رو به بچههای بازداشتی گفتم: گروهکها به دشمنهای ایران وابستهاند. اصلاً برای ابرقدرتها کار میکنند… نمیدانم چقدر حرفهایم را قبول داشتند از همهشان یک تعهد گرفتیم و آزادشان کردیم. برگشتم طرف برادران واحد اطلاعات که ایستاده بودند و تماشایم میکردند. نگاههایشان داد میزد از دستم خیلی ناراحت هستند. آخر هم نتوانستند ساکت بمانند. گفتند: ما برای شناسایی اینها خیلی زحمت کشیده بودیم. شما همه را به فنا دادی!
جوان آنلاین: سردار حاجحسین دقیقی از فرماندهان دفاع مقدس در کردستان است که خاطرات بسیاری از جنگ در این خطه از کشورمان دارد. بعدها از خاطرات سردار دقیقی، کتابی تحت عنوان «قصههای کردستان به روایت حاج حسین دقیقی» منتشر شدکه حاوی مطالب ارزشمندی از تاریخ جنگ تحمیلی در کردستان است. متن زیر برگرفته از همین کتاب و به روایت حاج حسین دقیقی است.
مدرسه یا بازداشتگاه
ماه و روز آن را یادم نیست. فقط یادم است بهار ۶۴ بود. سرزده وارد بازداشتگاه سپاه شدم. از دیدن آن همه نوجوان جا خوردم. با خودم گفتم: «اینجا مدرسه است یا بازداشتگاه؟» در همه شهرها ساختمانهای ساواک در اختیار سپاه قرار گرفته بود. در حیاط ساختمان قدیمی ساواک سنندج در بلوار شبلی، بازداشتگاه کوچکی ساخته بودند. افراد دستگیرشده را بهصورت موقت میبردند آنجا و بعد از تشکیل پرونده میفرستادند دادسرا.
۳۰، ۴۰ نوجوان دبیرستانی بین زندانیهای بزرگتر بودند. یاد زندانی شدن خودم در رژیم گذشته افتادم، زندان زاهدان، سال۵۶. سن و سال همین بچهها بودم. وقتی رئیس ساواک برای بازدید آمد و ما را دید، سر مدیر زندان فریاد زد شما اینجا را کردید کارخانه چریکسازی؟ در همین فکرها، نگاهم را از جمع زندانیها برداشتم و رو کردم به مسئول بازداشتگاه و پرسیدم: «این بچهها را چرا گرفتید؟»
