کتاب آبشرون

مترجم:

ودود مردی
؟
طاهر برای نخستین بار به باکو می‏رفت، او، شاید پیش از همه به هرة پنجره تکیه داد و از دور به سواد شهر نگریست. دلش به‏ گونة شگرفی می‏تپید، گویی می‏خواست سینه‌اش را بشکافد و بیرون بزند. تاکنون جز روستای کوچک، زیبا و خوش‏نمایشان که مانند آشیانة عقاب در ستیغ کوه‏ها قرار داشت، جایی را ندیده بود. طاهر هرقدر به شهر بزرگی می‏نگریست که در میان روشنایی ستارگان شناور بود، چشمانش از شگفتی وق می‏زد. اما چون باکو واضح دیده نمی‏شد، با ناشکیبایی از جمیل پرسید:
_ پس قاراشهر کو؟ بائیل کجاست؟
جمیل با دست طره‏های شبگون و وزکرده‌اش را شانه کرد و با دیگر دستش دوردست‏ها را قراول گرفت:
_ ببین، آن‏طرف قاراشهر، این‏طرف هم بائیل است… اما حیف که از اینجا به خوبی دیده نمی‏شود.
هنگامی که جمیل مناطقی را با بی‏میلی نشان داد، طاهر با آزردگی بازوی او را گرفت، شانة سبزرنگ از دست جمیل به زمین افتاد و دو تکه شد. او با آگاهی از رفتار نسنجیدة خود سرخ شد، تکه‏های شانه را برداشت و گفت:
_ ببخشید!
جمیل نیز با بی‌اعتنایی لبخند زد، تکه‏های شانه را گرفت و گفت:
_ تنت سلامت! بهتر که دو تکه شد. یکی‏ش مال تو و یکی‏ش هم مال من.

منبع  : ایران کتاب

اشتراک‌گذاری