او منتظر رسیدن به آرامشی دیگر بود

شهید عبدالحسین ارادت عمیقی به سردار حاج قاسم سلیمانی داشت. یاد و نام حاج قاسم همیشه در دل و زبانش بود. شب و روز به یاد او بود و بار‌ها پیش می‌آمد که هنگام صحبت از حاج‌قاسم، اشک در چشمانش حلقه می‌زد. در نگاه او حضرت‌آقا جایگاهی ویژه و مقدس داشتند. پس از ائمه اطهار، حضرت آقا برایش مقدس‌ترین مفهوم در زندگی بود. ایمان و تبعیتش از ایشان نه از روی عادت، بلکه از عمق باور و عشقش بود 

شهید عبدالحسین ارادت عمیقی به سردار حاج قاسم سلیمانی داشت. یاد و نام حاج قاسم همیشه در دل و زبانش بود. شب و روز به یاد او بود و بار‌ها پیش می‌آمد که هنگام صحبت از حاج‌قاسم، اشک در چشمانش حلقه می‌زد. در نگاه او حضرت‌آقا جایگاهی ویژه و مقدس داشتند. پس از ائمه اطهار، حضرت آقا برایش مقدس‌ترین مفهوم در زندگی بود. ایمان و تبعیتش از ایشان نه از روی عادت، بلکه از عمق باور و عشقش بود 

جوان آنلاین: «روز‌هایی که او در مأموریت بود، برای من و محمدرضا سخت‌ترین روز‌های زندگی‌مان بود. صدای بمب و موشک را می‌شنیدیم و گاهی حتی لرزش زمین را حس می‌کردیم، اما از همه آن صدا‌ها ترسناک‌تر، نبودن عبدالحسین در کنارمان بود. روز‌ها می‌گذشت و خبری از او نمی‌رسید. وقتی به خانه برمی‌گشت، با آرامش و لبخند همیشگی‌اش دل مان را قرص می‌کرد. می‌گفت: «نترسید… جنگی در کار نیست، ایران امام‌زمان دارد.» همین چند جمله ساده، مثل مرهمی بر دل من بود. با شنیدن صدایش، تمام ترس‌ها و بی‌قراری‌ها از بین می‌رفت و وجودم آرام می‌گرفت.» خانم سهیلا عسگرلو، همسر شهید، ساده و بی‌تکلف کنارمان نشست و از همسرانه‌هایش با شهید عبدالحسین چراغی روایت کرد. از مردی که عشقی عمیق به مردم و میهن داشت و تنها شرطی که برای ازدواج گذاشته بود اینکه «من هر زمان لازم باشد، جانم را فدای وطنم می‌کنم.» سردار شهید عبدالحسین چراغی چندی پیش در جریان رزمایش سپاه در تهران به شهادت رسید. شهادت این سردار در گمنامی و مظلومیت ما را بر آن داشت که به روایت از سبک زندگی این شهید بپردازیم؛ خواندنش خالی از لطف نیست. 

جانم فدای وطنم

شهید عبدالحسین متولد ۳۰ بهمن ۱۳۶۳، مردی بی‌ادعا و دلسوز بود. هرجا نیازمندی را می‌دید، بی‌هیچ چشمداشتی کمک می‌کرد. ما نسبت فامیلی دوری با هم داشتیم. مادر شهید مرا دیده بود و همین آشنایی، زمینه‌ساز یک ازدواج سنتی شد. ازدواجی ساده و صمیمی که با برکت آغاز شد. من و عبدالحسین آبان سال ۱۳۸۷ نامزد کردیم و حدود دو سال دوران نامزدی‌مان طول کشید. آن زمان من شناخت زیادی از شغل عبدالحسین نداشتم. او مردی آرام و متواضع بود، اما در دلش عشقی عمیق به مردم و میهن داشت. تنها شرطی که برای ازدواج‌مان گذاشته بود اینکه «من هر زمان لازم باشد، جانم را فدای وطنم می‌کنم.» همیشه می‌گفت: «اگر بچه‌ها سالم به دنیا بیایند، هر سال ظهر عاشورا غذای نذری پخش می‌کنم.» شش سال بعد، وقتی خدا پسرمان محمدرضا را به ما هدیه داد به وعده‌اش عمل کرد و هر سال ظهر عاشورا نذری می‌داد. ۱۵ سال زندگی مشترک داشتیم؛ سال‌هایی پر از عشق، صبر و خاطراتی که برای همیشه ماندنی شدند. زندگی با یک فرد نظامی سختی‌های خاص خودش را دارد. یادم هست همان روز‌ها که عبدالحسین به مأموریت‌های طولانی می‌رفت من و پسرم محمدرضا که دو، سه ماه داشت، تنها می‌ماندیم. چون خانواده‌ام در شهر دیگری زندگی می‌کردند. با این حال، با همه دلتنگی‌ها، زندگی‌مان را از صمیم قلب دوست داشتم و با این نبودن‌ها کنار می‌آمدم. چون راهی که او در زندگی انتخاب کرده بود برای من و خودش بسیار ارزشمند بود. حالا ثمره زندگی‌ام محمدرضا ۹ سال دارد و کلاس سوم ابتدایی است؛ تنها یادگار همسرم برای من. 

همیشه مراقب والدینش بود

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *