همسر شهید بودن، مسئولیت سنگینی است. باید هم مادر باشم و هم پدر بچهها، چون جای پدر همیشه خالی است. همسرم بسیار نمونه و خوب بود، اما رفتنش مسئولیت بزرگی بر گردن من انداخت. زندگیام حالا با گذشته فرق زیادی کرده است. من باید فرزندانمان را طوری تربیت کنم که شایسته خانواده شهید باشند، چیزی که خودش همیشه دوست داشت
جوان آنلاین: به عنوان همسر یک نظامی خوب میدانم زندگی در کنار کسی که لباس خدمت بر تن دارد، چقدر سخت است. همسرانشان در گفتوشنودهایمان از نبودنها، مأموریتهای گاه و بیگاه، روزهایی که باید بدون حضور همسرانشان و به تنهایی بگذرانند، سختیها و استرسهایی که گاهی در نبود همسر و در شرایط سخت جامعه سراغشان میآید، سخن میگویند. به خانه شهید سیفی میروم. قبل از ورود همه بنرها و تصاویر روی در و دیوار خانه به درستی آدرس خانه شهید گواهی میدهد و خبر از داغی میدهد که بر دل این خانواده نشسته است. همه حرفهای همسر شهید عزیز سیفی را با جان و دل شنیدم. شهید عزیز سیفی، سرهنگ و روانشناس بالینی نیروی انتظامی، در خرداد ۱۴۰۴ در تهران در حمله رژیم صهیونیستی به شهادت رسید. او به دلیل تخصص و خدماتش در زمینه روانشناسی بالینی و خدمت صادقانه در حوزه امنیت اجتماعی شناخته میشد. پیکرش پس از دو روز از زیر آوار انفجار ساختمان فراجا پیدا شد. مزار شهید سیفی در قطعه ۴۲ گلزار شهدای بهشت زهرا (س) قرار دارد. در این نوشتار همسرانههای سرهنگ شهید عزیز سیفی را پیشرو دارید.
نام زیبای «فاطمه»
آشنایی من و همسرم کاملاً سنتی بود. مادر ایشان با خانواده ما همسایه بود. جالب است اولین بار مادرشوهرم مرا در خانه یکی از اقوام دیده بود. آن روز مصادف با سالروز شهادت حضرت زهرا (س) بود و خانواده همسرم برای آن مراسم حلوا میپختند. چون همسایه بودیم، من هم همانجا حاضر شدم و ایشان مرا دید. مادرشان گفته بود برای پسرش دنبال همسر مناسبی میگردد و اینطور شد که من به خانوادهشان معرفی شدم. بعد موضوع را با پسرش مطرح کرد و در نهایت اولین دیدار ما انجام شد و ما صحبتهای اولیه را انجام دادیم. همسرم همان ابتدا گفت همیشه دوست داشت نام همسر آیندهاش «فاطمه» باشد و خوشحال بود این خواستهاش برآورده شده است. حتی لیستی از ویژگیها و خواستههایش را از یک همسر نوشته بود. وقتی با هم صحبت کردیم، دیدیم بیشتر حرفها و خواستههایمان به هم نزدیک است.
من هم گفتم برایم شخصیت مهمتر از درآمد و مسائل مادی است، اینکه افکارمان به هم بخورد و همسو باشیم برایم ارزشمندتر است. خوشبختانه فهمیدیم در خیلی چیزها همنظر هستیم. خدا را شکر متوجه شدیم هر دو اهل هیئت و مجالس اهلبیت (ع) هستیم و علاقههای مشترک زیادی داریم. همین باعث شد فضای گفتوگوی اولیه خیلی خوب پیش برود.
