پریشان و مشوش از خواب بیدار شد , نگاه پرسانش را به اطراف چرخی داد و چشمان گرد و درشتش را بر روی من خیره نشاند . خودش را به کنارم کشاند , سرش را بیخ گوشم آورد و آرام پرسید :
– کجا رفت؟
– کی؟
– اون آقا .
– کدوم آقا ؟
– همون آقایی که لباس سفید به تن داشت و شال سبزی به گردنش انداخته بود . همون آقایی كه قدش بلند بود ،اونقدر که تا آسمون می رسید وصورتش پر از لبخند مهربونی بود .
– خواب دیدی دخترم . خیره انشااله .
– آره خواب دیدم . چه خواب خوبی مادر. کاش هرگز بیدار نشده بودم .
او را بغل گرفته و به سینه چسباندمش . پیشانی صاف و بلندش را چندین بار بوسیدم و گفتم :
– خب حالا برام تعریف کن. بگو چه خوابی دیدی دخترم ؟
– تو خواب دیدم که آقایی با صورتی نورانی و پر لبخند , به بالینم اومد و پرسید :
– از ما چی می خوای دختر کوچولو ؟
