سمانه پرهیزکاری
ss=”text-justify leading-6″>
بهتر می بود که تنها باشم، آزاد و رها از قید و بند، اما خب عاشق شدم و ازدواج کردم. علیرغم اینکه عشق رو از خودم دور می کردم، من رر دربرگرفت. این حس رمزآلود قدرتمند که پدر و مادرم رو شکست داده بود و زندگی خودم رو پیچیده کرد و به نظر می رسه مرکز اصلی شادی و رنج برای بسیاری از ماست، چه چیزی است؟ آیا راهی از این مارپیچ به سوی عشق پایدار باز می شود؟
شیفتگی خودم نسبت به عشق و ارتباط رو در مشاوره و روانشناسی دنبال کردم. به عنوان بخشی از آموزشم نظر شعرا و دانشمندان را در رابطه با این مسئله خوندم. به کودکان پریشانی که از عشق محروم مانده بودند، آموزش دادم. به بزرگ سالانی که با عشق از دست رفته ی خود در کشمکش بودند، مشاوره می دادم.
