روز‌های قبل از شهادت آرام، مهربان و دل‌کنده از دنیا بود

دوستانش که بعد از شهادت محمد به دیدار ما آمدند، همگی از خاطرات خوب‌شان با محمد روایت کردند، از مهربانی و رفتار برادرانه‌اش. خیلی دلتنگش بودند. می‌گفتند: «دیگر نمی‌توانیم برگردیم به آن روزها. اگر می‌دانستیم قرار است این قدر زود از بین ما برود، کاش یک دل‌سیر نگاهش می‌کردیم و دورش می‌چرخیدیم»

دوستانش که بعد از شهادت محمد به دیدار ما آمدند، همگی از خاطرات خوب‌شان با محمد روایت کردند، از مهربانی و رفتار برادرانه‌اش. خیلی دلتنگش بودند. می‌گفتند: «دیگر نمی‌توانیم برگردیم به آن روزها. اگر می‌دانستیم قرار است این قدر زود از بین ما برود، کاش یک دل‌سیر نگاهش می‌کردیم و دورش می‌چرخیدیم»

جوان آنلاین: متن پیش‌رو به یاد و نیکوداشت همه سربازانی است که می‌توانستند با یک امضا پای برگه‌های مرخصی‌شان بروند، اما ماندند. ماندند، چون باور داشتند لباس سربازی یعنی ایستادن، یعنی مجاهدت در گمنامی. این نوشتار روایت شجاعت فرزندان نیروی پدافند هوایی ارتش است؛ جوان‌هایی که شجاعانه ایستادند و عاشقانه شهادت را برگزیدند. راهی قم می‌شوم، محله قائمیه، منزل شهید جنگ رمضان محمد کرمی. خانواده شهید مسافر و زائر امام‌رضا (ع) بودند، اما ساعاتی ماندند و رسم میزبانی را در حق ما تمام کردند. نشستند و از دردانه شهیدشان روایت کردند؛ از محمد که قرار بود عید سال ۱۴۰۵ همه مرخصی‌هایش را بگیرد و بیاید… از محمد که گفته بود «بابا، یک کوچه به نام عموی شهیدم است و امیدوارم یک روزی کوچه‌ای هم به نام من بزنند…» از محمد که مادرش حالا دلتنگی می‌کند و می‌گوید: «کاش یک دل‌سیر نگاهش می‌کردم و دورش می‌چرخیدم.» متن پیش‌رو گذری است بر سبک زندگی شهید سرباز محمد کرمی، از شهدای پدافند هوایی ارتش در جنگ رمضان. با هم بخوانیم. 

پدر شهید

آرزویی از جنگ ۱۲ روزه… 

سه فرزند دارم: آقا رضا، معصومه خانم و محمد. ما همیشه رابطه خوبی با هم داشتیم. صحبت از محمد برای من یعنی اینکه فقط بنشینم و ساعت‌ها برای‌تان از او تعریف کنم؛ تعریف از همه خوبی‌ها و از خلقیات پسندیده‌اش. باید اعتراف کنم محمد واقعاً پسر فوق‌العاده‌ای بود. در همین سال‌های آخر زندگی‌اش کم‌کم تغییراتش را می‌دیدم؛ رفتارهایش سنجیده‌تر و منظم‌تر شده بود. اهل کار و کسب رزق حلال بود. لازم نبود کسی بیدارش کند؛ خودش به‌موقع بلند می‌شد و خودش را به محل کار می‌رساند. در کارش هم مسلط و متبحر شده بود. به سن خدمت سربازی که رسید، دفترچه‌اش را گرفت. دو، سه ماه بعد وقت اعزامش، گفت نمی‌خواهد تاریخ خدمتش را عقب بیندازد. می‌گفت: «وقتش رسیده، باید بروم.» انگار آرزوی شهادت، آرزویی بود که از جنگ ۱۲روزه در دلش مانده بود. او برای خدمت سربازی راهی شد.

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *