بعد از گفتن این حرف، شروع به قدم زدن در خیابان کردیم، از جلوی هر مغازه که رد میشدیم با دقت به ویترین نگاه میکردیم تا ببینیم آیا چیز به درد بخور و ارزانی وجود دارد که برای دوستانمان به عنوان سوغاتی بخریم یا نه، همین طور که جلوی ویترین یکی از مغازهها ایستاده بودیم و
محو تماشای اجناس داخل ویترین مغازه بودیم، ناگهان چیزی به شدت با ما برخورد کرد و هر دویمان را نقش بر زمین ساخت.
هنوز هاج و واج روی زمین بودیم که صدای مهربانی گفت: «آقا معذرت میخواهم و اصلا حواسم نبود … وقتی بالای سرمان را نگاه کردیم، پیرمرد نابینایی را دیدیم که عصای سفیدی در دست داشت. به هر حال از روی زمین بلند شدیم و گرد و غبار های روی لباسها یمان را تکاندیم. پیرمرد هنوز ساکت و
بیحرکت، ایستاده بود. جلو رفتیم و گفتیم: «عیبی ندارد پدر جان … از این اتفاقات پیش میآید …». هنوز صحبتم به درستی تمام نشده بود که اکبر وسط حرفم پرید و گفت: چی چی عیبی ندارد … آقا جون حواست کجاست …» اکبر را عقب کشیدم و گفتم:
