شهید واقعاً عاشق مقام معظم رهبری بودند و به پسر و دخترم میگفتند، گوش به فرمان سخنان آقا باشید. به پسرمان میگفتند وقتی بزرگ شدی میخواهیم با همدیگر برویم با اسرائیل بجنگیم. همسرم آن حس بیزاری از صهیونیستها و اشغالگران قدس را از همان زمان کودکی در بچهها ایجاد کرده بود
جوان آنلاین: همسر سردار شهید «اسلام احمدی علیایی» میگوید: «همسرم در تاریخ دوم تیر ۱۴۰۴ در جنگ تحمیلی رژیم صهیونیستی با اصابت موشک در ساعت ۱۱ و ۴۵ دقیقه صبح در محل کارش که سازمان بسیج مستضعفین بود، به شهادت رسید. پیکرش بعد از چهار روز به صورت اربا اربا شده پیدا شد. گویی قسمت بود تا در روز تاسوعای حسینی روی دستان مردم تشییع شده و در گلزار شهدای ملارد به خاک سپرده شود…» سردار شهید سر تیپ دوم پاسدار اسلام احمدی علیایی، متولد ۱۳۵۸ در شهر مقدس قم بود. او سالها در سپاه و بسیج خدمت کرد تا نهایتاً در سن ۴۶ سالگی در جنگ با شقیترین دشمنان اسلام به شهادت رسید. سردار احمدی در هنگام شهادت پدر سه فرزند بود و کوچکترین فرزندش تنها حدود دو سال داشت که پدرش آسمانی شد. گفتوگوی «جوان» با کبری غفاری، همسر شهید را پیش رو دارید.
از دوران کودکی و نوجوانی شهید چه میدانید؟
همسرم متولد شهر قم بود. اما وقتی که در کلاس اول ابتدایی درس میخواند، خانواده ایشان به شهر ملارد مهاجرت میکنند. شهید، چون پسر ارشد خانواده بود، در نوجوانی همراه با پدرشان که شغل گچکاری داشت به سرکار میرفتند. ایشان دبیرستان را در همان شهرستان ملارد به پایان میرسانند و سال ۱۳۷۶ در رشته زمین شناسی با رتبه ۶ هزار در دانشگاه سراسری تبریز قبول میشوند. خانواده همسرم همگی مذهبی و مقید به اسلام و انقلاب هستند. خود شهید از زمان کودکی مقید به رعایت اخلاقاسلامی بود. یک روحیه انقلابی و حزباللهی داشت. از نوجوانی به عضویت بسیج درآمده بود و فعالیت میکرد.
پس ایشان طبق علاقهای که به بسیج داشتند در سازمان بسیج مشغول شده بودند؟
بله، کلاً شهید به کارهای فرهنگی و انقلابی علاقه داشت. ایشان دوره دانشجوییاش، چون بچه شهرستان بود و در خوابگاه زندگی میکرد، از طریق دوستانش در خوابگاه با تشکل دانشجویی «جامعه اسلامی» آشنا میشود و وارد این تشکل میشود. همسرم در این زمینه فعالیتهای زیادی داشت. چند دوره به عنوان عضو اصلی و از اعضای مرکزی این تشکل از طرف دانشجویان انتخاب شده بود. آشنایی من و ایشان هم از همین تشکل دانشجویی بود. در کل میتوانم بگویم شهید از لحاظ علمی و درسی هم جزو دانشجویان ممتاز دانشکده بود. بعد از اینکه درسش تمام میشود و سال ۱۳۷۹ برای سربازی اقدام میکند، به اهواز میرود و، چون علاقه به ورود در سپاه داشت، بلافاصله بعد از اتمام خدمت سربازی به استخدام سپاه در میآید. به صورت پنجسال پیمانی خدمت میکند و بعد به استخدام رسمی درمیآید و به خدمتش ادامه میدهد.
اشاره کردید با شهید اسلام احمدی در تشکل دانشجویی آشنا شدید، نحوه آشناییتان با ایشان چطور بود؟
من در سال ۱۳۷۷ در رشته زبان ادبیات انگلیسی دانشگاه سراسری تبریز پذیرفته شدم و به همان دانشگاهی رفتم که شهید هم تحصیل میکرد. کمی بعد از طریق دختر خالهام که دانشجوی رشته ریاضی کاربردی همین دانشگاه و همچنین عضو تشکل جامعه اسلامی بود، با این تشکل آشنا شدم. تشکل جامعه اسلامی هر سال برای آشنایی بیشتر دانشجویان با عملکرد این تشکل و همینطور برای جذب نیروهای جدید اردوهای مشهد برگزار میکرد. در این اردوها اعضای انجمن به عنوان خادمین امام رضا (ع) خدمت میکردند. هر سال ۱۰ تا ۱۲ اتوبوس به مشهد مشرف میشدند. در یکی از این سفرها من به عنوان مسئول اتوبوس خواهران در حال خدمت به زوار بودم و شهید اسلام احمدی هم به عنوان یکی از مسئولان برگزاری اردو به مشهد آمده بود. ایشان من را در این سفر دیده بود. بعدها به من گفت که از متانت شما در طول این سفر خیلی خوشم آمد. خلاصه ایشان بعد از اتمام اردوی مشهد، پروندهام را از تشکل جامعه اسلامی گرفته و مطالعه میکنند. آدرسم را از همین طریق پیدا کرده بودند و در مورد من و خانوادهام تحقیق کرده بودند. این را هم عرض کنم، یکی دوستان صمیمی من به نام خانم جوادی با یکی از بچههای تشکل جامعه اسلامی به نام آقای خداوردی ازدواج کرده بودند. آقای خداوردی با همسرم دوست بودند و همدیگر را میشناختند. آقای احمدی به آقای خداوردی قضیه را گفته بود و خانم جوادی هم موضوع خواستگاری شهید احمدی را با من درمیان گذاشت. ولی من هیچ نظری به آقای احمدی نداشتم. حتی از طرح موضوع خواستگاری خیلی ناراحت شدم. تا اینکه یکسال از این قضیه گذشت. در این مدت بچهها (خانمهای همدورهایها و دوستان دانشگاه) خیلی سر به سرم میگذاشتند و به من میگفتند بالا بروی و پایین بیایی باید با آقای احمدی ازدواج کنی. چون ایشان خیلی پسر خوبی هستند و واقعاً هم همینطور بود. ایشان پسر چشم و دل پاکی بودند. بارها دیده بودم نمازشان را سر وقت در نمازخانه مرکزی میخواندند.
