
ساغر که پس از مرگ همسرش با شهریار ازدواج کرده است، به همراه او زندگی خوبی دارد؛ تا آنکه یکی از دوستان شهریار به نام بهمن که اعتماد زیادی به او دارد، از شهریار می خواهد تا با فروش خانه پدری اش او را از زندان بیرون بیاورد. اما او پس از فروش خانه پول ها را برای خود برداشته و اعلام می کند که پول ها را دزدیده اند و . . .
