بابا به معنای واقعی کلمه «ولایتمدار» بود. ما که بچه بودیم وقتی به بیت رهبری مشرف میشدیم چندین ساعت جلوی درهای بیت معطل میشدیم تا بتوانیم در صفهای مردمی قرار بگیریم. ما هیچ وقت به عنوان مسئولان در صف جلو قرار نمیگرفتیم. برای همین به خاطر این معطلی به پدرمان غر میزدیم. ولی وقتی عشق و شوق و اشتیاق پدر را به رهبر عزیزمان میدیدم، ما هم ترغیب میشدیم این معطلیها را در صف ایستادن به جان بخریم
جوان آنلاین: دوم تیر امسال که سردار مهدی بصائری در حمله رژیم صهیونیستی به کشورمان به شهادت رسید، در آستانه بازنشستگی بود. او سالها در سپاه خدمت کرد و درست زمانی که قرار بود رخت رزم را از تن خارج کند، در جنگ با شقیترین دشمنان اسلام آسمانی شد. حاجمهدی، نمونهای از یک رزمنده بیادعا و گمنام بود که مزد سالها خدمتش در لباس سبز پاسداری را با شهادت گرفت. اکرم بصائری، همسر شهید میگوید: یکی از ویژگیهای حاج مهدی خستگیناپذیری در کارش بود. یک ماه قبل از شهادتش که دخترمان مشرف به کربلا شده بود، به او گفته بود: «حتماً زیر قبه امامحسین (ع) برای شهادت من دعا کنید.» این دعا یک ماه بعد مستجاب شد و سردار مهدی بصائری نیز به دوستان شهیدش پیوست. در گفتوگو با اکرم بصائری، همسر و محمد بصائری، فرزند شهید، مروری به خاطرات و زندگی این شهید داشتیم.
همسر شهید
با شهید بصائری نسبت فامیلی داشتید؟ اسم فامیلی هر دو نفر شما یکی است.
ایشان پسر عموی پدرم بودند و از طرفی، چون خانهشان نزدیک ما قرار داشت و همسایه بودیم، مراوداتی بین دو خانواده بود. البته این را عرض کنم، چون مادرم بسیار مذهبی و متدین بود، در خانوادههایی که پسر جوان داشتند، اجازه نمیدادند زیاد با آنها رفتوآمد کنیم. همین موضوع باعث شده بود من تا قبل ازدواج، زیاد آقامهدی را نبینم. کمی بعد هم که ایشان برای کار به تهران رفت و آنجا ساکن شده بود.
پس چطور شد ایشان به خواستگاری شما آمدند؟
شهید دوران کودکیاش را در یکی از روستاهای توابع شهرستان خوانسار سپری کرده بود و در دوران دبیرستان برای کار و درس به تهران مهاجرت کرده بود. ایشان در کنار برادرش کار میکرد و شبها درس میخواند. آقا مهدی بعد از اینکه دیپلم میگیرد، یکسال کار آزاد انجام میدهد. چون به سن ازدواج هم رسیده بود و پدرشان تأکید داشت؛ حتماً ازدواج کند، خواهر شهید من را به برادرش پیشنهاد میدهد. آنموقع من سنی نداشتم و کلاس سوم راهنمایی بودم. اما به هرحال به خواستگاریام آمدند. مثل الان رسم نبود که دختر و پسر بنشینند و با هم صحبت کنند؛ برای همین بنده، چون پدرم را خیلی قبول داشتم به ایشان گفتم اگر شما همه جوره آقامهدی را برای ازدواج تضمین میکنید، من هم میپذیرم. موقعی که عقد کردیم، چند ماه بعد با هم ازدواج کردیم و، چون شغل آقا مهدی تهران بود، همراه ایشان به تهران آمدم.
