همه امور خیر را به اسم مادرش انجام می‌داد

آثار جراحات روی چهره حمید پیدا بود. گوشش شکسته بود، صورتش بر اثر اصابت ساچمه‌های پهپاد سوراخ و زخمی شده بود. با این حال، با وجود تورم صورتش، مطمئن شدیم خودش است. مادرش هم وقتی چهره‌اش را دید، آرام شد و پذیرفت فرزندمان شهید شده است؛ بعد‌ها هم می‌گفت: «من تا آن لحظه آرام نبودم، فقط وقتی چهره‌اش را دیدم، آرام گرفتم.»

آثار جراحات روی چهره حمید پیدا بود. گوشش شکسته بود، صورتش بر اثر اصابت ساچمه‌های پهپاد سوراخ و زخمی شده بود. با این حال، با وجود تورم صورتش، مطمئن شدیم خودش است. مادرش هم وقتی چهره‌اش را دید، آرام شد و پذیرفت فرزندمان شهید شده است؛ بعد‌ها هم می‌گفت: «من تا آن لحظه آرام نبودم، فقط وقتی چهره‌اش را دیدم، آرام گرفتم.»

جوان آنلاین: شهید حمید آزکات، از دلیرمردان نیروی انتظامی، در تاریخ ۲۵‌خرداد ۱۴۰۴ در حمله پهپادی و موشکی رژیم صهیونیستی به ستاد فرماندهی انتظامی تهران بزرگ (فاتب) به فیض شهادت نائل آمد. او که با عنوان استواریکم پلیس انتظامی شناخته می‌شد، در مسیر خدمت به وطن لحظه‌ای فروگذار نکرد و تا آخرین لحظه ایستادگی کرد. با پدرش، قدیر آزکات همکلام شدیم و او از زندگی مشترک شش ساله شهید با همسر و تنها ثمره زندگی‌شان برای‌مان گفت، از مهربانی و دست به خیر بودن حمید. نوشتار زیر تورقی است گذرا بر سبک زندگی شهید؛ با هم بخوانیم.

پرورش دینی اهل خانه

ابتدای همکلامی، پدر شهید می‌رود سراغ خانواده‌اش و سخن خود را از آنجا آغاز می‌کند؛ من در شهر سراب به دنیا آمدم. پدرم ابتدا کشاورزی می‌کرد و بعد‌ها در تهران به شغل آزاد و ماست‌بندی مشغول شد. ما در خانواده‌ای مذهبی و پرتلاش رشد کردیم. خانواده‌ای که باور داشت با ایمان و همت، می‌توان از پس هر دشواری برآمد. خانواده ما یک خانواده بزرگ بود. کنار مادربزرگ و پدر‌بزرگ. مادربزرگم با اینکه سواد نداشت، چون در مکتب بزرگ شده بود و پدرش از مدرسان قرآن و احادیث بود، روحیه دینی و اخلاقی بالایی داشت. او زن بسیار کاملی بود. با ایمان، مدیر و مدبر. به واسطه همین ویژگی‌هایش، هم پدر و عمویم و هم مادرم و در نهایت همه ما در خانواده‌ای مذهبی و با تربیتی سالم رشد کردیم. او بانویی باایمان، خردمند و مدبر بود؛ زنی که همواره راه درست را به ما نشان می‌داد و دست‌مان را در مسیر زندگی می‌گرفت تا در لغزش‌ها تنها نمانیم و اینگونه تعلیمات دینی مادر‌بزرگ مسیر اصلی زندگی ما را روشن کرد. 

هرچند زندگی‌مان درآمد کمی داشت، اما هیچ‌وقت اجازه نمی‌دادند احساس فقر و کمبود کنیم. اتفاقاً در همان زندگی ساده هم خوشبخت بودیم. پدرم همیشه توصیه‌های اخلاقی مهمی به ما می‌کرد. مثلاً می‌گفت: «اگر روزی سر تو را بر لب جوب گذاشتند که ببرند و گفتند این دروغ را بگو تا زنده بمانی، دروغ نگو.» یا می‌گفت: «اگر مالی دیدی که مال تو نیست، حتی نگاهش نکن، چون حرام است.»

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *