بهمن دارالشفایی
-quote-left me-1″>
ناگهان با دیدن رنگ های درهم و برهم موهای هالی که در نور زرد و قرمز برگ ها می درخشید، فهمیدم آنقدر عاشقش هستم که خود را از یاد ببرم، همینطور ناامیدی ها را که برآمده از احساس بدبختی بودند، و خشنود باشم که چیزی دارد اتفاق می افتد که خوشحالش می کند. خوشی، نشاط بودن در این جهان، بدنم را به رعشه انداخته بود.
آن ها هیچوقت تغییر نمی کردند چون شخصیتشان خیلی زود شکل گرفته بود؛ اتفاقی که مثل یک شبه پولدار شدن باعث بی تناسبی در شخصیت می شود… آن ها را تجسم می کردم که سال ها بعد در رستورانی نشسته اند. میلدرد داشت ارزش غذایی چیزهایی که در منو آمده بود، بررسی می کرد و هالی می خواست همه شان را بخورد.
