من زمانی که خبر شهادت همسرم را شنیدم، شب بعدش در تجمعات شبانه شرکت و برای مردم صحبت کردم. گفتم اتحاد خود را حفظ کنند. چون احساس کردم که مردم خیلی دل شکسته هستند. از اینکه بچههای مظلوم میناب به شهادت رسیدند و همچنین از نوع کیفیت و میزان مظلومیت ناو دنا کسی اطلاع نداشت، بنابراین خودم را موظف دیدم در جمع مردم صحبت کنم
جوان آنلاین: ناوبان یکم بهمن اسفندیاری یکی از شهدای جاویدالاثر ناو دناست. همسرش ملیحه پهلوانیزاده در بیان خاطرهای از آخرین اعزام شهید به مأموریتی که بازگشتی از آن نداشت، میگوید: وقتی نگاه گرم و آن لبخند بهمن را دیدم و آن سکوتی که میکرد، نشانگر این بود که «بله» من باید حتماً این مأموریت را بروم. آن روز من با حسرت به بهمن نگاه کردم و با بغض در گلو و اشک در چشم به او گفتم: «حلالت میکنم، تو هم مرا حلال کن.» انگار روح من میدانست چه خبر است، اما جسم و وجود من باور نمیکرد که شاید این آخرین دیدار ما باشد. شهید بهمن اسفندیاری روز ۱۳ اسفندماه در کنار ۱۰۳ همرزم دیگرش به شهادت رسید و اکنون همسر شهید در گفتوگو با «جوان» اینگونه از همسر و همراه زندگیاش برای ما روایت میکند.
کودکیهای شهید چطور گذشت؟ چه خاطراتی از آن دوران برای شما تعریف میکرد؟
خانواده همسرم هفت فرزند بودند و شهید فرزند پنجم و متولد چهاردهم آبان ۱۳۶۳ در قروه بود. ایشان در یک فضای معمولی رشد کردند و تا آنجا که من در جریان هستم، دوران کودکی و نوجوانی شهید مانند همه هممحلیهایش به بازی و کارهای مورد علاقه بچهها و نوجوانها گذشت. خودش تعریف میکرد که از دوران مدرسه به ورزش کوهنوردی خیلی علاقه داشت و توانسته بود با شرکت در کوهنوردی مقام و مدال نیز کسب کند. در این زمینه یکسری عکس و تصاویر از آن زمان داشت که نشان میداد واقعاً به این رشته ورزشی علاقه داشت و به صورت حرفهای دنبال میکرد تا زمانی که بعد از دیپلم وارد نظام شد. ورودش به ارتش در حالی بود که شغل پدر و اطرافیانش شغل آزاد بود، اما خود شهید علاقه داشت که وارد نظام شود.
همسرتان چه ویژگیهای اخلاقی داشتند؟
