مادرم با تربیت ۷ فرزند در جهاد بابا سهیم شد

بعد از شهادت بابا سختی‌های زیادی داشتیم. منطقه ما برق نبود. بیشتر مردم با چراغ توری خانه را روشن می‌کردند. ما همین چراغ را هم نداشتیم. یک عدد چراغ فانوس داشتیم که شب‌ها وقتی مادرم فانوس را دست می‌گرفت و به آشپزخانه می‌برد تا غذا درست کند؛ منتظرمی نشستیم تا چراغ برگردد و تکلیف‌مان را انجام دهیم

بعد از شهادت بابا سختی‌های زیادی داشتیم. منطقه ما برق نبود. بیشتر مردم با چراغ توری خانه را روشن می‌کردند. ما همین چراغ را هم نداشتیم. یک عدد چراغ فانوس داشتیم که شب‌ها وقتی مادرم فانوس را دست می‌گرفت و به آشپزخانه می‌برد تا غذا درست کند؛ منتظرمی نشستیم تا چراغ برگردد و تکلیف‌مان را انجام دهیم

جوان آنلاین: شهید حاج‌علی قنبری در سال ۱۳۳۴ درشهر «ریز» در جنوب شرق استان بوشهر به دنیا آمد. در کودکی از نعمت پدر محروم شد و وقتی بزرگ‌تر شد، برای تأمین معاش به قطر رفت و بعد از مدتی به ایران برگشت. او همزمان با پیروزی انقلاب به جمع انقلابیون پیوست و از آن زمان به بعد در خط جهاد قرار گرفت تا اینکه به شهادت رسید. حاج‌علی با تشکیل سپاه در تاریخ یکم مهر سال ۱۳۶۰ به عضویت این نهاد انقلابی درآمد و با اینکه دارای هفت فرزند بود، بار‌ها به جبهه رفت و پس از حدود پنج‌سال حضور در جبهه‌های جنگ، در شب ۲۱ بهمن سال ۱۳۶۴ در عملیات والفجر ۸ در منطقه اروند به شهادت رسید. آنچه می‌خوانید همکلامی ما با «محمد قنبری» فرزند شهید «علی قنبری» است که موقع شهادت پدر هفت ساله بود. 

پدر در چه فضای تربیتی رشد کرده بود؟
پدرم در یک خانواده‌ای مستمند متولد شده بود. در سه سالگی از نعمت پدر محروم شده و در شش سالگی وارد دبستان شده بود. اما بعد از سه سال تحصیل به علت ناتوانی در تأمین مخارج زندگی، درس و مدرسه را رها کرده و برای تأمین معیشت خانواده به کارگری پرداخته بود. خانواده‌اش فقیر، اما اهل دین و دیانت بودند. پدرم قبل از انقلاب برای کار و امرار معاش به قطر می‌رود. آن‌موقع مردمی که در جنوب ساکن بودند برای کار به کشور‌های عربی می‌رفتند و به شغل‌های بنایی و… مشغول می‌شدند و بعد از چند سال به ایران بر می‌گشتند. 

چند برادر و خواهر دارید؟ چه خاطراتی در مورد پدرتان شنیدید؟
در خانواده پنج دختر و دو برادر هستیم. من پنجمین فرزند هستم. سال ۱۳۵۷ به دنیا آمدم و وقتی پدر به شهادت رسید من هفت‌ساله و کلاس اول ابتدایی بودم. پدرم را زیاد ندیدم، اما از دوستان پدرم‌و‌مادرم خاطرات زیادی در مورد ایشان شنیدم. پدرم در عنفوان جوانی ازدواج می‌کند و زندگی مشترکش را با مادرم در خانه‌ای کوچک و ساده شروع می‌کند و هفت فرزند حاصل زندگی‌اش است. از دیگران شنیدم پدرم خیلی شجاع بود و شجاعتش زبانزد بود. نماز شبش ترک نمی‌شد. از کسی ناراحت نمی‌شد. صله ارحام به‌جا می‌آورد. مادرم می‌گفت بابا هر وقت می‌خواست به جبهه برود طوری می‌رفت که ما او را نبینیم تا دنبالش برویم و گریه کنیم. وقتی خواب بودیم ما را می‌بوسید و می‌رفت. 
هر موقع از جبهه برمی‌گشت چند روز بیشتر نمی‌ماند. می‌گفت دلم برای جبهه تنگ شده است. الان به من نیاز دارند و باید به جبهه بروم و از ناموس و خاک و کشورم دفاع کنم. بابا پنج‌سال در جبهه بود. به، چون آنموقع سن کمی داشتم، خاطرات جبهه رفتن پدر خیلی کم در ذهنم است. کارخوبی که پدرم انجام داد این بود که در منطقه ما مرسوم بود، پولی از داماد به عنوان شیرب‌ها در مراسم خواستگاری می‌گرفتند. مردم منطقه ما از آن به عنوان رشوه یاد می‌کردند. این پول را خانواده عروس خرج خودشان می‌کردند و برای دختر جهیزیه نمی‌گرفتند. پدر اولین کسی بود که این رسم را شکست. گفت نیاز نیست پولی از کسی گرفته شود. وقتی دختر شوهر می‌دهیم نباید پولی رد و بدل شود. باید خرج زندگی خودشان شود. پدرم می‌گفت باید در مقابل رسم‌های اشتباه مقاومت کنیم. کم‌کم این مراسم کنار گذاشته شد و دختری که می‌خواست ازدواج کند نه تنها پولی نمی‌گرفت، بلکه وسایل هم به عنوان جهیزیه به او می‌دادند. هنوز در منطقه ما شکستن این رسم به اسم پدرم شناخته می‌شود. 

نحوه شهادت‌شان چگونه بود؟
بابا در سال ۱۳۶۴ در اروند رود و در عملیات والفجر ۴ به شهادت رسید. تیری به سینه پدرم اصابت کرد و شهید شد. روز ۲۲ بهمن ۶۴ دفن شد و هر سال سالگرد شهادتش را در روز ۲۲ بهمن گرامی می‌داریم. شهر ما «ریز» که قبلاً روستا بود و بعداً تبدیل به شهر شد، حدود ۲۴ شهید دارد. پدر هشتمین شهید «ریز» بود. 
با وجود بچه‌های قد‌و‌نیم‌قدی که پدر‌و‌مادرتان داشتند، وقتی که شهید به جبهه می‌رفتند چه سفارشاتی به مادرتان داشتند؟
مادر می‌گفت هر موقع پدرم به جبهه می‌رفت می‌گفت، احتمال برگشت یا برنگشتن من وجود دارد. فقط شما بچه‌های مرا بزرگ کنید و به سرانجام برسانید. طوری تربیتش کنید که نمازخوان باشند. موقعی که پدر از دنیا رفت، مادرم حدوداً ۳۰ ساله بود. کنار ما ماند و هفت بچه‌اش را بزرگ کرد. با آنکه شرایط ازدواج داشت ازدواج نکرد. مادرم ۱۰ سال پیش در سن ۶۰ سالگی از دنیا رفت. پدرم می‌گفت بچه‌ها درست تربیت شوند و خوب از آنها نگهداری کنید تا در ثواب شهادتم شریک شوی. همینطور رهایشان نکن. مادر می‌گفت تعهد اخلاقی داشتم که کنار بچه‌هایم بمانم و ازدواج نکنم. 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *