بعد از خواستگاری حسن آقا، دو دل بودم و میخواستم به ایشان جواب منفی بدهم تا اینکه یک روز به یکی از دوستانم که از من بزرگتر بود، ماجرای خواستگاریام را تعریف کردم. دوستم گفت عکسی از او داری؟ من هم عکسی از حسن آقا داشتم که به دوستم نشان دادم. دوستم با دیدن عکس به من گفت: «این خیلی شبیه شهداست! انگار شهید زنده است.»
جوان آنلاین: سرهنگ دوم پاسدار حسن مهدیپور، متولد ۱۷خرداد ۱۳۶۵ در شهر مقدس قم بود که از سال ۱۳۹۴ در سازمان بسیج مستضعفین خدمت میکرد. او ۱۰ سال در سازمان بسیج حضور داشت و عاقبت در دوم تیر ۱۴۰۴ در تجاوز نظامی امریکا و رژیم صهیونیستی به کشورمان به شهادت رسید. مریم سادات موسوی، همسر شهید که تقریباً مقارن با حضور شهید مهدیپور در بسیج با این شهید آشنا و سپس همراه شده بود، خاطرات زیادی از او به یادگار دارد. همسر شهید میگوید هر سال به خاطر بچهها نمیتوانستم به سفر اربعین بروم. یکبار همسرم گفت: «من تمام ثواب زیارت و پیادهرویام را برای تو میگذارم و به نیت تو به این سفر میروم…» امسال هم برنامهریزی کرد برای پیاده روی اربعین برود، اما قسمتش بود به جای حرم، صاحب حرم را زیارت کند.
آشنایی و ازدواجتان با شهید مهدیپور چطور رقم خورد؟
حسن آقا در سال ۱۳۹۴ در سازمان بسیج مستضعفین مشغول کار شد و همان سال هم به خواستگاری من آمد. پدرم آن زمان در سازمان بسیج مستضعفین شاغل بود. (ایشان چند سال پیش بازنشسته شد). همسرم هم آنجا مشغول کار بود. یکی از دوستان مشترک پدرم و حسن آقا واسطه این آشنایی و ازدواج شد. پدرم در محل کار چند جلسه با حسن آقا صحبت کرد و ارزیابیهای اولیه را انجام داد بعد با خانواده مطرح کرد و قرار شد او برای آشنایی اولیه منزل ما بیاید. چون خانواده حسن آقا ساکن شهر قم بودند برای همین اولین جلسه خواستگاری در اسفند ۱۳۹۴ همراه خواهر بزرگشان که در تهران زندگی میکرد انجام شد. تصمیم بر این شد هر دو فکرهایمان را کنیم و اگر تا حدودی موافق بودیم با هم بیشتر آشنا شویم. بقیه موارد به بعد از تعطیلات عید نوروز موکول شد. همچنین قرار گذاشتیم جلسات آشنایی و مشاوره را برویم تا نهایتاً تصمیم قطعی را بگیریم.
آن موقع من هنرجوی رشته سینما در حوزه هنری بودم و خیلی شک داشتم جواب مثبت بدهم یا ندهم. برای همین یک وقتهایی جوابم مثبت و یک وقتهایی هم جوابم منفی میشد ولی، چون پدرم هم نظامی و پاسدار بود برای همین آشنایی با این شغل را داشتم و پاسدار بودن حسن آقا نمره مثبتی برایشان بود.
نهایتاً چطور همسفر زندگی یک شهید شدید؟
راستش یک موقعهایی دو دل میشدم و میخواستم به حسن آقا جواب منفی بدهم تا اینکه یک روز به یکی از دوستانم که از من بزرگتر بود، ماجرای خواستگاریام را تعریف کردم. به دوستم گفتم میخواهم جواب منفی بدهم. ناگهان دوستم گفت عکسی از او داری؟ من هم عکسی از حسن آقا داشتم که به دوستم نشان دادم. دوستم با دیدن عکس به من گفت: «این خیلی شبیه شهداست! انگار شهید زنده است. اگر به او جواب منفی بدهی و فردا روزی شهید شد، آن وقت خبر شهادتش را شنیدی، غصه میخوری که چرا به او جواب منفی دادی.» امروز ۹ سال از آن حرفی که دوستم به من زده بود میگذرد و حسن آقا شهید شد و من هم همسر شهید شدم. بعد از ازدواج، حسن آقا برایم تعریف کرد دوست داشت داماد حضرت زهرا (س) شود. برای همین ۴۰ روز سحرگاه به زیارت حرم حضرت معصومه (ع) رفته و دعا کرده بود که یک دختر خوب از خانوادهای خوب نصیبش شود. در دوران آشنایی هم او به من میگفت من هرچه در زندگی داشته باشم، کار و تلاشم برای آرامش همسر و فرزندانم است. واقعاً در زندگی همینطور بود و در همه چیز اولویتش من و بچهها بودیم. در خرید، در راحتی و رفع نیازهای منزل و غیره…
چه سالی با شهید عقد کردید؟
ما دوم خرداد ۱۳۹۵ به مناسبت نیمه شعبان با هم عقد کردیم و اردیبهشت ۱۳۹۶ مراسم عروسیمان بود و زندگی مشترک را با هم شروع کردیم. دو دختر به نامهای سلاله و سارا داریم که سلاله متولد مرداد ۱۳۹۸ و سارا متولد اسفند ۱۴۰۱ است.
