همسرم بعد از شهادت آقای رئیسی خیلی ناراحت بود. میگفت خوش به حالشان که شهید شدند و کاش این سعادت نصیب من هم بشود. گفتم این چه حرفی است که میزنی. قرار است با هم بزرگشدن بچهها را ببینیم. در جواب گفت: نه زینب، شهادت لیاقت میخواهد. دعا کن قسمت من هم بشود
جوان آنلاین: ماههای آغازین زندگی مشترک شهید محمد امیدوار و همسرش زینب خدائی با سفر حجی رقم خورد که انگار خدا میخواست تمام اسباب و لوازم این سفر معنوی یک به یک جور شود و زندگی مشترک این زوج با تشرف به خانه خدا آغاز شود. حاجمحمد از نیروهای پاسدار سپاه بستانآباد بود که شامگاه ۲۹ خرداد در حمله رژیم صهیونیستی به مقر سپاه این شهر به شهادت رسید. او که از بانیان بسیاری از مراسم مذهبی در بستان آباد بود، ارتباط نزدیکی با جوانترها داشت و بسیاری از بسیجیهای بستانآباد دست پرورده او هستند.
اولین خاطره شیرینی که در شروع زندگی مشترک با شهید امیدوار برایتان رقم خورد، چه بود؟
من و آقامحمد در نیمه شعبان سال ۱۳۹۰ عقد کردیم. همسرم فن بیان خوبی داشت و معمولاً در مناسبات خاص اجرای مراسم را برعهده میگرفت. ایشان از سالها قبل به مناسبت نیمه شعبان مراسمی در کوچهشان برگزار میکردند. آن زمان حاجمحمد یک جوان ۲۷ ساله بود. وقتی که ما مراسم عقد را برگزار کردیم، شهید امیداور خودش را به مراسم میلاد آقا صاحبالزمان (عج) رساند تا مثل هر سال در اجرای این مراسم کمک کند. در واقع حتی بهانهای، چون آغاز یک زندگی مشترک هم نتوانست مانع از حضور شهید در مراسم نیمهشعبان شود. این اولین خاطره شیرین من در زندگی مشترک با شهید امیدوار بود که کمی بعد با سفر حجی که رفتیم، برکت زندگی حدوداً ۱۴ سالهمان بیشتر هم شد. سال ۹۰ مصادف با نیمه شعبان عقد کردیم. مهر سال ۹۱ هم مراسم ازدواجمان برگزار شد. یادم است روز خواستگاری ایشان با خنده میگفت: سهچیز است که روی آنها خیلی حساس هستم. یکی امامعلی (ع) است. دومی باران و سومی هم توپ (همان بازی فوتبال) است. ایشان خیلی اهل ورزش بودند و هفتهای چند جلسه فوتسال بازی میکردند.
سفر حج جزء شروط عقد یا مهریهتان بود؟
زمان خواستگاری شهید امیدوار یک رمانی خوانده بودم که در آن رمان دختر خانم زندگیاش به مشکل برخورده بود و، چون مهریهاش سفر حج بود، مهریه را به اجرا میگذارد و بعد از رفتن به این سفر معنوی، مشکلات زندگیشان حل میشود. من این موضوع را با شهید امیدوار در میان گذاشتم و خواستم ایشان سفر حج به عنوان مهریه را با خانوادهشان در میان بگذارند. ولی گفت نمیتواند این موضوع را به پدرشان بگویند. در واقع شرم میکرد. از من خواست خودم مطرح کنم. من هم گفتم نمیتوانم در کار بزرگترها دخالت کنم. خلاصه گذشت و طبق رسمی که در روستایمان داشتیم، مهریه من ۱۴ میلیون تومان شد.
پس چطور شد به حج مشرف شدید؟
تا مدتی حسرت تشرف به حج در دلم مانده بود. هر وقت عکس یا فیلمی از کعبه میدیدم، گریهام میگرفت. محمد هم چند بار شوق من برای این سفر را دیده بود. ایشان آن زمان دانشجوی کارشناسی ارشد رشته ریاضی کاربردی بود. بدون آنکه به من بگوید برای نوبت حج ثبتنام کرده بود و یک ماه بعد اسمش درآمده بود. آن زمان ما تازه ازدواج کرده بودیم و شرایط مالیمان اجازه رفتن به این سفر را نمیداد. وقتی که محمد موضوع درآمدن اسممان در نوبت حج را با من مطرح کرد، خیلی تعجب کردم. گفتم کی ثبت نام کردی؟ گفت حدود یک ماه پیش. بعد گفتم حالا که اسممان درآمده چطور میتوانیم برویم. ما که شرایط مالی این سفر را نداریم. شهید امیدوار اوایل استخدامش در سپاه بود و من هم به صورت آزاد تدریس میکردم و هنوز استخدام نبودم. حتی وقتی با خانوادهها حرف زدیم، بعضی میگفتند شما تازه ازدواج کردید، حالا چه وقت حج رفتن است. یا میگفتند با پول این سفر میتوانید یک پراید بخرید و راحتتر تردد کنید. اما نظر خودمان این بود که ماشین یا سایر اسباب زندگی را بعداً هم میتوانیم تهیه کنیم ولی فرصت این سفر شاید دیگر نصیبمان نشود. وقتی که تصمیم قطعی گرفتیم، خدا خودش اسباب سفر را جور کرد. پدرم که وام ازدواج من را برنداشته بود، آن را به ما داد. یک ماه بیشتر هم فرصت نداشتیم و پاسپورتمان جور نبود. آقامحمد رفت تبریز دنبال پاسپورت و آنجا کاملاً اتفاقی مسئولی همشهریمان بود. کارشان را راه انداختند و پاسپورت هم جور شد. خلاصه چند اتفاق پشت سرهم افتاد و دست به دست هم داد تا مقدمات سفر مهیا شد. بعد هم کلاس توجیهی شروع شد و ۱۴فروردین ۹۲عازم سفر حج شدیم.
