صبح واقعه (دوم تیرماه) امیرحسین ساعت ۵/۱۰ صبح از خانه بیرون زد. ایام جنگ، هر روز با غسل شهادت بیرون میرفت و از زیر قرآن عطری که همکارش آقای ابوالفضل باروتچی به عنوان یادبود ازدواجش به آقا امیرحسین داده بود، ردش میکردم. اما آن روز آخر نمیدانم چه شد او را از زیر قرآن رد نکردم…
جوان آنلاین: شهید امیرحسین طاووسی قبل از شهادت در پروفایلش نوشتهای ساده ولی پر معنا گذاشته بود: «من عاشق مبارزه با اسرائیل هستم» و این عشق او را به مصاف با شقیترین دشمنان اسلام و بشریت کشاند و نهایت این مسیر نیز شهادت به دست چنین دشمنی بود. امیرحسین سال گذشته به عنوان پاسدار نمونه انتخاب شده بود. همسر شهید میگوید وقتی پیگیر لوح تقدیر امیرحسین شدیم، گفتند قرار بود این لوح طی یک مراسم تقدیمش شود، اما امیرحسین قبل از اینکه این لوح را از دست زمینیها بگیرد، با شهادتش لوح شهادت را در آسمانها گرفت. پاسدار شهید امیرحسین طاووسی از مدیران حوزه معاونت فرهنگی سازمان بسیج مستضعفین بود که در سن ۳۶ سالگی ظهر دوشنبه دوم تیر ۱۴۰۴ در بمباران سازمان بسیج شهید شد. متن پیشرو ماحصل همصحبتی ما با سمیه حشمتی همسر شهید است.
امیرحسین متولد چه سالی و کجا بود؟
شهید امیرحسین طاووسی، متولد سیام مهر ۱۳۶۸ در تهران، فرزند آخر خانوادهاش بود. منزلشان آن زمان در محله دیلمان حوالی امامزاده عبدالله (ع) شهرری قرار داشت. بعدها از اطرافیان شنیدم گویا امیرحسین در نوزادی دچار بیماری سختی شده بود و به برکت توسل پدر و مادرش به حضرت ابوالفضل (ع) شفا مییابد. این مقدمهای بود بر مسیری که در نهایت به شهادت ختم شد. از همان کودکی در هیئت حضرت علیاکبر (ع) شهرری، معروف به «اکبریه» رشد کرد؛ جایی که عشق به اهلبیت (ع) و فرهنگ عاشورایی در جانش ریشه دواند. در نوجوانی و در سن ۱۸سالگی با راهاندازی نشریه «رهپویان علوی» و سپس گروه جهادی رهپویان علوی نشان داد روحیه جهادی و دغدغه فرهنگی از همان آغاز در وجودش شعلهور بود. دستگیری از محرومان، خدمت به محله و گسترش فرهنگ ولایت از همان روزهای جوانیاش سرلوحه زندگیاش قرار گرفت. امیرحسین بعدها وارد سازمان بسیج مستضعفین شد و در عرصه فرهنگ و رسانه، جهادگرانه کار کرد. این شهید نمونهای بارز از ادب و اخلاق بود. احترام به پدر و مادر، وفاداری به خانواده و ادب نسبت به بزرگترها همواره در رفتار و گفتار او کاملاً مشهود بود.
نحوه آشنایی شما با شهید چگونه رقم خورد؟
خواهرم اوایل ازدواجش در نزدیکی امامزاده ابوالحسن (ع) در شهر ری زندگی میکرد. طبق رسمی که خانواده عروس داشت باید میرفتیم خواهرم را که تازه ازدواج کرده بود به خانه پدرم برای میهمانی میآوردیم. ما آن روز رفتیم زیارت امامزاده ابوالحسن (ع) و منتظر ماشین بودیم تا بیاید و همگی با هم به منزل پدری برویم. دیدم خانمی جلوی من آمد که چهرهاش برایم آشنا بود. اول فکر کردم خاله داماد است و سلام و علیک کردیم. خواهرم جلو آمد و به من گفت ایشان همسایه جدید ما و اصفهانی هستند. چند ماهی است به کوچه ما آمدهاند. ایشان مادر امیرحسین بودند و قبل از آن روز از خواهرم پیگیر شده بودند که اگر خواهری دارید برای پسرم در نظرش بگیریم. اما آن سال که ۱۳۹۱ بود من سال دوم دبیرستان بودم و سن کمی داشتم. سال ۱۳۹۳ که من سال چهارم دبیرستان شدم و در شرف گرفتن دیپلم بودم، قضیه خواستگاری از طرف مادر امیر حسین به طور جدی مطرح شد. روز عید فطر آن سال قرار خواستگاری گذاشته شد. ما خانواده پرجمعیتی هستیم و من فرزند یازدهم و آخرین فرزند خانواده هستم. آن روز برای خواندن نماز عید فطر همگی با هم رفتیم. در خواندن نماز عید فطر خیلی گریه کردم و توکلم بر خدا بود که چیزی که برایم مقدر است پیش آید. حتی در شبهای قدر ماه مبارک رمضان همان سال از خدا خواستم در امر ازدواج تشخیص درستی داشته باشم.
بعد از نماز عید فطر منتظر آمدن خانواده امیرحسین شدیم. خانواده امیرحسین با خواهرم که منزلشان نزدیک امامزاده ابوالحسن (ع) بود، با هم منزل پدرم آمدند و در همان ابتدا با نگاه کردن به امیرحسین دیدم که لبخند بسیار زیبایی بر لبانش نقش بسته است. هنوز پس از گذشت چندین سال آن لبخند مانند قاب عکسی در ذهن من ماندگار است. چهرهاش خیلی بر دلم نشسته بود. امیرحسین دومین خواستگاری بود که ما رسماً اجازه داده بودیم به منزلمان بیایند و صحبت کنند.
در صحبتهایی که بین خودتان داشتید چه مسائلی مطرح شد؟
صحبت دو نفره ما نیم ساعت طول کشید و امیرحسین به من گفت حدود یکسال و نیم است در سازمان بسیج مستضعفین مشغول کار شدم. در مورد حساس بودن شغلش به من گفت شاید مأموریت کاری برایش پیش بیاید. چون پدرم نیز نظامی بود مأموریت کاری برای من یک امر عادی بود. من مشکلی در کار او نمیدیدم. فقط نان حلال سر سفره برایم مهم بود. همچنین دوست داشتم همسرم با محبت و مهربان باشد. اتفاقاً او خیلی با محبت و مهربان بود. من دوست نداشتم احساسات مانع شود تا طرف مقابل را خوب درک نکرده تصمیم قطعی را بگیرم؛ بنابراین قرار شد دیدار دیگری با هم داشته باشیم. دومین دیدار ما با امیرحسین چند وقت بعد در پارک شهرداری بود. البته امیرحسین از روز خواستگاری با دیدن شباهتهای فرهنگی و اخلاقی خانواده ما با خودشان خیالش بابت ازدواج راحت شده بود. قرار شد یک هفته صیغه محرمیت بخوانیم تا برای فراهم کردن مقدمات عقد و انجام خریدهای معمول مشکلی نداشته باشیم. چهار ماه و سه هفته دوران عقد من با امیر حسین طول کشید، نزدیک ایام ولادت پیامبر (ص)، خانواده تصمیم گرفتند عروسی بگیرند. هفته وحدت، ۱۶ دی ۱۳۹۳ من با داشتن دیپلم ازدواج کردم و حاصل زندگی من با شهید دو فرزند پسر به نامهای محمدمهدی شش ساله و محمدهادی چهارساله است.
