قبل از انقلاب حاج حسن در یک چاپخانه متعلق به آموزش و پرورش مشغول بود. عادت داشت به اذان گفتن. صاحب چاپخانه به خاطر همین اذان گفتن ایشان را اخراج کرد! چون مسئولان اصلی این چاپخانه مستشاران خارجی بودند. بعد از اخراج یک چرخ دستی تهیه کرد و برای امرار معاش انواع گیره، دکمه، شانه و چیزهایی از این چیزها میفروخت
جوان آنلاین: شهید حسن زواره محمدی رزمندهای بود که از قبل انقلاب جهادش را آغاز کرده و به اعتقادات راسخش معروف بود. تا آنجا که اخراج شدن از محل کار به جرم اذان خواندن را به جان خرید و آنقدر در خط اسلام و جهاد ماند تا اینکه اذن شهادت را از امام زمان گرفت و به شهادت رسید. خرداد سال ۶۱ او که در عملیات الی بیت المقدس مجروح شده و به کما رفته بود، درست روز آزادسازی خرمشهر از کما خارج میشود و با سلامی که به امام زمان (عج) میدهد، به شهادت میرسد. سردار قاسم صادقی، داماد حاج حسن خاطرات جالبی از او دارد. صادقی که خود از رزمندگان با تجربه و پیشکسوت دفاع مقدس است، ماهها در جبههها حضور داشت و بخشی از این حضور را همراه حاج حسن زواره بود. گفتو گوی جوان با سردار قاسم صادقی را پیشرو دارید.
شما از چه زمانی وارد جبهههای جنگ شدید؟
۳۱شهریور ۵۹ وقتی صدام حمله رسمی خود را آغاز کرد، یک هواپیمای دشمن آمد به سمت تهران و در انتهای کوههای افسریه به زمین خورد. ما شاهد این صحنه و بمبارانهای دشمن بودیم. عصر آن روز مصاحبهای از حضرت امام پخش شد که فرمودند دزدی آمده سنگی انداخته است. ما هم، چون جزو بچههای انقلابی بودیم، دوست نداشتیم دوباره اوضاع به قبل از انقلاب بازگردد. همچنین این را هم میدانستیم که صدام نماینده امریکاست و به ما حمله کرده تا جمهوری اسلامی را ساقط کند؛ بنابراین انگیزه دفاع از وطن و ناموس و ولایت بر ما چیره شد و درصدد دفاع از وطن برآمدیم. من به جبهه جنوب اعزام شدم و مدتها در آبادان با گروه فدائیان اسلام به فرماندهی شهید سیدمجتبی هاشمی حاضر شدم و در خط پدافندی آبادان فعالیت میکردم. بعدها در مناطق و جبهههای دیگر خدمت کردم، ولی همواره ارتباطم را با بچههای آبادان و باقیمانده گروه سید مجتبی هاشمی حفظ کردم.
با شهید محمدی چگونه آشنا شدید؟
عرض کردم من جزو گروه فدائیان اسلام بودم و ایشان هم اوایل جنگ عضو همین گروه بود. در قالب گروه فدائیان اسلام به فرماندهی سید مجتبی هاشمی از تهران حرکت کردیم و به جبهه جنوب رفتیم. قبل از اعزام هم یک روز که برای شرکت در نماز جمعه رفته بودم، امام جمعه گفت من تازه از اهواز آمدم و قول دادم برای رزمندههای آنجا نیروی کمکی ببرم. هرکس کارت پایان خدمت دارد بیاید مسجد الهادی خیابان تهران نو آنجا ثبت نام و راهنماییاش کنیم که چطور به جبهه برود. من هم رفتم و اینجا بود که با شهید حسن زواره محمدی آشنا شدم. خوشبختانه در یک گروه هم افتادیم و با هم به اهواز رفتیم. بعد از اهواز راه افتادیم به سمت آبادان و رفتیم در خط پدافندی آنجا مستقر شدیم. زمانی که ما به سمت آبادان رفتیم، هنوز این شهر کاملاً محاصره نشده بود و راهها باز بود.
یعنی تا آن زمان نسبتی با هم نداشتید؟
خیر. آن زمان نسبتی با هم نداشتیم. چون در یک گروه بودیم با هم رفیق شدیم. هرچند او ۲۰سال از من بزرگتر بود. متولد ۵فروردین ۱۳۱۸، اما بههم نزدیک شدیم و یک سال تمام همراه هم در جبهه فعالیت میکردیم و خاطرات زیادی را هم با هم داشتیم.
