خواندن این داستان واقعی را از دست ندهید.
(این داستان واقعی است)ساعت نزدیک شش صبح بود، زنگ تلفن بصدا درآمد، دخترم گوشی را برداشت بعد از چند لحظه آمد داخل اتاقم. داشت گریه میکرد. صدایش میلرزید، بسختی حرف میزد، رنگ از رخسارش پریده بود، نفس نفس میزد، مامان، خاله.خاله چی؟ چی شده؟
– تصادف کرده، حالش خیلی بده.
