قبل از شهادت زمزمه می‌کرد: دارم وارد حرم امام رضا (ع) می‌شوم

قرار بود عید با پسرم به مشهد و زیارت آقا امام رضا (ع) برویم، اما در اسفندماه علیرضا بر اثر حمله پهپادی دشمن در ایست و بازرسی مجروح شد. وقتی او را به بیمارستان شهدای تجریش می‌رساندند، کم‌کم داشت از حال می‌رفت. در همان حال به برادرانش گفته بود که داریم وارد حرم امام رضا (ع) می‌شویم. پسرم به دیدار صاحب حرم رفت

قرار بود عید با پسرم به مشهد و زیارت آقا امام رضا (ع) برویم، اما در اسفندماه علیرضا بر اثر حمله پهپادی دشمن در ایست و بازرسی مجروح شد. وقتی او را به بیمارستان شهدای تجریش می‌رساندند، کم‌کم داشت از حال می‌رفت. در همان حال به برادرانش گفته بود که داریم وارد حرم امام رضا (ع) می‌شویم. پسرم به دیدار صاحب حرم رفت

جوان آنلاین: شهید علیرضا براتی بسیجی دهه هشتادی بود که ۲۶ اسفندماه در حمله پهپادی دشمن به ایست و بازرسی خیابان شهدا (آبسردار) به شهادت رسید. علیرضا در یک خانواده مذهبی همراه با سه برادر بزرگ‌تر از خودش رشد کرده بود. با آخرین برادرش ۱۴ سال فاصله سنی داشت و از این حیث ته‌تغاری و عزیزکرده خانواده به شمار می‌رفت. علیرضا وقتی که برای آخرین بار به ایست و بازرسی می‌رفت، مادر را چنان در آغوش گرفته بود که یک آن تصور شهادتش، در ذهن مادر خطور کرده بود. علیرضا آن روز می‌رفت تا خودش را به قافله سرخ امام حسین (ع) برساند. به سعادتی که سال‌ها آرزویش را داشت و به رغم آنکه قصد داشت چند ماه دیگر عقد کند، ترجیح داد به جای حجله بخت به حجله شهادت قدم بگذارد و آسمانی شود. گفت‌وگوی «جوان» با سیده سکینه موسوی‌جوردی، مادر شهید را پیش رو دارید. 

خدا چه زمانی علیرضا را به شما و پدرش هدیه داد؟
من در سن نوجوانی (از ۱۵ سالگی تا ۱۷ سالگی) سه فرزند پسر با فاصله سنی کمی به دنیا آورده بودم. سه پسرم شیر به شیر به دنیا آمده بودند و بعد از تولد فرزند سومم مدت‌ها بچه‌دار نشدیم تا اینکه ۱۷ دی ماه سال ۸۱ علیرضا به دنیا آمد. این بچه ۱۴ سال با پسر سومم فاصله سنی داشت و به همین ترتیب از دو برادر بزرگ‌ترش هم خیلی کوچک‌تر بود. ته‌تغاری خانواده بود و هم ما و هم برادرهایش خیلی هوایش را داشتیم. علیرضا موقعی که شهید شد، یک ماه از ورودش به ۲۳ سالگی می‌گذشت. دیرتر از دیگر برادرانش به جمع خانواده ما اضافه شد و زودتر از همه رفت. 

 در کودکی چطور روحیاتی داشت؟ چطور بچه‌ای برای شما بود؟ 
چون برادرانش فاصله سنی زیادی با او داشتند، در کودکی علیرضا، او را مثل بچه خودشان می‌دیدند و کارهایش را انجام می‌دادند. علیرضا خیلی بچه مهربان و تو‌دل‌برویی بود. هر چه که می‌خواست برادرهایش نه نمی‌گفتند. چون من یک خانم خانه‌دار و سنتی هستم، گاهی که نمی‌توانستم او را به پارک یا گردش ببرم، برادرهایش می‌بردند و هوایش را داشتند. کمی که بزرگ‌تر شد، فکر کردم چه کار کنم که علیرضا راه درست را برود. تصمیم گرفتم او را به مسجد ببرم تا در محیط آنجا رشد و راهش را در همان محیط انتخاب کند. این را هم اضافه کنم که ما یک خانواده مذهبی داریم و زمینه‌های انقلابی‌گری در این خانواده از قبل وجود داشت. برادرم سیدحسن موسوی از شهدای عملیات کربلای ۵ در سال ۱۳۶۵ است. شوهر خواهرم هم به شهادت رسیده است، بنابراین در این وادی‌ها بودیم. خلاصه علیرضا را به مسجد بردیم و از همان زمان در مسجد محمدیه و پایگاه بسیج آنجا در محله آبشار فعالیت می‌کرد. همزمان درسش را خواند و به دانشگاه رفت. از همان زمان قصد داشت به سپاه برود. من به او می‌گفتم کار‌های فرهنگی انجام بده، اما می‌گفت دوست دارم به کار‌های عملیاتی ورود کنم. دوست داشت در کف میدان باشد و کار عملیاتی انجام دهد. 

 در مسجد و بسیج چه فعالیت‌هایی انجام می‌داد؟
راستش من زیاد در جریان فعالیت‌های بسیجی‌اش نبودم، اما تمام وقتش را صرف خدمت در بسیج و فعالیت‌های آنجا کرده بود. مثلاً در زمان شیوع کرونا، این بچه مرتب فعالیت می‌کرد و هرچه به او می‌گفتیم که می‌روی ویروس می‌گیری و به ما هم منتقل می‌کنی، گوشش بدهکار نبود. با دوستانش می‌رفتند اماکن را سمپاشی می‌کردند یا به بیمارستان‌های دخیل در موضوع کرونا می‌رفتند و کمک می‌کردند. علیرضا در دیگر فعالیت‌های بسیج هم شرکت می‌کرد و می‌توانم بگویم خودش را وقف خدمت در بسیج کرده بود. 

منبع  : جوان آنلاین

برای مشاهده متن کامل خبر کلیک کنید

اشتراک‌گذاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *