شهادت پاداش خدمات صادقانه آقا مصطفی به مردم بود

همسرم هر بار که تماس می‌گرفت، همیشه از ما حلالیت می‌طلبید؛ انگار خودش می‌دانست که قرار است این اتفاق بیفتد. تماس‌ها اغلب کوتاه بودند، مگر شب آخر. همان شبی که هم تولد پسرم بود و هم تولد خودم. آن شب با ما صحبت کردند، تبریک گفتند و با خنده و شادی گفتند: «ان‌شاءالله جنگ یکی دو روزه تمام می‌شود، می‌آیم دیدن‌تان و حتماً هدیه‌های تولدتان را هم می‌آورم.» ما هم دلگرم شدیم و امیدوار بودیم که به زودی دوباره او را ببینیم 

همسرم هر بار که تماس می‌گرفت، همیشه از ما حلالیت می‌طلبید؛ انگار خودش می‌دانست که قرار است این اتفاق بیفتد. تماس‌ها اغلب کوتاه بودند، مگر شب آخر. همان شبی که هم تولد پسرم بود و هم تولد خودم. آن شب با ما صحبت کردند، تبریک گفتند و با خنده و شادی گفتند: «ان‌شاءالله جنگ یکی دو روزه تمام می‌شود، می‌آیم دیدن‌تان و حتماً هدیه‌های تولدتان را هم می‌آورم.» ما هم دلگرم شدیم و امیدوار بودیم که به زودی دوباره او را ببینیم 

جوان آنلاین: گمان نمی‌کرد روزی بنشیند و از زندگی مشترک خود با همسرش برای رسانه‌ها روایت کند. همسر شهید که خود یکی از فارغ‌التحصیلان اولین دوره پلیس زن است، می‌دانست همراهی با یک نظامی سختی‌های خودش را‌دارد، اما با عشق و تفاهم زندگی‌شان را آغاز کردند. خوب همدیگر را درک می‌کردند، بودن‌ها و نبودن‌ها، مأموریت‌های گاه‌به‌گاه و سختی‌های راه و…، اما پاداش این همه تلاش و مجاهدت خالصانه، شهادت سردار سرتیپ دوم شهید مصطفی‌روشن به دست اشقی‌الاشقیا بود. سردار سرتیپ دوم مصطفی روشن از نیروی خدوم و پرافتخار سازمان اطلاعات فراجا بود که در حملات ددمنشانه رژیم‌صهیونیستی به پایتخت کشور به فیض شهادت رسید. ماحصل همراهی صبورانه و صمیمانه همسر شهید با ما نوشتاری است که پیش‌رو دارید.

از همکاری تا همسنگری

همسر سردار شهید مصطفی‌روشن هستم و فارغ‌التحصیل اولین دوره پلیس زن در سال ۸۲. ایشان هم فارغ‌التحصیل کاردانی پلیس، دوره یازدهم در سال ۸۱ بودند. هر دوی ما ورودی سال ۷۸ دانشگاه پلیس بودیم. ایشان با درجه ستوان‌سومی مشغول به خدمت شدند و من هم در بخش زنان فرودگاه مهرآباد شروع به کار کردم. حدود یک‌سال و نیم از خدمت من در فرودگاه گذشته بود که با هم آشنا شدیم. این آشنایی با وساطت برخی از همکاران و تعدادی از سرشیفت‌ها و رئیس گذرنامه فرودگاه شکل گرفت و در نهایت به ازدواج‌مان سرانجامید. برای مراسم ازدواج‌مان همه‌چیز را ساده و مختصر برگزار کردیم. حتی ماه‌عسل هم نرفتیم، همان روز‌هایی که معمولاً زوج‌ها استراحت می‌کنند، ما هر دو دوباره سرشیفت برگشتیم و مشغول خدمت شدیم. 

من تقریباً سه سال در فرودگاه مهرآباد، در بخش گذرنامه خدمت کردم. کار بسیار سخت و حساسی بود، چراکه شیفتی‌بودن آن فشار زیادی داشت و باعث فرسودگی شغلی می‌شد. با وجود علاقه زیادی که به کارم در گذرنامه داشتم، ناچار تصمیم گرفتم محل خدمتم را تغییر بدهم و به پلیس مهاجرت گذرنامه منتقل شوم. در سال ۸۵ وارد پلیس مهاجرت شدم و در بخش اسناد مشغول به خدمت بودم، در حالی که آقای روشن همچنان در فرودگاه مهرآباد خدمت می‌کردند. 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *