ممکن است هر لحظه فرصت‌مان تمام شود

آشنایی ما برمی‌گردد به سال‌۱۳۹۹. آن موقع من هنوز به ازدواج فکر نمی‌کردم. زندگی‌ام پر از درس و برنامه‌های شخصی بود تا اینکه یک روز بابا با شوهرخاله‌ام تماس گرفت. شوهر خاله گفت: برادرزاده‌ام هم همراهم هست، اگر بد نیست بیاییم دیدن‌تان.

آشنایی ما برمی‌گردد به سال‌۱۳۹۹. آن موقع من هنوز به ازدواج فکر نمی‌کردم. زندگی‌ام پر از درس و برنامه‌های شخصی بود تا اینکه یک روز بابا با شوهرخاله‌ام تماس گرفت. شوهر خاله گفت: برادرزاده‌ام هم همراهم هست، اگر بد نیست بیاییم دیدن‌تان.

جوان آنلاین: پهلوان بود، چون نامش. رفت، اما غیرت، صبر، گذشت و عشق او، در قامت دختر کوچکش نوریا و در دل کویر اصفهان، همیشه زنده خواهد ماند. شهید استوار یکم سیامک پهلوانی، متخصص پدافند خط مقدم نبرد نابرابر با جنگ‌افزار‌های مدرن دشمن، در روز سه‌شنبه ۱۲ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۹:۲۶ صبح، در منطقه پدافند هوایی مرکزی (شهید نصر اصفهانی) به آرزوی دیرینه‌اش رسید؛ آرزویی که شاید هرگز بر زبان نیاورد، اما سبک زندگی او را به آن عاقبت بخیری یعنی شهادت رساند. متن پیش رو ما حصل گفت‌وشنودی است با همسرش، باهم بخوانیم.

شروع زندگی و روایت چند عکس 

آشنایی ما برمی‌گردد به سال‌۱۳۹۹. آن موقع من هنوز به ازدواج فکر نمی‌کردم. زندگی‌ام پر از درس و برنامه‌های شخصی بود تا اینکه یک روز بابا با شوهرخاله‌ام تماس گرفت. شوهر خاله گفت: برادرزاده‌ام هم همراهم هست، اگر بد نیست بیاییم دیدن‌تان.

آن روز برای اولین بار آمدند خانه ما. من فقط دو بار از اتاق بیرون آمدم؛ یک بار برای احوالپرسی و بار دوم برای خداحافظی. برخورد خاصی هم نبود، اما همان دو نگاه برای هر دوی‌مان کافی بود. احساس عجیبی در دل من ماند. 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *