سبک زندگی، سلامت روان
سیما یك روز از خودش خسته شد. آن روز وقتی بود كه در آینه نگاه كرد و یك بانوی سالمند و بداخلاق را دید كه هر كسی میتوانست از مصاحبتش خسته و افسرده شود. زنی را دید كه شل میایستاد و شكمش را جلو میداد، به سر و وضعش رسیدگی نمیكرد و به بهانه اینكه پیر شده است، سیمای زیبا و قدبلندی را كه درون او محبوس بود نادیده میگرفت.
او سیمایی را دید كه دنبال گوشه خلوتی میگشت تا همه را فراموش كند و همه نیز او را. سیما همان روز از خودش خسته شد و تصمیم گرفت تغییر كند. او به خودش گفت اگر 12 ماه از عمر من باقی مانده باشد و هر ماه بتوانم یك تغییر در خود ایجاد كنم و شیوه زندگیام را كمی تغییر دهم، سال دیگر این موقع وقتی به آینه نگاه میكنم، زن دوستداشتنیتری را خواهم دید.برای این كار از سادهترینها شروع كرد. به عنوان اولین اقدام، تمام لباسهای نیمدار و به درد نخوری را كه از دهههای قبل زندگیاش انبار كرده بود و هرگز آنها را نمیپوشید، دور ریخت یا بخشید.
بعد سراغ یك آرایشگاه رفت و ظاهر خود را تغییر داد؛ موهایش را كوتاه و مرتب كرد و چهرهاش را صفا داد و در همان مراحل اول وقتی دوباره جلوی آینه ایستاد، از خودش خشنودتر بود.
