من بعد از شرکت در عملیات کربلای ۵ به فاو منتقل شدم. گاهی یک ماه طول میکشید تا عملیاتی انجام شود و گاهی هم سه تا چهار ماه از درس عقب میافتادیم. برای شرکت در امتحاناتم، مجبور بودم به شهر فاو بروم، در حالی که خودم این طرف اروند بودم و محل امتحان آن طرف اروند قرار داشت
جوان آنلاین: روایت زندگی جهادی حسن میربیگی از نوجوانی که در مسجد و نگهبانی شبانه در روستای دستجرد حضور مییافت، آغاز شد. او روزها برای جمعآوری کمکهای مردمی به خانهها میرفت و شبها در پایگاه بسیج نگهبانی میداد، سپس راهی اردوگاههای آموزشی اصفهان شد و به عنوان امدادگر، در عملیات سخت کربلای۵ و فاو، جان مجروحان را نجات داد و پیکر شهدای عزیز را از خط مقدم به عقب منتقل کرد. این روایت، نشان میدهد چگونه یک نوجوان با شجاعت، تعهد و پشتکار توانست پشت جبهه و خط دوم جنگ را زنده نگه دارد.
از چه زمان و چه سن و سالی وارد فعالیتهای بسیج شدید؟
حدود سال ۱۳۶۲ بود که عضو بسیج شدم. آن زمان اول راهنمایی بودم. عضو بسیج شده بودم و بیشتر فعالیتهایمان در مسجد علیحیدر و پایگاه بسیج روستایمان انجام میشد. روزها درس میخواندیم و بازی میکردیم، اما شبها نگهبانی میدادیم. گاهی برای جمعآوری کمکهای مردمی به خانهها میرفتیم و بعضی وقتها هم ما را به اردو میبردند. بچههایی مثل حسین حیدری، مجید حسنزاده و محمد حسنزاده از فعالان بسیج بودند و نقش زیادی در تشویق بقیه داشتند. بیشتر دوستان همسنوسالم هم مشوق من بودند. برای هم از ثواب این کارها میگفتیم و احساس میکردیم داریم به کشورمان خدمت میکنیم. آن زمان سنمان کم بود و نمیتوانستیم به جبهه برویم، اما فکر میکردیم با فعالیتهای پشت جبهه هم میتوانیم سهمی در دفاع داشته باشیم.
چه آموزشهایی در بسیج میدیدید؟
باز و بسته کردن اسلحه مثل کلاشنیکف و ژ. ۳ را یاد میگرفتیم. برای تیراندازی هم ما را به کوه و بیابان اطراف روستا میبردند. آن زمان حدود ۴۰ تا ۵۰نفر بودیم. بیشترمان دانشآموز و بین ۱۰ تا ۱۶سال سن داشتیم که شبها در محوطه بسیج نگهبانی میدادیم و هر دو ساعت پست عوض میشد. به نوبت نگهبانی میدادیم. نگهبانی هم برای این بود که خودمان را برای رفتن به جبهه آماده کنیم. تمرین میکردیم تا اگر روزی لازم شد، آمادگی را داشته باشیم.
برای نسل جوان کنونی جالب است که چطور کمکهای مردمی را برای جبههها جمعآوری میکردید؟
ما به تکتک خانهها سر میزدیم و مردم با اشتیاق کمک میکردند. یکی نان میداد، یکی پتو، یکی وسایل دیگر. این کمکها را در بهداری جمع میکردیم و بعد با کامیون یا ماشینهای دیگر به جبهه میفرستادیم. مسئولان بسیج از قبل به مردم خبر میدادند که چه زمانی قرار است کمکها ارسال شود و همه برایش آماده میشدند. مادرم و خانمهای دیگر هم گاهی نان میپختند تا بفرستند. آن زمان حتی برای روشن کردن تنور هم باید هیزم جمع میکردند. مادرم با اینکه خودش در کمکرسانی فعال بود، اما با رفتن من به جبهه مخالف بود. من یکبار برای ثبتنام رفتم، اما به خاطر اینکه متولد سال ۱۳۵۰ بودم قبولم نکردند. بعد رفتم از شناسنامه کپی گرفتم و سال تولدم را به ۱۳۴۸ تغییر دادم و دوباره ثبتنام کردم. مادرم به خاطر سن کمم ناراضی نبود من بروم، اما برای کمک به جبهه به برادر بزرگم مهدی اصرار میکرد که بروم. در نهایت من و برادرم باهم اعزام شدیم. آن زمان کلاس سوم راهنمایی بودم که خرداد سال ۱۳۶۵ برای اولین بار به جبهه رفتم.
