این گونه در اجرای یک کنفرانس موفق شوید؛ «واقعا چی شد که این جوری شد؟» در 5 سالگی می توانستیم بدون ذره ای ترس برای تمام شهر سخنرانی کنیم و شعر بخوانیم اما در 25 سالگی اگر سه نفر بشود چهار نفر زبانمان بند می آید. چهار نفر بشود 10 نفر که دیگر هیچی. احساسمان می شود مثل یک قربانی پای چوبه دار.
قضیه واقعا عجیب است چون اگر در همین حالت هرکدام از آن 10 نفر را جدا جدا ببینیم، می توانیم بنشینیم کنارشان، از ری و روم به هم ببافیم و یک ساعت و نیم مخشان را پیاده کنیم. در حدی که آخرش یا فک خودمان درد بگیرد و یا سر طرف مقابل.
