ودود مردی
را برای وارد شدن به اصل مطلب فراهم کرده باشد، شیدا آن را از کف نداد و افزود:) فقر برازندة تو نیست. تو الان باید خانة خوبی داشته باشی، هر روز در حیاط زیر سایة درخت چنار بلندی بنوازی و آواز بخوانی… خدمتکارها کباب را داغداغ با سیخ بیاورند و سر سفرهات بگذارند… تو هم آن را با شراب قرمز نوش جان کنی. نگاه کن، به این میگویند زندگی. وگرنه دخمة مرغدانیمانند و این انجیر کال و این سفرة فقیرانه اصلا برازندة تو نیست. (شیدا با گفتن این سخنان دستش را با خودستایی به سینهاش کوبید و افزود:) یک نگاهی بهم بینداز، الان مثل خان زندگی میکنم.
آراز با صدای کلفتی توأم با پوزخند گفت:
ـ بنشین، بنشین، تو غصة مرا نخور، من به حرفهای آدمی که با دستهای لرزان سنگ و ترازو را چسبیده باشد، باور ندارم. امثال شما اگر پول روی پول نگذارید، دقمرگ میشوید.
شیدا نشست و پرسید:
ـ تو مرا اینطور شناختهای؟
آراز پاسخی نداد و لبخند زد:
ـ بگو ببینم، چه عجب از این طرفها؟
ـ عجله نکن، میفهمی، اما حرفات خیلی بهم برخورد. من خیلی وقت است که عطای بقالی را به لقایش بخشیدهام.
ـ میدانم، میدانم!
کتاب آراز
مترجم:
