خبرگزاری میزان – بر اساس اعلام روابطعمومی حوزه هنری، هدایتالله بهبودی نویسنده، پژوهشگر و تاریخنگار انقلاب اسلامی، در ابتدای این برنامه بیان کرد: دو مسأله را عرض میکنم ممکن است من در گفتار و لحنم از کلماتی مثل «باید» که قطعیت دارند، استفاده کنم که این کلمات مربوط به گفتار محاوره است، به معنای عقیده من نیست و ناخودآگاه از دهان خارج میشود. نکته بعدی این است که خیلی روی من حساب نکنید! کسی که در کاری موفق بوده است، الزاما همه حرفهایش درست نیست. مهم این است که در جملات فکر کنیم. پذیرش کار سادهای است اما فکر کردن و پذیرفتن، فرایند مشکلی است که کمتر به آن تن میدهیم. اینکه بر اساس گفتهها، چیزهایی را بپذیرم و داوری کنیم اشتباه است و این چیزی است که در جامعه امروز ما متاسفانه مرسوم است.
بهبودی درباره اینکه آیا آثارش تاکنون دچار سانسور شده است یا نه؟ مطرح کرد: بله این اتفاق افتاده است، آدم از همان اول فکر میکند هرچه مینویسد بهترین است اما آدمهای بزرگتری کارمان را میخوانند و میبینیم اینطور نیست! از وقتی به دنیای حرفهای وارد شدم، یادم نمیآید کتابی نوشته باشم و چاپ نشده باشد. سال ۶۵ وارد دانشگاه شدم یادم نمیرود با شرمندگی به دانشگاه میرفتم چون فکر میکردم رفقای من در جبهه زیر خمپاره هستند ولی من در دانشگاه هستم. به خاطر همین تمام تلاش خود را می کردم که در حوزه کاری خود، بهترین باشم.
از «تاریخ» خیلی بدم میآمد!
وی با اشاره به اینکه قرار بود پزشکی بخواند، بیان کرد: رخدادهای اجتماعی خیلی در تصمیمگیری و روحیات آدم تاثیر میگذارد. من از تاریخ خیلی بدم میآمد، به طوری که در سال دهم تحصیلم، تقلب جدی کردم و تقلب را از من گرفتند. بعد از انقلاب، زیر و رو شدن اجتماع، در تحولات درونی ما هم تاثیر گذاشت. آن زمان وقتی قرار شد رشته تحصیلیام را انتخاب کنم، با تشویق یکی از دوستان بهعنوان رشته سوم تاریخ را هم انتخاب کردم. البته خدا را شکر میکنم که چنین اتفاقی برای من رخ داد که توانستم از گذشتگان خودم درسهای خوبی بگیرم و در حد توانم آن درسها را برای خوانندگان بنویسم.
وی درباره ازدواج خود هم گفت: ما در ایذه کار میکردیم. برای اهالی آنجا خانه میساختیم. هیچ توقعی برای گرفتن پول نداشتیم. حال و هوای آن روزها متفاوت بود. آنجا سر یکی از نمازها گفتم خدایا من زن میخواهم. به تهران که آمدیم به یکی از خویشاوندان که در حزب جمهوری کار میکرد، گفتم میخواهم ازدواج کنم. او گفت حزب دخترهای خوبی دارد و همان هم شد و ازدواج کردم. ما با سختی زندگی را شروع کردیم و این زندگی داوطلبانه بود. خانم من اتفاقا از یک خانواده برخوردار بود، پدرش در آمریکا دوره دیده بود اما همسرم این زندگی را پذیرفت.
ماشین عروسمان اتوبوس دوطبقه بود!
وی افزود: ماشین عروس ما اتوبوس دو طبقه بود این از سر سادهزیستی نبود بلکه بایدی بود! همسرم میگفت خیال میکنم با یک امامزاده ازدواج کردهام اما بعدش فهمید اشتباه کرده است. با این حال پشیمان نیست. حاصل ازدواج ما دو فرزند بود؛ پسرم در کودکی علاقههای عجیبی به نگارش نشان داد ولی خیلی زود راه کج کرد و به جایی در دوران بلوغ رسیده بوده که فکر میکرد هر کاری پدرش میکند نباید انجام بدهد! بعد هم به سراغ طراحی رفت.
بهبودی مطرح کرد: در نوشتن خیلی منظم هستم وقتی خودم را برای نگارش امری متعهد کنم، امکان ندارد تا به پایان نرسد، کاری دیگری انجام دهم. وقتی در امر روزنامهنگاری دچار سرخوردگی شدم، در دهه ۶۰ تصمیم گرفتم درس بخوانم. بدون اینکه از سهمیه استفاده کنم در یک دانشگاه خوب قبول شدم.
