وصیت کرده بود با پرچم ایران دفن شود

بعد از مراسم پسرم، دو نفر از هم خدمتی‌هایش آمدند و گفتند: ما جان‌مان را مدیون ابوالفضل هستیم. وقتی جنگنده بار اول حمله کرد، ابوالفضل کمک‌مان کرد و ما را از خواب بیدار کرد و بیرون فرستاد. بعد دوباره خودش رفته بود، دوستان دیگرش را بیدار کند که جنگنده برای بار دوم حمله می‌کند و زیر آوار می‌ماند

بعد از مراسم پسرم، دو نفر از هم خدمتی‌هایش آمدند و گفتند: ما جان‌مان را مدیون ابوالفضل هستیم. وقتی جنگنده بار اول حمله کرد، ابوالفضل کمک‌مان کرد و ما را از خواب بیدار کرد و بیرون فرستاد. بعد دوباره خودش رفته بود، دوستان دیگرش را بیدار کند که جنگنده برای بار دوم حمله می‌کند و زیر آوار می‌ماند

جوان آنلاین: مادر شهید ابوالفضل رضایی روشن می‌گوید: پسرم می‌گفت مازندرانی‌ها جنگجویی و دفاع از سرزمین درخون‌شان است و در تاریخ ثبت شده‌اند که چطور در مقابل دشمن سرزمین‌شان را حفظ می‌کنند. باورم نمی‌شود ابوالفضل دیگر بین ما نیست، یاد و خاطره‌اش فراموش نمی‌شود. پسرم می‌خواست پزشک شود، اما رفت و شهید شد و نامش تا ابد درآسمان‌ها بالا رفت… در فضای مجازی فیلمی از مادر شهید رضایی روشن وجود دارد که قاب عکس پسرش را بغل کرده با انگشتانش صورت پسرش را نوازش می‌کند و با غمی جانکاه می‌گوید: بدن بچه‌ام سالم است فقط صورت ندارد! مامان بمیرد، من چقدر برای شهدا گریه کردم، اما نمی‌دانستم این بلا سرخودم هم می‌آید… ابوالفضل به مادرش قول داده بود ماه محرم از خدمت سربازی بر می‌گردد، سر قولش ماند و ماه محرم آمد. اما این پیکرش بود که به خانه برگشت. آنچه می‌خوانید همکلامی ما با «سمانه رضایی روشن، مادرشهید وطن ابوالفضل رضایی روشن» ازشهدای حمله تروریستی اسرائیل و امریکا به ایران است که از نظرتان می‌گذرد. 

آقا ابوالفضل چندمین فرزندتان بود؟ کمی از خودتان و زندگی مشترک‌تان بگویید. 
من اسفند سال ۱۳۶۲ به دنیا آمدم، با همسرم دخترعمو، پسرعمو هستیم. دو فرزند پسر داشتم و ابوالفضل فرزند بزرگ‌ترم بود. دی سال ۱۳۸۳ به دنیا آمد. همسرم کشاورز است و گاهی کار فنی هم انجام می‌دهد. عموی ما زمان جنگ بیسیمچی خط مقدم بود، دو دایی‌ام هم بیسیمچی جبهه‌ها بودند. پدرم هم زمان جنگ سربازبود. 

شهید از کودکی چطور روحیاتی داشتند؟
ابوالفضل ازکودکی حرف گوش‌کن بود. شیطنت پسرانه داشت ولی مؤدب و مسئولیت‌پذیر بود. از اول ابتدایی درس‌هایش را خودش انجام می‌داد، من هیچ‌وقت برای تکلیفش پیگیرش نبودم. بچه خوشرو و خوش خنده‌ای بود.  پدربزرگش ایام جنگ ۱۲ روزه به ابوالفضل گفت: اگر می‌ترسی محل خدمتت نمان و برگرد! گفته بود پدربزرگ! من اهل جا زدن نیستم. از بچگی شجاع بود. اکثر بچه‌ها از تاریکی شب می‌ترسند ولی ابوالفضل شب‌ها تنها به باغ کنارخانه می‌رفت و ترسی نداشت. ما در روستا زندگی می‌کنیم کنار خانه ما باغ داشت، ابوالفضل عاشق خانه درختی بود. با پسرعمه و برادرکوچک‌ترش می‌رفتند توی باغ، خانه درختی درست می‌کردند و خودشان را سرگرم می‌کردند. وقتی بزرگ‌تر شد، عضو بسیج شد. در ایام محرم در موکب پذیرایی می‌کرد. به هیئت می‌رفت و با برادر و پسرعمه‌اش چفیه‌ای داشتند؛ وقتی در هیئت برای امام‌حسین (ع) عزاداری و گریه می‌کردند اشک‌های‌شان را با چفیه پاک می‌کردند. به همدیگر قول دادند هر کسی زودتر شهید شد چفیه را همراهش زودترخاک کند. این حرف‌ها را در سن ۱۲ سالگی‌اش می‌زد. وقتی ابوالفضل شهید شد پسرعمه‌اش به من گفت: زندایی! ابوالفضل یک چفیه داشت؟ گفتم: بله داشت. گفت: ما از قبل با هم قرار گذاشتیم هرکسی زودتر شهید شد، این چفیه را همراهش داخل قبر بگذارند. از همان کودکی می‌گفت من دوست‌دارم ارتشی شوم. اگر دانشگاه قبول نشدم به ارتش می‌روم. خلبانی را هم خیلی دوست داشت. از بچگی جنگیدن در راه حق را دوست داشت. بزرگ‌ترکه شد، رشته تجربی را انتخاب کرد. درسش خیلی خوب بود می‌گفت: دوست‌دارم رشته پزشکی یا شاخه‌های پزشکی قبول شوم، اگر پزشکی قبول نشدم به ارتش می‌روم. آزمون ارتش شرکت کرد، نیرو هوایی ارتش قبول شده بود. 

گفتید که آقا ابوالفضل برای ارتش قبول شده بود چطور شد به خدمت سربازی رفت؟
چون دو سال پشت کنکور بود و بعد برای ارتش آزمون داده بود، به او گفتند دو سال پشت کنکور بودی و غیبت سربازی داری، برو دفترچه خدمت سربازی را پر کن اول سربازی برو! اگر در آزمون ارتش قبول شدی نامه می‌زنیم از سربازی انتقال پیدا می‌کنی و ادامه سربازی‌ات را در دانشگاه ارتش می‌گذرانی. خدمت سربازی‌اش در ستاد حفاظت اطلاعات فراجا بود. قبل از اینکه شهید شود، جواب قبولی‌اش در ارتش آمده بود. بعد از شهادتش از ارتش تماس گرفتند و گفتند چرا ابوالفضل برای دانشگاه ارتش نیامد؟ گفتیم ابوالفضل شهید شد. چهارماه از خدمت سربازی گذشته بود که به شهادت رسید. پسرم فکر شهادت در سرش بود. سنش به شهدای جنگ تحمیلی هشت ساله قد نمی‌داد ولی سردارشهید قاسم سلیمانی را خیلی دوست داشت. قبل از اینکه سردار سلیمانی به شهادت برسند ابوالفضل می‌گفت: سردار سلیمانی این اخطار را به داعشی‌ها داد و افتخار می‌کرد به شجاعت شهید سلیمانی. 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *