پسرم آرزوی نابودی اسرائیل را از پدرش به ارث برده است

یک‌بار به گلزار شهدای تبریز رفته بودیم. روبه‌روی ما فضایی در حال بازسازی بود. آقا محسن آنجا را نگاه کرد و گفت: «افسانه آنجا را نگاه کن، حالا خدا می‌داند اینجایی که الان درستش می‌کنند قسمت چه کسی می‌شود؟ ان‌شاءالله که یکی از این مزار‌ها نصیب من می‌شود.» خیلی طول نکشید یکی از همان مزار‌ها قسمت او شد

یک‌بار به گلزار شهدای تبریز رفته بودیم. روبه‌روی ما فضایی در حال بازسازی بود. آقا محسن آنجا را نگاه کرد و گفت: «افسانه آنجا را نگاه کن، حالا خدا می‌داند اینجایی که الان درستش می‌کنند قسمت چه کسی می‌شود؟ ان‌شاءالله که یکی از این مزار‌ها نصیب من می‌شود.» خیلی طول نکشید یکی از همان مزار‌ها قسمت او شد

جوان آنلاین: هیراد تنها یادگار شهید محسن احمدی آذر پنج سال دارد. هنوز دلتنگ پدرش است و از عمق این دلتنگی با گذشت چند ماه از شهادت پدرش کاسته نشده است. «سیده افسانه زیتونی» همسر شهید می‌گوید هیراد آرزو دارد وقتی بزرگ شد مهندس موشکی شود و مانند پدرش اسرائیل را درهم بکوبد تا انتقام او را بگیرد… شهید احمدی آذر از رزمندگان هوافضای سپاه بود که در دومین روز از جنگ تحمیلی ۱۲ روزه به شهادت رسید. اما محسن و دیگر شهدای جنگ اخیر اغلب‌شان یادگاری‌هایی دارند که قرار است راه پدران‌شان را ادامه دهند و به زودی هیراد‌ها جا پای پدران‌شان می‌گذارند و ایران اسلامی را قدرتمندتر از قبل می‌کنند. گفت‌وگوی «جوان» با همسر شهید محسن احمدی را پیش‌رو دارید. 

خانم زیتونی! چطور همسفر زندگی شهید محسن احمدی شدید؟
ماجرای آشنایی ما خیلی اتفاقی بود. یک روز من و مادرم خانه خواهرم در محله باغمیشه تبریز رفته بودیم که همانجا آقا محسن و مادرشان من را دیده بودند. این دیدار در گذر کنار خیابان صورت گرفته بود. بعد مادر شهید آمدند چند دقیقه‌ای با مادر من حرف زدند. همان جا گفتند برای یک امر خیر می‌خواهیم بیاییم و از مادرم شماره خواستند. من شماره‌ام را به مادر آقا محسن دادم و فردای همان روز ایشان تماس گرفتند و گفتند می‌خواهند برای خواستگاری به خانه ما بیایند. یکی از معیار‌های همسرم برای ازدواج، حجاب همسر آینده‌شان بود و اینکه اهل خانواده و مذهبی باشد. گویا این معیار‌ها را در من دیده بودند و همین هم موجب شده بود از مادرشان بخواهند شماره ما را بگیرند و به خواستگاری بیایند. خلاصه وقتی قرار خواستگاری را گذاشتیم، ایشان آمدند و کمی با هم حرف زدیم. همانجا هم از معیارهای‌شان مثل رعایت حجاب و عفاف حرف زدند. من هم از ملاک و معیار خودم گفتم. اینکه دوست دارم همسرم اهل رعایت حلال و حرام و انجام فرایض دینی باشد. نوع نگاه ما به زندگی، مشترک بود. او زمان خواستگاری از من چند سالی می‌شد که پاسدار شده بود. نهایتاً وقتی توافق کردیم، ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۷ مراسم عقدمان برگزار شد. 

چه مدت از نامزدی‌تان می‌گذشت که ازدواج کردید؟
راستش ما بدون برگزاری مراسم ازدواج زندگی‌مان را شروع کردیم. چون خیلی از عقدمان نمی‌گذشت که پدر آقا محسن بر اثر بیماری به رحمت خدا رفتند؛ بنابراین قرار شد ما بدون برگزاری جشن ازدواج سرخانه و زندگی‌مان برویم. اسباب و اثاثیه و جهیزیه‌ام را هم به خانه خودمان منتقل کرده بودیم. منتها شهید بدون اینکه به من بگوید، بلیت مشهد گرفته بود. یک روز آمد و گفت: «افسانه پاشو لباسا و وسایلی که نیازی داری رو جمع کن بریم!» من گفتم کجا؟ گفت: «تو وسایلت رو جمع کن بعد میگم کجا میریم.» من زود وسایلم را جمع کردم و فرودگاه رفتیم. آنجا متوجه شدم خودش بلیت هواپیما گرفته و بدون اینکه به من بگوید، مقدمات سفر به مشهد را چیده است. در فرودگاه به من گفت: «اول بریم پابوس آقا امام رضا (ع) تا زندگی‌مون به برکت زیارت ایشان برکت بگیره. ان‌شاءالله بعد از برگشتن از مشهد، میریم سرخونه و زندگی‌مون.» 
شما سال ۹۷ زندگی‌تان را شروع کردید و حدود هفت سال همسفر زندگی یک شهید بودید. در این سال‌ها خصوصیات اخلاقی ایشان را چطور توصیف می‌کنید؟ 
حُسن اخلاق شهید احمدی را نه فقط من که همسرش بودم، بلکه اقوام و آشنایان هم تأیید می‌کنند. با هر کس مثل خودش رفتار می‌کرد. با بزرگ‌تر‌ها با احترام برخورد می‌کرد و با بچه‌ها و جوان‌ها هم مثل خودشان گرم می‌گرفت. می‌توانم بگویم همه او را دوست داشتند. شهید آدم صادق و راستگویی بود. نکته‌ای که همیشه رعایت می‌کرد این بود که شیفت کاری و سختی و خستگی روزمره باعث نمی‌شد وقتی به خانه می‌آید، برای من و پسرمان هیراد وقت نگذارد. با هیراد بازی و در کار‌های خانه هم به من کمک می‌کرد. یا به من می‌گفت هر کاری بیرون داری از خرید گرفته یا تهیه وسیله‌ای برای خانه و… صبر کن من بیایم با هم برویم و تهیه کنیم. من می‌دانستم که او خسته کار است، ولی اصلاً این خستگی باعث نمی‌شد برای ما وقت نگذارد. می‌آمد و به کار‌های خانه هم رسیدگی می‌کرد. من و هیراد را پارک یا بیرون می‌برد. واقعاً در کنار او بودن برای من و هیراد لذتبخش بود. 

هیراد تنها فرزند شماست؟
بله، هیراد تنها یادگار شهید احمدی آذر است که ۲۱ تیر ۱۳۹۹ متولد شد. خیلی هم با پدرش رابطه خوبی داشت. همسرم بسیار پسرمان را دوست داشت و سعی می‌کرد او را با اعتقادات مذهبی تربیت کند. این بچه از فرط وابستگی به پدرش اوایل که متوجه شهادت او شد، سه هفته تب کرد. بعد فکر می‌کردم به مرور زمان ناراحتی‌اش کمتر می‌شود، ولی الان که چند ماه از شهادت پدرش گذشته است، هنوز هم دلتنگی می‌کند. یک وقت‌هایی پسرم به من می‌گوید گلویم درد می‌کند. بغضی را که دارد اینگونه بیان می‌کند. یا وقتی با هم به مزار پدرش می‌رویم، می‌گوید بابا از بس اینجا خوابیده خسته نشده است؟ چرا بلند نمی‌شود و به خانه نمی‌آید. پسرم آرزو دارد وقتی بزرگ شد مهندس موشکی شود و اسرائیل را نابود کند تا انتقام پدرش را بگیرد. به نوعی آرزوی نابودی اسرائیل از پدر به پسرش رسیده است. هیراد الان فقط پنج سال دارد، اما درک زیادی از وقایع و شهادت پدرش دارد. یک‌بار پسرم خواب دیده بود پدرش به خانه جدیدمان آمده است. در خواب شهید به اتاق هیراد می‌رود، لبخند می‌زند، او را می‌بوسد و می‌رود. این خواب برای هیراد شیرین است و گاهی برایم تعریف می‌کند.
شهید احمدی هنگام شهادت‌شان چند سال سابقه پوشیدن لباس پاسداری را داشتند؟
همسرم از سال ۸۴ عضو سپاه بود و هنگام شهادت ۲۰ سال از خدمتش می‌گذشت. آقا محسن تحصیلاتش را در دانشگاه افسری تهران پشت سر گذاشته بود. کارشناسی هوافضا داشت و به چهار زبان مسلط بود؛ انگلیسی، آلمانی، روسی، ترکی استانبولی. فرانسوی را هم در حد مختصری بلد بود. 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *