تریم

برای مادر خیلی سخت بود که به ایشان اجازه حضور در جنگ را بدهد، اما با صحبت‌های پدر از عاشورا، کربلا و حضرت زینب (س) راضی به رفتنش شد. مادرم می‌گفت: به پدر گفتم من سه فرزند دارم و منتظر به دنیا آمدن فرزند دیگرم هستم، اما پدرتان با آرامشی عجیب به من گفت: «خدای‌تان بزرگ است. من شما را به خدا می‌سپارم؛ ان‌شاءالله کمک‌تان می‌کند.» آن زمان خانه ما در یکی از اتاق‌های خانه پدربزرگ خلاصه شده بود. به این ترتیب پدر در سال ۱۳۶۲ برای اولین بار به جبهه اعزام شد و در نهایت ۲۴ دی ۱۳۶۵ در سن ۲۹ سالگی به شهادت رسید. بعد از شهادت پدر آخرین فرزند خانواده ما متولد شد. آن روز‌ها برای مادرم به تلخی و سختی گذشت و هیچ گاه از یاد او بیرون نرفت

برای مادر خیلی سخت بود که به ایشان اجازه حضور در جنگ را بدهد، اما با صحبت‌های پدر از عاشورا، کربلا و حضرت زینب (س) راضی به رفتنش شد. مادرم می‌گفت: به پدر گفتم من سه فرزند دارم و منتظر به دنیا آمدن فرزند دیگرم هستم، اما پدرتان با آرامشی عجیب به من گفت: «خدای‌تان بزرگ است. من شما را به خدا می‌سپارم؛ ان‌شاءالله کمک‌تان می‌کند.» آن زمان خانه ما در یکی از اتاق‌های خانه پدربزرگ خلاصه شده بود. به این ترتیب پدر در سال ۱۳۶۲ برای اولین بار به جبهه اعزام شد و در نهایت ۲۴ دی ۱۳۶۵ در سن ۲۹ سالگی به شهادت رسید. بعد از شهادت پدر آخرین فرزند خانواده ما متولد شد. آن روز‌ها برای مادرم به تلخی و سختی گذشت و هیچ گاه از یاد او بیرون نرفت

جوان آنلاین: وقتی میان قبور مطهر شهدا در امامزاده محمد کرج می‌چرخم، چشمم به دو سنگ مزاری می‌خورد که برادرانه کنار هم جای گرفته‌اند. نوشتار خبر از شهادت‌شان در کربلای ۵ می‌دهد، اگر چه تاریخ ولادت‌شان نشان از تفاوت ۹ ساله‌شان دارد. روایت امروز ما حکایت دو برادر شهیدی است که آرزوی شهادت‌شان سال‌ها آنها را به جبهه، جنگ و خطوط مقدم کشاند و نهایتاً کربلای ۵ پر پروازشان شد. آری! تاریخ تکرار می‌شود و این بار کربلا در دشت شلمچه رقم می‌خورد و باز هم برادری بر پیکر چاک‌چاک برادر حاضر می‌شود. شهیدان حاجی‌مراد و محمد معارف‌وند تنها به فاصله چند ساعت از یکدیگر به شهادت رسیدند. روایت از لحظه شهادت‌شان شنیدنی است. میان عملیات کربلای ۵، هر دو به فاصله چند نفر از یکدیگر و در یک ستون حرکت می‌کنند؛ ستون مورد حمله قرار می‌گیرد. ترکش خمپاره‌ای به کوله‌پشتی شهید حاجی‌مراد که خرج آرپی‌جی در آن قرار دارد، اصابت می‌کند و براثر این انفجار سر و دست او از بدنش جدا می‌شود. محمد خودش را کنار برادر می‌رساند و پیکر بی‌دست و سر برادرش را در آغوش می‌گیرد. اصرار همرزمان هم برای ماندن و بازگرداندن پیکر شهید حاجی‌مراد به پشت جبهه فایده‌ای ندارد. محمد می‌گوید: من ادامه می‌دهم، هر کس تکلیفی دارد. راه در پیش می‌گیرد و ساعتی بعد محمد به شدت مجروح می‌شود و قرار می‌شود، بچه‌ها در برگشت او را به عقب برگردانند، اما بعثی‌ها زود‌تر از نیرو‌های خودی به محمد می‌رسند، تیر خلاصی، پایان کار محمد می‌شود و اینگونه محمد طعم مفقودالاثری را هم می‌چشد تا نیرو‌های خودی پیکرش را تفحص می‌کنند و…. برای آشنایی با سبک زندگی شهیدان حاجی‌مراد و محمد معارف‌وند با فرزند شهید حاجی‌مراد معارف‌وند همراه شدیم؛ متن پیش رو ما حصل این همکلامی است. 

خداقوت به رزمنده‌ها!

پدرم، شهید حاجی‌مراد معارف‌وند، در خانواده‌ای پرجمعیت و اصالتاً اهل روستای ده‌شاکر از توابع شهرستان ملایر در استان همدان به دنیا آمد. خانواده سنتی و مذهبی پدری‌ام، شامل پنج خواهر و چهار برادر بود. پدربزرگم، حاج‌حسین مراد معارف‌وند، متولد ۱۲۹۵ بود. ۶۸ سال داشت که همراه با فرزندانش محمد، حاجی‌مراد و پرویز برای خدمت به جبهه رفت و در کنار آنها حضور داشت. می‌گفت: «من که نمی‌توانم بجنگم، اما می‌روم تا شاید بتوانم در آشپزخانه کار کنم و غذایی گرم دست رزمنده‌ها بدهم.» ایشان حدود چهار ماه در جبهه بود. وقتی به مرخصی می‌آمد به اهل خانه می‌گفت: «وقتی رزمند‌ها می‌آیند و ما خرما، شربت و غذایی دست‌شان می‌دهیم، باعث خداقوتی می‌شود و نیرو می‌گیرند.»

پدربزرگم کشاورز ساده‌ای بود که سال‌ها روی زمین کشاورزی به دنبال رزقی حلال برای اهل خانه بود. می‌دانست که حتی یک لقمه حرام، سرنوشت بچه‌هایش را به مخاطره می‌اندازد. او تأکید زیادی در پرداخت زکات داشت. باید زکات محصولات کشاورزی را قبل از اینکه بار و بنه محصولش را به خانه بیاورد به روحانی و عالم روستا می‌پرداخت و مادربزرگم همچون دیگر زنان روستایی خانه‌دار بود. رسم زنان روستایی همیشه این بوده و است که هم پا و همراه همسران‌شان برای امرار معاش اهل خانه تلاش کنند. از طرفی مادربزرگ، نقش زیادی در تربیت دینی و مکتبی فرزندانش داشت. علاوه بر تقید به انجام واجبات و ترک محرمات، بچه‌ها را تحت تربیت آموزه‌های قرآنی پرورش می‌داد. او همه فرزندانش را به سمت قرآن سوق می‌داد و آنها را برای آموزش قرآن و تفسیر آن به مکتبخانه می‌فرستاد. زندگی شیرین روستایی خانواده معارف‌وند تا سال ۱۳۵۴ تداوم داشت و بعد از آن خانواده در سال ۱۳۵۴ به شهر قم مهاجرت کرد و دو سال بعد، یعنی سال ۱۳۵۶ به سمت کرج عزیمت کرده و برای همیشه در گوهردشت کرج زندگی کردند. 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *