محرم امسال لباس علیاصغر را تن هیرمان کردم و پشت تابوت نمادین رضا که با پرچم ایران پوشانده شده بود، راه افتادم. من این تعزیهها را از کودکی دیده و در آن نقش ایفا کرده بودم، ولی تا سر خودم نیامد، نفهمیدم که در عاشورا چه گذشته است. انگار که به درک بالاتری در این خصوص رسیدهام
جوان آنلاین: روایت زندگی برخی شهدا، حکایتی از امتحان الهی، صبر، تحمل و نهایتاً پاداشی، چون شهادت است که گویا برای صبری که در پیش گرفته بودند، نصیبشان میشود، اما در این میان همسران شهدا نه تنها در جهاد آنها سهیم هستند که در تربیت فرزندان و یادگاران شهدا، جهاد دیگری در پیش دارند. ماجرای زندگی مشترک کوتاه شهید رضا دریکوند و همسرش نیوشا بهاروند، حکایت عجیبی از همراهی ساله با شیرینیها، تلخیها و اتفاقاتی خاص است. این زوج که سال ۱۴۰۲ نوزاد تازه متولد شدهشان را از دست میدهند، اواخر اردیبهشت امسال دوباره صاحب فرزندی میشوند که نهایتاً ۲۴ روز از وجود پدر بهرهمند بود، چراکه شامگاه ۲۳ خردادماه، با شهادت رضا در بمباران رژیمصهیونیستی، «هیرمان» سایه پدر را از دست میدهد تا مادر او را با خاطرات پدر بزرگ کند. گفتوگوی «جوان» با نیوشا بهاروند همسر شهید رضا دریکوند را پیشرو دارید.
شما و آقارضا چند ساله بودید که همسفر زندگی یکدیگر شدید؟
سال ۱۴۰۱ زدواج کردیم، من ۱۷ سالم بود و آقارضا ۲۴ سال داشت. مهر همان سال من سال آخر دبیرستان بودم و در هفته اول بازگشایی مدارس در راه دبیرستان، پدر شهید من را میبیند و وقتی به خانهشان میرود، میگوید یک دختر محجبهای را دیدم که میخواهم برای آقارضا خواستگاریاش کنیم. این را عرض کنم که من تا آن موقع آقارضا را نمیشناختم. صرفاً پدر ایشان به خاطر اینکه هر دو خانواده از یک طایفه هستیم، با پدر من آشنایی داشتند. در آن زمان نه من آمادگی ازدواج داشتم و نه آقارضا، اما قسمت این بود که با هم ازدواج کنیم.
شما که آماده ازدواج نبودید، چطور راضی به این وصلت شدید؟
در آن زمان من میخواستم درسم را ادامه بدهم و آقارضا هم، چون سال اولی بود که برای مأموریت به منطقه مرزی اشنویه رفته بود، فعلاً قصد ازدواج نداشت، اما با اصرار پدر شهید که گفته بود از خانواده دختر تحقیق کردم و خانواده خوبی هستند، ایشان را راضی کرده بود تا به خواستگاری بیایند. من هم که در هفته اول مدرسه گریه میکردم و از پدرم شاکی بودم که چرا قبول کردی به خواستگاری بیایند. بابا در جوابم گفت: آنها به عنوان میهمان میآیند و به چشم میهمان به آنها نگاه کنید. تا روز خواستگاری خیلی ناراحت بودم، ولی وقتی برای اولین بار آقارضا را دیدیم که با شرم و حیا وارد خانه شد، انگار مهر سکوت به من و مادرم که ایشان هم مخالفآمدن خواستگار بود، خورد. هر دو ساکت شدیم و میهمانها آمدند و نشستند. از طرف دیگر شهید با دیدن من انگار نظرش عوض شده باشد، به خواهرش اشاره کرده بود که میخواهد با من حرف بزند. تا قبل از آمدنشان گویا ایشان گفته بود که نمیخواهد با من صحبتی داشته باشند. خلاصه رفتیم تا با هم حرف بزنیم. یادم است که آقارضا گفت: «بسماللهالرحمنالرحیم، ما در سپاه هستیم. کارمان سخت است. تایم زیادی کنارتان نیستم. منطقه (اشنویه) میروم. کارم سختی و دوری دارد که باید تحمل کنید. هدف از ازدواجم این نیست که کسی را اذیت کنم هدفم خوشبختکردن شماست…» کمی حرف زدیم و این جلسه به خوبی تمام شد. دو روز بعد ما به خانه آقارضا رفتیم. این بار ایشان یک رفتار سردی داشت و اصلاً با من حرف نزد. به خانه که آمدیم، به پدرم گفتم گویا آقارضا دلش با من نیست. من هم نمیخواهم. شب با ناراحتی خوابیدم، اما ساعت هشت صبح روزبعد آقارضا و پدرشان به خانه ما آمدند. من از داخل اتاق شنیدم که شهید به پدرم گفت: من قصد ازدواج با دختر شما را دارم و این نه فقط خواست خانوادهام، بلکه خواست خود منم است.
چه مدت طول کشید تا عقد و ازدواج کنید؟
دو هفته بعد در همان مهر سال ۱۴۰۱ عقد و اسفند همان سال هم ازدواج کردیم و رفتیم سرخانه و زندگی خودمان.
