بهنظرم یک بیداری در مردم اتفاق افتاده بود. شاید چند سال قبل چنین جمعیتی از مردم اینطور در کنار هم نبودند، اما یکسری اتفاقات در این مدت رخ داد که نگاه خیلیها را تغییر داد، انگار چشم شان باز شد و واقعیتها را واضحتر دیدند. این بیداری، بهنظرم، یکی از مهمترین اتفاقاتی بود که افتاد و شاید یکی از دلایل اصلیاش خون شهداست
جوان آنلاین: ۲۲ اسفند ماه سال ۱۴۰۴، راهپیمائی روز قدس، خیابانها پر از مردمی بود که با زبان روزه و دلهایی سرشار از ایمان و ارادت به نظام و انقلاب که برای دفاع از آرمان فلسطین در راهپیمایی شرکت کرده بودند. ما هم در میان جمعیت بودیم که خبر رسید دشمن به یک مرکز در نزدیکی مسیر راهپیمایی در تقاطع انقلاب – فلسطین ِتهران حمله کرده و در این حادثه بانویی به شهادت رسیده است. با شنیدن این خبر آهی از حسرت کشیدم و گفتم: خوشا به حالش… در چنین روزی، در چنین مسیری و با زبان روزه. از آن لحظه به بعد با خود مرور میکردم که او که بود؟ دوست داشتم بیشتر او را بشناسم و از زندگی و حال و هوایش بدانم. با هماهنگی خواهرزاده شهیده به خانه مادر شهیده رفتم. خانهای ساده و بیتکلف؛ اما پر از صمیمیت. اعضای خانواده با مهربانی از من استقبال کردند و با حوصله از او گفتند. با شنیدن روایتهایشان، کمکم بیشتر با این بانوی بزرگوار آشنا شدم؛ زنی مهربان، دلسوز و مؤمن که کارهای خیرش را تنها برای رضای خدا انجام میداد و هیچگاه به دنبال دیده شدن نبود. در میان صحبتها، دختر شهید از آخرین سفرشان به مشهد گفت؛ سفری که تنها چند روز پیش از شهادتش انجام شده بود. از غذای حضرتی و دعایی که در آن سفر کرده بود… دعایی که خیلی زود مستجاب شد. این روایت، بخشی از زندگی بانویی است که نامش در تاریخ ایران ماندگار شد؛ شهیده مریمالسادات رفیق، شهید روز قدس.
مسئول خانه قرآن سرای محله
مادرم متولد ۵ مرداد ۱۳۵۲ است و در ۲۲ اسفند ۱۴۰۴ در راهپیمائی روز قدس به شهادت رسید. حالا بعد از شهادتش وقتی به رفتار او فکر میکنم، بیشتر میفهمم که چه قلب مهربان و بزرگی داشت. مادرم زنی بسیار صبور و باگذشت بود که برای آرامش خانواده همیشه تلاش میکرد. همین روحیه را در برخورد با دیگران هم داشت؛ با همسایهها، دوستان و اقوام با محبت رفتار میکرد و هر وقت کسی مشکلی داشت، تا جایی که میتوانست برای کمک پیش قدم میشد. یکی از ویژگیهایی که مادرم بسیار به آن توجه میکرد، خواندن نماز اول وقت بود. خانهمان ما نزدیک مسجد بود، بیشتر وقتها نماز ظهر و مغرب را در مسجد و به جماعت میخواند. در برنامهها و مراسم مسجد شرکت میکرد. بسیاری از خاطرات کودکی ما در همان فضای مسجد و در کنار مادرم شکل گرفت. مادرم مدتی هم مسئول خانه قرآن در سرای محله بود. با علاقه فراوان پیگیر برگزاری کلاسهای قرآن بود، هماهنگیهای لازم را انجام میداد و تلاش میکرد فضایی فراهم شود تا بچهها و نوجوانها با قرآن بیشتر آشنا شوند.
میسوخت و اشک میریخت
