حدود ۲۳ ساعت قبل از شهادتش، ساختمان کناریشان را زده بودند و چند نفر از همکارانش به شهادت رسیده بودند. بغض گلویش را گرفته بود، به سختی حرف میزد و فقط تکرار میکرد: «رفیقامونو زدن… چه آدمای خوبی بودن، حیف شد از دست رفتن.» خیلی برای شهادت دوستانش ناراحت بود، مخصوصاً وقتی شنید در آن حمله چند کودک هم جانشان را از دست دادهاند. خودش هم محل حادثه را دیده بود و میگفت: «آن بچههای بیدفاع رو زدند»
جوان آنلاین: به همت حوزه ۳۵۳ حضرترسول (ص) و پایگاه شهید ابوالفضل مختاری دولتآباد، دلهایمان را راهی خانه شهید بنیامین رضوانی میکنیم. خانهای ساده، اما پر از عطر صبر و ایمان. مادر آرام از روزهای انتظار میگوید، از لحظاتی که دلش میان امید و دلتنگی میتپید. بنیامین از کارکنان وزارتدفاع بود که سرانجام در حملات رژیمصهیونیستی به آرزویش، یعنی شهادت میرسد و پدر با صبوری و بغضهای در هم گره خورده از روزهای بعد از اعلام شهادت، تفحص و شناسایی پیکر دردانهاش میگوید. از همه آن ۵۳ روزی که به چشمانتظاری، دلتنگی و دعا گذشت، اما از تمام پیکر آن جوان مؤمن و دلاور تنها یک نشانه بازگشت. این رسم عاشقان مکتب اباعبدالله است، رسم علیاکبرهایی که برای دین برخاستند و علیاصغروار به خانه بازگشتند. متن پیشرو ماحصل همکلامی ما با خانواده شهید بنیامین رضوانی است.
مادر شهید بنیامین رضوانی
محبوب اهالی مسجد
من اصالتاً اهل همدانم. دو فرزند داشتم. بنیامین پسر بزرگم بود و بعد از او یک دختر دارم که اکنون ۱۷سال دارد. بنیامین هنگام شهادت ۲۷سال داشت. از کودکی اهل معاشرت و رفتوآمد بود و مسجد را بسیار دوست میداشت. از همان بچگی همراه من به مسجد میآمد. در دوران نوجوانی همیشه در صف اول نماز جماعت میایستاد و در فعالیتهای مسجد حضوری پررنگ داشت. هر مراسمی که در مسجد برگزار میشد، چه مذهبی چه فرهنگی، بنیامین اولین کسی بود که قدم پیش میگذاشت و تا پایان مراسم فعالانه حضور داشت. از ۱۵ سالگی عضو بسیج شد و در همان سالهای دبیرستان در برنامههای مختلف از جمله نماز جمعه، انتخابات و جشنها حضور مستمر داشت. بنیامین میان دوستان و اهالی مسجد بسیار محبوب بود و هنوز هم اطرافیان از ایمان، اخلاق و روحیه اجتماعی او صحبت میکنند.
مسئولیتپذیر، متعهد و خوشرو
پسرم در وزارت دفاع خدمت میکرد و همانجا نیز به شهادت رسید. پیش از آن پیشنهادهای کاری مختلفی از اطرافیان به او میدادند؛ مثلاً کار در بانک یا آتشنشانی، اما هیچکدام را نپذیرفت و میگفت این کارها را دوست ندارم. وقتی پیشنهاد کار در وزارت دفاع را شنید بدون لحظهای تردید قبول کرد.
برای ورود به وزارت دفاع باید در معاینات پزشکی شرایط خاصی را میگذراند و، چون وزنش بالا بود، به مدت یک ماه و نیم با ورزش و رعایت تغذیه توانست طبیعی و سالم ۲۰کیلو وزن کم کند. او به خدمت در وزارت دفاع علاقه داشت. بنیامین از کودکی در خانوادهای مذهبی و دلبسته به اهلبیت (ع) رشد کرده بود. فضای خانواده و حضور در مراسم مذهبی در شکلگیری روحیه نظامی و علاقهاش تأثیر زیادی داشت. از نظر اخلاقی، بسیار خوش رو و خوشرفتار بود. با همه با لبخند برخورد میکرد و مسئولیت پذیری بالایی داشت. در جمع خانواده، دوستان و همکاران همیشه فردی متعهد، قابل اعتماد و کمک حال دیگران بود. در بیشتر مسائل، اهل مشورت بود و برای تصمیمگیریها با دوستان و نزدیکان صحبت میکرد. اگر کسی اشتباهی میکرد، با آرامش و مهربانی تذکر میداد تا ناراحت نشود. همیشه سعی میکرد رفتار درست را یادآوری کند، نه برای انتقاد، بلکه برای رشد و بهتر شدن. ایشان رابطهای بسیار صمیمی با اطرافیان و خانواده به ویژه با خواهرش داشت. خیلی وقتها با هم بیرون میرفتند؛ هرجا که خواهرش دوست داشت، او هم همراهیاش میکرد، چه برای خرید کتاب، چه رفتن به کتابخانه یا حتی قدم زدن در خیابان. ارتباطش با خواهرش بیشتر شبیه دو دوست صمیمی بود تا صرفاً یک رابطه خواهر و برادری.
شیفت ندارم، اما باید بروم!
در روزهای ۲۳-۲۴ خرداد، همزمان با حملات رژیمصهیونیستی، حال و هوای خاصی داشت. در حال رفتوآمد بود و شب روز دوم وقتی به خانه رسید، گفت: «دارم میآیم، ولی باید فردا صبح بروم. شیفت ندارم، اما باید بروم.» لحظه رفتنش واقعاً عجیب شده بود. انگار برای خداحافظی روی هر پله میایستاد و نگاه میکرد. دائم توصیه میکرد که مراقب خودتان باشید. بعد از آخرین خبری که از او داشتیم و تلفن قطع شد، اضطراب ما شروع شد. دیگر نمیدانستیم چه اتفاقی افتاده است؟! آن شب تا صبح، لحظهای آرام و قرار نداشتیم. مدام آیتالکرسی میخواندم و با خودم تکرار میکردم که این دعا را میخوانم تا خدای نکرده آسیبی به او نرسد و سالم برگردد. ساعت ۱۱:۴۰ دقیقه شب با من تماس گرفت و گفت: «مامان، انشاءالله فردا صبح میآیم.» بعد خیلی سریع خداحافظی کرد. حدود ساعت یک و نیم شب بود، چون پدافندها کار میکردند، بیدار شدم. بعد دخترم هم بیدار شد و گفت: «مامان، وزارت دفاع را زدند. گفتم انشاءالله چیزی نیست، آنجا خیلی بزرگ است، خدا خودش نگهدار همه باشد. آیتالکرسی خواندم و سپردمشان به خدا. ساعت شش صبح مثل همیشه منتظر تماسش بودم، ولی آن روز زنگ نزد. خودم تماس گرفتم، اما گوشیاش در دسترس نبود.»
