دختری که مدیر یک هتل بود دل به مردی داد که راننده تاکسی بود و مخالفت های پدر و مادر باعث شد تا رابطه را پنهانی ادامه دهند تا دختر باردار شود. مدتی بود که چهره غمگین دخترم آزارم می داد. وقتی به چشمانش می نگریستم درد بزرگی را در عمق نگاهش احساس می کردم. تا این که یک روز صدای هق هق گریه اش سکوت اتاق را شکست و جملاتی بر زبان آورد که چشمانم به سیاهی رفت و دیگر حال و روز خودم را نفهمیدم و…
