پسرم زندگی سختی را گذراند. کسی که همه زندگیام بود؛ پشت و پناهم، پدرم، مادرم، برادرم، خواهرم و هر چه در دنیا سهم من باید بود را در سیدحسن میدیدم. او نفس و روح من بود. پسرم از اول سال به من میگفت: «من امسال شهید میشوم» و من میخندیدم و میگفتم نه جنگی است و نه چیزی! چطور شهید میشوی؟! اما او شهید شد…
جوان آنلاین: به سمت خاوران میروم، منطقهای که به «بیسیم» مشهور است. در میان کوچه پس کوچههایش خانهای به چشم میخورد که با ورود به آن نشانی از یک شهید بر در و دیوارش خودنمایی میکند؛ شهید اقتدار «سیدحسن قاسمی موسوی.» در خانه را میزنم. خانهای کوچک به اندازهای کمتر از ۴۰ متر. به محض ورود مادر شهید به استقبالمان میآید. پرچم زیبای «یامهدیادرکنی» همان ابتدای ورودی خانه تکلیف ولایتمداری اهل این خانه را برایم روشن میکند. وارد میشوم، همه نگاهم به دنباله تصویری از شهید است. مادر گوشهای از خانه را به هیئت کوچکی تبدیل کرده و تصویر شهید، عطر گلاب، صوت قرآن و شمعهای روشن همه در کنار هم فضایی دلنشین و معنوی را به وجود آوردهاند. قاب عکس حاجقاسم در این حسینیه خانگی با سادگیاش چنان به دل مینشیند که گویی قطعهای از آسمان بر زمین نازل شده است، اما در و دیوار این خانه کوچک و گچی با بخشهای نمور و فرو ریختهاش داستانهای زیادی را در خود نهان دارد. هر زاویه روایتگر استقامت زنی است که مردانه پای زندگی سیدحسن ایستاد و حالا با عشق و احساس میخواهد از خود و تنها دردانه شهیدش روایت کند. حرفهای مادر که شروع میشود، روضهای جانسوز از زندگی شهید سیدحسن قاسمی موسوی است. مادر با کلماتش تصویری زندهای از او ترسیم میکند که قرار است تا همیشه در دلها بماند از شهیدی که مظلومانه در حملات رژیمصهیونیستی به یگان فراجا به شهادت رسید؛ با هم میخوانیم.
او همه زندگی من بود
مادر شهید با لهجه زیبای لری مینشیند و از آغازین روزهای زندگیاش اینگونه روایت میکند؛ من متولد اول خرداد ۱۳۴۷ هستم و حالا ۵۷سال دارم. همسرم بعد از فوت همسر اولش با من ازدواج کرد و حاصل آن زندگی پنج فرزند بود. او اصالتاً لر بود، اما سالها میشد که در تهران زندگی میکرد. تنها فرزند مشترک ما سیدحسن بود که وقتی سه سال و نیم داشت، پدرش از دنیا رفت و من در اوج سختی تنها شدم.
بعد از فوت همسرم سختیها چند برابر شد. فرزندان همسرم با حق و حقوقی که باید به من و سیدحسن به عنوان سهمالارث میدادند، یک خانه کوچک و جمع و جور (همین خانه که الان در آن زندگی میکنم را) برای ما خریدند و بدون هیچ حمایت دیگری تنهایمان گذاشتند و من با رنج فراوان کار کردم و سیدحسن را به تنهایی بزرگ کردم، اما این خانه هم راحتی نداشت؛ بسیار نمور و مرطوب بود. سیدحسن سنوسالی نداشت و وقتی سردش میشد، من مجبور میشدم همان خانه را با چراغی کوچک گرم کنم. شبهای زمستان از شدت سرما به خود میلرزیدیم. سالهای زیادی را در چنین شرایط سخت و طاقتفرسایی گذراندم و با تحمل رنج فراوان زندگیام را سرپا نگه داشتم. در خانه مردم کارگری میکردم؛ در رستورانها کار میکردم؛ هر کاری که میتوانستم انجام دادم تا درآمدی حلال داشته باشم و پسرم را در مسیر درست پرورش دهم.
