وقتی خبر شهادتش را شنیدم، جهان برایم متوقف شد. طاقت دوریاش هنوز هم برایم سخت است. اما باور دارم، آقاموسی با ایمان قلبی کامل شهید شد و خداوند دعای همیشگیاش را اجابت کرد. غم فراق سخت است، اما مطمئنم او به وعدهاش رسیده است؛ همانجایی که میخواست رفت و همان جایی که یک روز خودش اشاره کرده بود، مزارش شد
جوان آنلاین: شهید موسی آقاپور هر زمان که خسته از شیفت کاریاش به خانه برمیگشت، گوشی تلفن همراهش را در دسترس نگه میداشت و در همان حال استراحت میکرد. وقتی همسرش از او پرسید چرا گوشی را خاموش نمیکنی؟ در پاسخ گفت هر لحظه امکان دارد با ما کار داشته باشند. احساس مسئولیت اجازه نمیدهد با فراغبال استراحت کنم… موسی آقاپور از نیروهای جوان هوافضای سپاه بود و در بخش پدافند هوایی این نیرو خدمت میکرد. همان نیرویی که داغ بزرگی بر دل رژیم صهیونیستی و امریکا گذاشتند و آنها هرچه داشتند پای کار آوردند و سرآخر نتوانستند مقابل موشکهای ایران ایستادگی کنند. شهید آقاپور هرچند جانش را در مسیر مبارزه با صهیونیستها داد، اما تا جان در بدن داشت، به مبارزه با شقیترین دشمنان اسلام ادامه داد. گفتوگوی «جوان» با افسانه برکی، همسر شهید موسی آقاپور را پیشرو دارید.
چند سال با شهید آقاپور زندگی مشترک داشتید؟
من و همسرم، شهید موسی آقاپور، ۱۹ آذرماه ۱۳۹۸عقد کردیم و ۱۵ اسفندماه ۱۴۰۰ با برگزاری مراسم ازدواجمان، زیر یک سقف رفتیم. تا روز شهادتشان من افتخار داشتم که سهسال و سهماه وهشت روز زندگی پر از عشق و شرافت را با ایشان داشته باشم. آشنایی و ازدواج ما هم به صورت سنتی بود. از طریق معرفی دوستان ایشان با هم آشنا شدیم و بعد هم مراسم خواستگاری، عقد و… به صورت سنتی و مرسوم انجام شد.
معیارهایتان برای ازدواج چه بود؟
معیار من برای ازدواج ایمان و شغل آبرومند و صداقت و همچنین تأیید پدرم بود. شکر خدا آقاموسی همه این خصوصیات را داشت. ایشان از همان ابتدا روحیهای آرام، متین و صادق داشت. هدف زندگیشان مشخص بود و از همان روزهای اول، عشق به خدمت در راه خدا و دفاع از حرم اهلبیت (ع) در دلشان موج میزد. تصمیم ازدواجمان بر پایه ایمان و آرامش بود، نه ظواهر. بعد از ازدواج هم هر روز ایمان و البته مهربانی ذاتی همسرم برایم آشکارتر میشد.
در مراسم خواستگاری چه حرفهایی بینتان ردوبدل شد؟
وقتی آقاموسی به خواستگاریام آمد، از همان لحظه اول نگاهش پر از معنا بود. خوب یادم است که در جلسه خواستگاری گفت: «مهمتر از شغلم، اعتقادم به مسیر زندگی است. من سرباز وطن و نظامی هستم و ممکن است روزی هدف حمله دشمن قرار بگیرم.» آن شب نه از مهریه و اینطور مسائل حرف زدیم، نه از تجمل و اینطور چیزها. بیشتر حرفهای ایشان پیرامون ایمان، صداقت و وطن بود. ما تقریباً سهسال نامزد بودیم و کمی بیشتر از سه سال هم زیر یک سقف بودیم. در تمام این ششسال، همیشه رعایت حجاب از تأکیداتش بود.
