سجاد خادم امامرضا (ع) بود. همیشه به خانمش میگفت اگر روزی شهید شدم، مرا به حرم امامرضا (ع) ببرید. خودش آخر هر ماه حتی اگر حدود ۴۸ ساعت وقت داشت به زیارت امامرضا (ع) میرفت. وقتی به شهادت رسید طبق وصیتش پیکرش را به حرم امامرضا (ع) بردیم و به همراه شهدای مشهد تشییع شدند؛ یک شب در حرم ماند و بعد پیکرش برگشت
جوان آنلاین: پاسدار شهید سجاد ذبیحی از ۱۹ سالگی عضو سپاه پاسداران شده بود. این شهید گرانقدر مؤسس گروه جهادی شهید تورجیزاده بود و ذیل این گروه فعالیتهای جهادی و محرومیتزدایی بسیاری داشت. سجاد پس از سالها خدمت خالصانه نهایتاً هجدهم دیماه در پی اغتشاشات تروریستهای وابسته به امریکا و رژیمصهیونیستی به همراه چند بسیجی دیگر مظلومانه به شهادت رسید. او جانشین فرمانده سپاه شهر لنجان بود و در حوادث و فتنهها برای آرامکردن شهر همیشه پیشقدم بود. مردم او را با کارهای جهادی و عامالمنفعهاش میشناختند. جوانی که برای نام ایران قدم برداشت و در علم و جهاد سرآمد بود. برای مرور خاطرات و زندگی این شهید مدافع امنیت با فاطمه ذبیحی، خواهر شهید پاسدار «سجاد ذبیحی» به گفتوگو نشستیم.
فاصله سنی شما و برادرتان چند سال است؟ چه خاطراتی از زمان کودکی تا بزرگسالیشان دارید؟
برادرم ۲۳ شهریور ۱۳۶۳ به دنیا آمد و من متولد ۲۹ فروردین ۱۳۷۹ هستم. ۱۶ سال از آقا سجاد کوچکترم. از موقعی که پنج، شش ساله بودم و سواد نداشتم ایشان به دانشکده افسری و تربیت پاسداری تهران میرفتند. وقتی به دانشگاه میرفت خیلی دلتنگش میشدم. روی برگهای نقاشی میکشیدم و گوشه کیفش که مادرم برایش تغذیه میگذاشت، میگذاشتم و میگفتم هر موقع به تهران رفتی نامه مرا بخوان. بعد از شهادتشان وصیتی از ایشان را خواندم که نوشته بود: من هنوز نامههایی را که در دوران کودکی در کیفم میگذاشتی، دارم و این برای من خیلی لذتبخش است.
بزرگتر که شدم و به دوران راهنمایی و دبیرستان رفتم در دفترهایم مینوشت: راه درست و راه شهدا را ادامه بده. خدا را شکر من در این مسیر بودم. از نظر عاطفی خیلی حواسش به من بود. من خواهر ندارم، داداش با من خیلی رفیق بود. میگفت هر ماه قرار میگذاریم و با توجه به شرایط زمان به کافیشاپ برویم. حرفهایت را با من در میان بگذار. اگر مشکلی در مدرسه یا خانه یا با دوستانت هست که نمیتوانی به پدر و مادر بگویی به من بگو. هیچ وقت احساس خجالت نمیکردم و مانند دو تا رفیق و دوست حرفهایم را با او در میان میگذاشتم. بیشتر اوقات از من حمایت میکرد و هر اتفاقی در خانه میافتاد، همیشه هوای مرا داشت. به او میگفتم تو یک روزی شهید میشوی، اما این ناراحتکننده است که در شهر خودمان مظلومانه و غریبانه از سوی عدهای تروریست وحشی صفت به شهادت برسد.
