مادر با دل و جان کنار پدر جانبازم ماند

مادر هیچ‌وقت خسته نشد، اما حالا که سال‌ها گذشته است، آثارش را می‌بینیم. هم از نظر روحی آسیب دیده است و هم از نظر جسمی. با این حال هنوز هم اگر با او صحبت کنید، می‌بینید چقدر با عشق و صبر از آن روز‌ها یاد می‌کند. شب ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۵ شبی است که پدرم شهید شد. مادر با اینکه می‌دانست حال پدرم خیلی بد است، اما همیشه امیدوار بود خوب شود. پدرم فقط ۴۴ سال داشت و مادرم فکر می‌کرد هنوز پدر فرصت خوب شدن دارد. پدرم بعد از سال‌ها دوری از برادرش شهید محسن محمدزمان منفردی نهایتاً در قطعه ۵۰، ردیف ۷۳، شماره ۷ جای گرفت

مادر هیچ‌وقت خسته نشد، اما حالا که سال‌ها گذشته است، آثارش را می‌بینیم. هم از نظر روحی آسیب دیده است و هم از نظر جسمی. با این حال هنوز هم اگر با او صحبت کنید، می‌بینید چقدر با عشق و صبر از آن روز‌ها یاد می‌کند. شب ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۵ شبی است که پدرم شهید شد. مادر با اینکه می‌دانست حال پدرم خیلی بد است، اما همیشه امیدوار بود خوب شود. پدرم فقط ۴۴ سال داشت و مادرم فکر می‌کرد هنوز پدر فرصت خوب شدن دارد. پدرم بعد از سال‌ها دوری از برادرش شهید محسن محمدزمان منفردی نهایتاً در قطعه ۵۰، ردیف ۷۳، شماره ۷ جای گرفت

جوان آنلاین: «هیچ‌گاه ندیدم مادر گله یا شکایتی کند، حتی یک بار هم پیش نیامد منت بگذارد یا ناراحتی‌اش را به ما نشان دهد. همیشه با دل و جان کنار پدرم ماند و هیچ وقت نگفت خسته شده یا سختش است. او حتی وقتی پدرم به اکسیژن نیاز داشت، خودش کپسول اکسیژن را روی دوشش می‌انداخت و می‌برد تا برایش اکسیژن بگیرد. آن زمان هنوز امکانات برای جانبازان شیمیایی کامل نبود و باید برای پر کردن کپسول اکسیژن به جا‌های مختلف می‌رفتند. کپسول اکسیژن سنگین است، نمی‌دانم مادر با آن جثه ریزی که داشت، چطور آن را حمل می‌کرد. رابطه پدر و مادرم سرشار از عشق و فداکاری بود. تحمل جانبازی و بیماری پدرم واقعاً سخت بود، اما مادرم همیشه با عشق و صبر کنارش بود و هیچ وقت نگذاشت تلخی‌ها و سختی‌ها بر زندگی‌مان غلبه کند.» اینها تنها بخش‌هایی از واگویه‌های محمد محمد زمان منفردی فرزند جانباز شهید مهدی محمد زمان منفردی است. قرارمان برای روایت از سیره و سبک زندگی شهید مهدی محمد زمان منفردی همکلامی با همسر جانباز بود، اما طیبه کسائی‌زادگان همسر شهید در دسترس نبود که بخواهد همه روز‌های همراهی و ۲۰ سال ایثار و فداکاری‌اش را خط به خط برا‌ی ما مرور کند. محمد منفردی، اما به خوبی راوی روز‌های جهاد و شهادت پدر و همراهی مادرش شد. با هم بخوانیم. 

شاگردی، چون شهید طیب حاج رضایی
اگر بخواهم از پدرم برایتان بگویم، باید ابتدا به پدربزرگم، مرحوم نصرت‌الله منفردی و به تربیت قرآنی ایشان اشاره کنم. پدربزرگم با ایمان و اخلاق مثال‌زدنی‌اش بهترین عاقبت را برای فرزندانش رقم زد. او پیش از انقلاب و بعد از آن، کارگر یک کارخانه بود و زندگی متوسطی داشت. عاشق قرآن و آموزه‌های دینی بود و همیشه تلاش می‌کرد این عشق را به دیگران هم منتقل کند. پدربزرگم فردی مؤمن و متدین بود که به صورت خودجوش به محله‌های اطراف می‌رفت و در مساجد و هیئت‌های کوچک به مردم قرآن و تفسیر قرآن آموزش می‌داد. این سبک زندگی و تربیت قرآنی، تأثیر عمیقی بر فرزندانش گذاشت و بهترین عاقبت بخیری یعنی شهادت نصیب دو پسرش محسن و مهدی محمد زمان منفردی شد. پدربزرگم حتی به کسانی که در محل به عنوان لات و پهلوان شناخته می‌شدند، قرآن یاد می‌داد و آنها را با مفاهیم دینی آشنا می‌کرد. او با همین کارش باعث شد خیلی‌ها به سمت انقلاب و مسائل دینی جذب شوند. پدربزرگم صدای بسیار زیبایی داشت و افراد معروفی مثل شهید طیب حاج رضایی که نامش برای خیلی‌ها آشناست، از شاگردان او بودند. پدر و عموی من هم همیشه همراه پدربزرگم بودند و در کنار یادگیری قرآن، روایت‌ها و مفاهیم قرآنی را هم یاد می‌گرفتند. بعد از آن خودشان هم این آموزه‌ها را به دیگران آموزش می‌دادند و سعی می‌کردند تأثیر مثبتی روی اطرافیان‌شان داشته باشند. 

«کوچه نقاش‌ها» و بچه‌های داش مشتی 
بعد از انقلاب و فعالیت‌های انقلابی جسته و گریخته‌ای که این دو برادر یعنی عمو محسن و بابا مهدی داشتند وارد بحث جنگ شدند. بابا مهدی ابتدا وارد کمیته شد و کمی بعد به سپاه ملحق و با آغاز جنگ پدر راهی میدان جنگ شد. عمو محسن هم همینطور، او هم به جبهه اعزام شد. عمو محسن که سال اول جنگ شهید شد، همیشه به پدرم سفارش می‌کرد: «مهدی، هیچ‌وقت از سپاه بیرون نیا و کارت را رها نکن.» بعد از شهادت و مفقودالاثری عمو، پدرم با انگیزه بیشتری راهش را ادامه داد. 
پدرم ابتدا از طرف سپاه و بعد هم بسیج به جبهه رفت و فعالیت‌های زیادی در مسجد محل داشت. یکی از دوستان نزدیک پدرم، آقای دکتر زاکانی (شهردار فعلی تهران) بود. همچنین شهید فیلسوف‌زاده که برادرش الان معاون آقای زاکانی است، از دوستان صمیمی پدرم بود. این سه نفر مثل برادر کنار هم بودند، چه در دوران نوجوانی، چه در جبهه و چه در مسجد همت‌آباد خیابان ری. 
در مسجد همت‌آباد، پدرم و دوستانش همیشه با هم بودند. با هم درس می‌خواندند، کار می‌کردند و به جبهه می‌رفتند. خیلی از فرماندهان بزرگ امروز مثل سردار کوثری و سردار بهمن کارگر هم از بچه‌های همان مسجد و گردان بودند و همه با هم رفاقت و همرزمی داشتند. نمی‌دانم شما کتاب «کوچه نقاش‌ها» را خوانده‌اید یا نه! در این کتاب که خاطرات «آقای سید ابوالفضل کاظمی» به رشته تحریر در آمده درباره پدرم و دیگر همرزمان‌شان خاطراتی روایت شده است. حتی تصویر پدر در میان تصاویر مندرج در این کتاب دیده می‌شود. این کتاب واقعیت‌های زیبایی از رفاقت و ایثار بچه‌های گردان میثم را نشان می‌دهد. همان‌هایی که در کوچه نقاش‌ها زندگی می‌کردند. اغلب شیطان، شرور و داش مشتی بودند، اما وقتی زمان جنگ شد، خیلی‌هایشان به جبهه رفتند و شدند رزمنده‌های خط‌شکن و با مرام. مثلاً شهدایی، چون شهید حسین طاهری، شهید کاظمی و خیلی‌های دیگر… 

مردمی بود و میهمان‌نواز
پدر من آدم بسیار شوخ‌طبع، مردمی و میهمان‌نوازی بود. من هم سعی کردم این خصلت پدر را به خوبی به ارث ببرم. او دوست داشت همیشه خانه‌مان پر از میهمان باشد. مادرم همیشه تعداد زیادی بشقاب و وسایل پذیرایی می‌خرید تا برای میهمان‌ها کم نیاوریم. یکی از خواسته‌های قلبی پدرم این بود، خانه‌اش بزرگ باشد تا بتواند همه فامیل و آشنا را به هر بهانه‌ای دور هم جمع کند. همیشه سعی می‌کرد فضای خانه‌مان گرم و صمیمی باشد. یکی از کار‌های ثابت پدرم این بود که هر سال در روز شهادت حضرت زهرا (س)، مراسم فاطمیه را در خانه‌مان برگزار و همه اقوام را دعوت می‌کرد. او همیشه به من می‌گفت: «محمد، همه فامیل را دعوت کن، هر سال حتماً ولیمه بده.» این کار باعث می‌شد فامیل بیشتر دور هم جمع شوند و صمیمیت بیشتری بین ما باشد. شاید جنگ از نظر روحی روی پدرم تأثیر گذاشته بود و گاهی از او تندی می‌دیدم، اما با مردم همیشه خیلی مهربان و دلسوز بود. حتی با فامیل‌هایی که سختگیر بودند و کمتر با دیگران کنار می‌آمدند، پدرم رابطه خوبی داشت و آنها هم با او رفت‌وآمد می‌کردند. هنوز هم بچه‌های محل از مهربانی و خوش‌اخلاقی پدرم یاد می‌کنند. چند روز پیش یکی از اهالی محل می‌گفت: «محمد، پدرت مردی بود که همه را با هم آشتی می‌داد و دوستی بین‌شان برقرار می‌کرد.» او هیچ‌وقت دنبال چشم و هم‌چشمی، حرف و حدیث یا غیبت نبود. 
دوستانش همیشه از شوخ‌طبعی و روحیه خوب پدرم در جبهه تعریف می‌کردند. می‌گفتند حتی وسط عملیات هم شوخی می‌کرد و همه را می‌خنداند تا روحیه‌شان حفظ شود و کسی ناامید نشود. پدرم با شوخی و خنده سعی می‌کرد حال و هوای سخت جنگ را برای دوستانش قابل تحمل‌تر کند. 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *