آن روز هم مثل همیشه شیفت کاری سعید شش صبح تا شش عصر بود. صبح فاطمه بنا به حرفهای دیروز سعید که بیشتر از شهادت بود، به سعید پیام داد و گفت: «لطفاً یه صدقه بده.» فاطمه آن روز مثل روزهای دیگر جنگ نگران بود و دائم به موبایل نگاه میکرد که اگر پیامی رسید، خیلی زود ببیند
جوان آنلاین: اوایل زمستان سال ۱۳۵۹، فهیمه حسینی و ناصر قرهداغیدر شهرک قائمیه شهرستان اسلامشهر با هم آشنا شدند. بعد از خواستگاری و جشن عقد، آذر ۱۳۶۱ بدون هیچ مراسمی، زندگی سادهشان را آغاز کردند. اولین خانهشان اتاقی ۱۸متری در طبقه دوم خانه خاله فهیمه در خیابان ایران بود. فرزند اولشان سال ۱۳۶۲ همانجا به دنیا آمد و به خاطر تبرک به نام پیامبر (ص)، اسمش را محمد نامیدند. محمد دوساله بود که از خانه خالهبتول خداحافظی کردند و برای ادامه زندگی به شهرک قائمیه اسلامشهر برگشتند. فرزند دومشان حمید در سال ۱۳۶۸ به دنیا آمد و یک سال بعد، حامد بهعنوان فرزند سوم به خانواده قرهداغی اضافه شد. خانه با وجود محمد، حمید و حامد، پر از سروصدا و شور و شوق بود. فهیمه علاوه بر کارهای خانه و دغدغه بچهها، در کلاسهای قرآن و بسیج محلات هم شرکت داشت. آن سالها فهیمه و ناصر با مشکلات مختلف زندگی دستوپنجه نرم میکردند و در سال ۱۳۷۲ برای آسایش بیشتر به شهرک واوان کوچ کردند. ناصر راننده بود و کارش گاهی رونق داشت و گاهی نداشت. هرچه پسرها بزرگتر میشدند، مشکلات مالیشان بیشتر از روز قبل میشد. در این میان فهیمه متوجه بارداری چهارم شد. اقوام که خبر را شنیدند، او را سرزنش کردند و پیشبینی کردند که فرزند چهارم مشکلاتشان را چندبرابر خواهد کرد.
تحت فشار خانوادهها و مشکلات مالی، فهیمه حال و روز عجیبی پیدا کرد. روزها با خودش کلنجار میرفت و شبها تا دیروقت فکر میکرد و خواب به چشمش نمیآمد. بیکاری ناصر و فشار زندگی ناگزیرش کرد، تصمیم به سقط بگیرد. با ناراحتی، نوبت دکتر گرفت و بدون رضایت قلبی، روز عمل مشخص شد. با اینکه میدانست این کار گناه است، از نظر روحی و روانی آنقدر به هم ریخته بود که گناه و ثواب یادش رفته بود و متوجه نبود چهکار میکند. از طرفی تحت فشار اطرافیان بود و از سویی به یاد گناه بزرگ سقط که میافتاد، تن و بدنش میلرزید و منصرف میشد. بین این دوگانگی دست و پا میزد که در حین سونوگرافی، حس زیبای مادرانه در قلبش جاری شد. احساس عجیبی به او دست داد. یک لحظه پشیمان شد، اما باز هم حرفهای اطرافیان در گوشش زمزمه میشد که «تو این موقعیت این چه کاریه! یه بچه دیگه؟! واقعاً به مشکلاتش فکر کردی؟ واقعاً میتونی؟»
چیزی به روز عمل نمانده بود که یکی از دوستانش به اسم مرضیهخانم که همسایه طبقه بالاییشان بود، بعد از اذان مغرب به خانهشان آمد. ناصر در حال نماز بود. مرضیه با تعجب رو به فهیمه گفت: «فهیمه خانم واقعاً از تو بعیده! چطور به این موضوع فکر میکنی؟ چطور دلت مییاد؟» فهیمه جواب داد: «میدونم که گناهه. والله دلم نمیخواد. ولی فشار روم زیاده. چاره دیگهای ندارم. دیگه نمیتونم فکر کنم.» مرضیه خانم با نگرانی گفت: «فهیمه خانم یه استخاره کن. عجله نکن، ممکنه پشیمون بشی.» ناصر سلام نمازش را داد و فهیمه به او گفت: «بریم یه استخاره با قرآن کنیم؟!» بعد از استخاره، آیهای با این مضمون آمد که «در کار خدا دخالت نکن». فهیمه ناگهان به خودش آمد. انگار خدا مستقیم جوابش را داده بود و همان لحظه تصمیم قطعی گرفت که هدیه خدا را پس نزند. نوزدهم دی ۱۳۷۸ مصادف با عید سعید فطر، چهارمین پسر خانواده قرهداغی در بیمارستان ضیائیان تهران به دنیا آمد. مادر با علاقهخاصی اسم پسرتهتغاریاش را سعید گذاشت. آن سالها با داشتن چهار فرزند، فهیمه فعالیتهای قرآنیاش را بیشتر کرده بود. سعید در دوران نوزادی، خیلی ساکت و آرام بود. گاهی که مادر بیرون میرفت، او را به حامد میسپرد و مطمئن بود حامد مسئولیتپذیری خیلی خوبی دارد. همین که سعید میخوابید، حامد به کوچه میرفت و با بچهها فوتبال بازی میکرد و یکربع که از بازی میگذشت، به خانه برمیگشت. آرام و پاورچین قدم برمیداشت تا مطمئن شود برادرش خواب است. خیالش که راحت میشد، به کوچه برمیگشت و بازی را ادامه میداد. هرچه سعید بزرگتر میشد، خوشرو و خوشاخلاقتر وبانمکتر از قبل بود و برادرها بیشتر دور و برش جمع میشدند و با او سرگرم بودند. فهیمه بنا به اعتقادات و علاقهای که به کلام خدا داشت، از سال ۱۳۸۲ تدریس قرآن را در مساجد شروع کرد و همزمان در بسیح خواهران مساجد هم فعالیت بیشتری نسبت به گذشته داشت. سعید پنجساله بود که فهیمه همراه او با کاروان خواهران بسیجی به مشهد رفت. سعید در طول سفر آنقدر بیسروصدا و آرام بود که همه مسافران جذبش شدند. فهیمه هر جا میرفت، سعید را همراهش میبرد و او هیچ بهانهای نمیگرفت و کوچکترین آزاری نداشت.
زندگی با طعم عشق
