می‌گفت اگر دوستم دارید دعا کنید شهید شوم

وقتی دلتنگ و بی‌قرار شدم گله کردم به خدا و گفتم خدایا، چرا دعای من را برای طلب صبر نشنیدی؟! قرآن را باز کردم و سوره مؤمنون آمد: «هرکس به وقت موعدش می‌رود، نه زودتر نه دیرتر»؛ شکر کردم که عمرش تمام شده بود و خدا به جای مرگ، شهادت به او داد 

وقتی دلتنگ و بی‌قرار شدم گله کردم به خدا و گفتم خدایا، چرا دعای من را برای طلب صبر نشنیدی؟! قرآن را باز کردم و سوره مؤمنون آمد: «هرکس به وقت موعدش می‌رود، نه زودتر نه دیرتر»؛ شکر کردم که عمرش تمام شده بود و خدا به جای مرگ، شهادت به او داد 

جوان آنلاین: «.. دلبستگی من و او، کار رفتن را برای رضا دشوار کرده بود. به رضا می‌گفتم؛ می‌دانم اینجایی و می‌شنوی، نمی‌توانم از تو دل بکنم؛ من خودم را برای زندگی بدون تو آماده نکرده‌ام. فردای آن روز بعد از نماز ظهر، تسبیح را برداشتم و می‌خواستم شروع کنم به خواندن حدیث کساء، با وجود اینکه راضی به رفتنش نبودم، به خدا گفتم دل کندن از او برای من سخت است نمی‌توانم دل بکنم. اما به تو می‌سپارمش. اللهم رضم برضائک و تسلیماً لقضائک. من تسلیم راهی هستم که تو برای من در نظر گرفته‌ای…» اینها بخشی از صحبت‌های همسر شهید رضا نوده فراهانی است که چندی پیش در جریان رزمایش سپاه در تهران به شدت مجروح و چند روز پس از تحمل جراحات شدید، به شهادت رسید. شهادت این سرگرد پاسدار درگمنامی و مظلومیت ما را برآن داشت که به روایت سبک زندگی این شهید بپردازیم.

به هیچ عنوان همسر یک نظامی نمی‌شوم

من متولد سال ۱۳۶۳ تهران هستم. در خانواده‌ای نظامی بزرگ شدم. از کودکی با فضای نظامی و مأموریت‌های پدر آشنا بودم. درمورد آشنایی با همسرم باید بگویم هیچ نسبت فامیلی با هم نداشتیم و با معرفی دوستان با هم آشنا شدیم. وقتی بحث خواستگاری ایشان مطرح شد و پدرم در جریان قرار گرفت، گفت هنوز برای ازدواج شما زود است. آن زمان حدود ۱۸سالم بود و به خاطر بیماری یک سال از درس عقب افتاده بودم. بعد از این صحبت‌ها، بین دو خانواده سکوتی حاکم شد و من هم بی‌خبر ماندم تا اینکه بعد از تمام شدن درس، آقا رضا سریع به سربازی رفت. بعد از سربازی پیش پدرم آمد و اینبار رسماً درباره ازدواج صحبت کرد. پدرومادر همسرم هم باهم به خانه ما آمدند و سه‌نفری با پدرم حرف زدند. پدرم گفته بود تا زمانی که شغل ثابت نداشته باشی، نمی‌توانم موافقت کنم! آقا رضا که سربازی‌اش را در سپاه گذرانده بود، به‌صورت پیمانی استخدام سپاه شد. سال بعد دوباره آمد و گفت؛ پیمانی سپاه شده. نهایتاً سال ۱۳۸۶ خواستگاری کرد، سال ۱۳۸۷ عقد کردیم و سال ۱۳۸۸ مراسم عروسی‌مان را گرفتیم.

اولین‌بار که با او درباره ازدواج صحبت کردم، هنوز سرباز بود و می‌گفت؛ دنبال شغل آزاد است. من همان موقع، به‌خاطر تجربه‌ای که از زندگی با پدر نظامی داشتم، صریح گفتم: به هیچ عنوان همسر یک نظامی نمی‌شوم. سختی‌های مأموریت، نبودن‌ها، استرس و نگرانی مادرم را دیده بودم و نمی‌خواستم دوباره همان شرایط را تجربه کنم. به او گفتم پدرم نظامی است، خودم در خانواده نظامی بزرگ شده‌ام و می‌دانم این سبک زندگی چقدر سخت است. با این حال، بعد‌ها با شناخت بیشتری که از شخصیت و خلقیات او پیدا کردم، کم‌کم نگرانی‌ام درباره آینده کمتر شد و توانستم تصمیم به ازدواج با او بگیرم.

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *